
می نویسم از ایلواژه ها
سپیدهایی برای سرزمین مادری ام
گوغر
تا که از یادم نرود
سیاه چادرها
اسب و تفنگ برنو
بیرق های عروسی
حنابندان، چوب بازی و دستمال بازی
پژواک زنگوله ها
صدای شپ شپ مشک
قالی بافی
خرمن و آسیاب
گردوتکانی
و ایل و تبار من که با کوچ بی بازگشت خود همه ی آن شکوه عشایری را با خود برد
و من ماندم و سنگ های مانده در یورت
با اجاق های خاموش...
#عباد_صادقی

گلدسته با اذان معنی پیدا می کند
کلیسا با ناقوس
آتشکده با هیزم
و من با عشق تو
تو از میان کدام کتاب آسمانی برخاسته ای
که هر روز در من تکرار می شوی
تو از میان کدام قرآن
کدام انجیل
کدام اوستا
یا کدام دیوان شعر
اینگونه به دوزخم می خوانی،
الهه ی من
بر ابر سیاهی بنشین و به سراغم بیا
بر من ببار
این چند مثقال خاکسترم را بشور و به رودخانه بریز
به هلیل
به زاینده رود
اینها که خشکند
به رود سند یا نیلم بریز
بگذار رازدرد من را ماهی ها با خود به جایی دور ببرند
به بیست هزار فرسنگ زیر دریاها
به شکوه مطلق
به زیبایی محض
به سکوت جان افزا
به جایی که به جز ردپای خدا
کج گام هیچ دولت و مذهبی در آن دیده نمی شود...
#عباد_صادقی
دلم برای بازیهای بچگانه ای تنگ شده
که پایان دهنده ی هر دعوا و اختلافمان
قسم جان مادربزرگ بود...