به تو خیره می شوم
خیره به خونگاه غروب
در گرگ و میش پاییز
که دلتنگی ام را زیر دندان های خاکستری اش
به هم می فشارد و خفه می کند
و هم زمان در آن سوی جهان
از ستیغ کوه
و از چریق صبح*
بر پنجره ی اتاق خواب مردی دیگر می تابد
و شواش می خواهد**
تو را از اینجا
از پشت کوه شکسته ی غروبم زمزمه می کنم
زمزمه می شوی
هر شب از لابلای دره ی سکوت من
و تکرار می شوی
هر روز از شیار زخمی این زبان خشک
گویند زمستان، آواز گرگ زیباست
اگر نام تو را بخواند...
#عباد_صادقی_گوغری
*چریق صبح: چراغ صبح در گویش زادگاهم گوغر.
**شواش:شادباش،پول و مژدگانی که داماد به بهانه های مختلف به بعضی میهمانان حاضر در جشن می دهد.

چه کسی می داند
پشت این پنجره و پنجه ی ماه
می زند سرمه ی اندوه زمان
ظلمت فقر به چشمان یتیم
می چکد در دل شب
لکه ی ابر ستمدیده، گران
نگران روی گلیم
من از او می پرسم
آرزوهایت چند؟
می دهد با دو لب خشک
جوابم لبخند:
" آرزو چیست دگر؟
می فروشم به تو و مردم شهر
سر میدان و گذر
واکس با شاخه ی گل
لنگ و دستمال
سپنددانه و فال
این منم، کودک کار
که چنین گشته دچار...
من شما را گویم
مردم مرده و مادینه پرست
مردم مسرف و اشکمبه پرست
مردم باده پرست!
آرزو نام همان دختر کاری ست
به ما
شاخه گل داده به دست
کودکی هیچ،
گل زندگی اش رفته ز دست
و من و تو ، من و ما ،
من و این مردم مذهب بنما
پشت جادوی چراغ قرمز
ازگرانی طلا ، خانه و ارز
سرخوش و سوده و مست
پشت خودروش نشست...
پشت آن حنجره ی خشک وطن
می زند یکسره با بغض، سخن
این منم کودک کار
که چنین گشته دچار
#عباد_صادقی_گوغری

این چهارگانی(رباعی) پیشکش می شود به استاد محمد سلطانی نژاد،ادیبی اهل دل و توانمند از طایفه ی لک شهرستان بافت،آنکه سرش را در آسیاب دانش و تجربه سپید کرده است،آنکه به وطن دوستی ،زادگاهش کیسکان را "لکستان" می نامد و زادگاهم را گوغرستان...
از لکستان تا به گوغر از بزنجان تا به خبر
از یکایک شهر و استان ها که می نامند ابر
با همان جغرافیا و با همین تاریخ سبز
می کنم بر بافتی بودن تمام عمر،صبر*
#عباد_صادقی_گوغری
*صبر در مصرع پایانی را به معنای ماندن و ایستادن در پشت نام زادگاهم آورده ام هرچند که اگر واژه ی شکر هم بر مسند قافیه ی مصرع پایانی و به جای صبر بنشیند جدای از درستی آن، جلای بیشتری می یابد تا هرچه پسند شما خواننده ی گران باشد در به کارگیری.