
تو شعر بخوان
من میبارم
خورشید که آمد با غزل های تو و قطره های من
رنگین کمان زیبایی خواهد ساخت...
#عباد_صادقی
هر روز از آن سوی نیزارها
برایم دست تکان می دهند
و کمک می خواهند
کودکان گرسنه ای که برای چیدن سبزی و قارچ وحشی
از این خط جدایش عبور کرده اند...
در مرزها چه خاکی باشند و چه آبی
به جز مین های گوجه ای و بمب های نیلوفری هیچ گیاه طلسم انگیزی اینگونه به شکوفه نمی نشیند
که غنچه های نوجوان خاورمیانه با چیدنشان پرپر می شوند
و بر خاک می افتند...
جنگ که شد
مردم چیزهای ارزشمندی را که داشتند یا با خود برداشتند
و یا در مخفیگاه های خود
در چاه ها
در دیوارها
زیر خاک ها
پنهان می کردند
طلا ،جواهر
پول
خوراک
سوخت و...
و اما مادرم زیر صدای بمباران جنگنده های صدام
با آرامش نشسته بود
و عکس عروسی با پدر را نگاه می کرد
که دست در دست هم داشتندبه میهمانان خوش آمد می گفتند
پدرم توی خودروی ایستاده
هی پایش را روی گاز ممتد می گذاشت
هی برای مادرم "بوق زودباش"می زد تا بیایید
اما مادرم از ان خانه ی خاطره ها دل نمی کند
ما بچه ها،با ترس روی صندلی های عقب درخود پیچیده بودیم
و هر از گاهی مادرم را تماشا می کردیم
که پشت پنجره ی اتاق خوابشان نشسته بود
و دودستی آلبوم را در بغل گرفته بود
پدرم دست مادرم را می کشید و فریاد می زد
به نظرم داشت می گفت:
"باید فرار کنیم،سربازان عراقی پشت پالایشگاه آبادان هستند،دارند می رسند"
و همچنان مادرم دو دستی دو جلد آلبوم را
و بهتر بگویم دو بال های آزادی را چسبیده بود
که داشت از پیش ما کوچ می کرد
و همه چیز را پشت سرش خراب می کرد...
باید جنگ زده باشی
تا معنای شبخوابی در بیابان و گرسنگی را بدانی
باید جنگ زده باشی
تا بدانی نگاه تحقیرآمیز مردمان اطراف کمپ مهاجرین چه بر سرت می دهد
جنگ زده که باشی
هر روز غم غربت،عرق ناموس و جدایش خاک و خانه بیشتر بر سرت آوار می شود
دلت بیشتر از غذای گرم و بوی نان داغ برای لهجه ی شیرین همشهری هایت تنگ می شود
جنگ زدگی یعنی هزار خاطره ی له شده در زیر چکمه های دشمن و دوست،
خدا داغ هیچ پلی را بر دل هیچ رودخانه ای نگذارد
که اینگونه مانند من بر سر دوراهی رفتن یا ماندن باشد...
#عباد_صادقی