
هرچقدر که تو با چشم های یوسف خویشاوندی
من با تو زلیخاتر
من،به ازای هرسال نبودنت،
یک درخت نارنج نذر کرده ام تا بیایی
بیا و انگشت های بریده ام را از نیل پس بگیر...
#عباد_صادقی

آنکه کوتاه بین است
به هنگام باد،چگونه می تواند
از دیدن رقص سپیدارهای بلند از خود بیخود شود
هیچ کس نمی داند،وقت دیدنت چه بر من می گذرد
آمدنت،باران اردیبهشت ست هنگام برآمدن آفتاب،
کسی که نزدیک بین است
چگونه می تواند رنگین کمان را برشاخ کوه ببیند
نام تو، انار شب یلداست که از باغ می رسد
درکوچه ها صدایت می زنم
با من کمی پاییزتر باش...
#عباد_صادقی
مانند مادری که کودکش قهر کرده است
از پشت سرم بیا
گردنت را نیمه ور کن و گونه ام را ببوس
دل گرفتگی،بزرگ و کوچک ندارد
واضح تر بگویم
به سبک زن های جوانی
که مرد سربازشان،سالم از جنگ برگشته است
با عجله به سمتم بیا
دست هایت را دور کمرم حلقه کن
سرت را در سینه ام بگذار
و سپس تنگاتنگ،مرا پی در پی ببوس
روزهای طولانی ست که به جز آلبوم عکس های جوانی ام
چیز دیگری را در آغوش نگرفته ام
مرا ببوس و با لهجه ی شیرین زنانه ات با من حرف بزن
هرچه می خواهی بگو
ولی از خاطرات جنگ چیزی از من مپرس
فقط بدان وقتی که داشتیم خرمشهر را
از چنگ صدام در می آوردیم
با همان انگشتی که برای نخستین بار
تو را از آنسوی خیابان،نشان مادرم داده بودم
با همان انگشت،ماشه ی اسلحه ام را چکاندم
و تازه عروسی چشم به راه در بغداد را
داغدار کردم!
ما فاتحان جنگ،
نو دامادهای حجله های عزا هستیم...
#عباد_صادقی

من و تو پاییزهای گوغر را خوب به یاد داریم...
بچه ها دارند گردوپلکی می کنند
چوپان روستا هم حواسش به ما نیست
و دارد برگ های درختان را برای گوسفندان می تکاند
تا کسی نیامده بیا و دامن چین دارت را بازکن
می خواهم برایت کمی سنجد خرمایی بتکانم
دو دستت را محکم بگیر
این جوی آب رونده،دانه دانه خاطرات نارنجی رنگ ما را
با خود به تاریخ خواهد برد...
#عباد_صادقی

ساده و آسوده
چشم هایت را ببند و بخواب
این نخستین و آخرین غروب آتش بس است
می خواهم زانو بزنم و کمی دعا کنم
شاید مسیح از آسمان بیاید
و برایمان کمی نان و شراب بیاورد
فقط خدا کند امشب،هیچ ستاره ی سربی
از دهان تفنگ ها بیرون نیاید
دیگر مریم باکره نه تاب داغ عیسی را دارد
و نه طاقت زاییدن فرزندی دیگر را ...
#عباد-صادقی
Simply and comfortably
Close your eyes and sleep
This is the first and the last sunset
during the ceasfire
I want to kneel down and pray for a bit
May jesus Christ come down from heaven
And bring us some bread and wine
may God will no leaden star
comes out of the barrel of a gun tonight
Neither Jesus' death
nor the giving birth of another child
Virgine Mary can endure no longer
Ebaad-Sadeqi#
چشم هایت،کردستان
در من خمره ی ترک خورده ای ست
پر از حسرت انگورهای سیاهت
در من بریز نگاهت را
من خیام گم گشته در کوچه هاتم...
چشم هایت،تاکستان
خوشه ها زیادرس شده اند
و تو هنوز داری،پاییز چهره ات را کتمان می کنی?
باز کن چشم هایت را
کوچه باغ های اطرافت
که از سر هر دیوار سنگ و گلی اش
خوشه خوشه انگور
و دانه دانه انار آویزان شده است
ییلاق وجودت را زیباتر می کند
راستش را بگو
تو اگر باشی،سرت را پایین می اندازی
و از این کوچه ی پرخاطره،
به همین سادگی ها می گذری؟
#عباد_صادقی