امروز نخستین موی سپید در سرم رست

 

با خودم گفتم:

 

"چه زود،شادی های کودکانه ام را باد با خودش برد..."

 

دلم برای روزهای تابستانه ای تنگ می شود

 

که تنها دغدغه مان پیداکردن چوب نخل بود

 

و آرد سریش

 

قیچی بود و مقوارنگی

 

تا بادبادکی بسازیم و آن را هوا کنیم

 

من قرقره را هی باز کنم

 

و داداش محمدعلی،کبوترهای آسمان را نشانم دهد

 

که چگونه دور آن موشک دست ساز کاغذی چرخ می زدند

 

و پراکنده می شدند...

 

خدایا!مرا به روزهای دوران کودکی ام ببر

 

وقتی که تمام قشنگی های کره ی زمین

 

در به دست گرفتن یک فرفره ی رنگی

 

و دویدن درکوچه خاکی های پایین شهر بود...

 

 

 

#عباد_صادقی

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |


برای من پاییز


تنها،فصل سوم سال نیست


که در گوشه ی یک تقویم بنشیند


و آن را ورق بزنم


و زیر یکی از روزهایش خط درشتی بکشم


تا یادم نرود که چه قرار بود باشد


و بادها نگذاشتند که بشود...


من با پاییز هزار آرزوی ریخته شده


در پای سپیدار دارم


هزار خاطره ی شناور در جوی آب

 

هزار سنجد نخورده با تو

 

هزار سنگفرش، پیاده، بی تو


 بی نهایت قطره ی باران نساییده بر چتر

 

و یک نیمکت خالی در پارک شهر...


پاییز قرار بود بیایید


و برایمان پرنده های کوچنده بیاورد


تا بخوانند،


برقصند


و حالمان را خوب کنند

 

اما همیشه پای یک کلاغ در میان ست

 

تا فرود بیاید

 

و دانه دانه آرزوهایمان را

 

به منقار بگیرد و بدزدد

 

و از خوشحالی فریاد بکشد که:

 

"جوجه ها را آخر پاییز می شمارند..."

 

 

عباد_صادقی

+ تاريخ چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |