خون دل ها را مترسک خورد
گندمش را کدخدا
سهم ما از پرنده بودن بوی باروت بود...
#عباد_صادقی
+
تاريخ دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
کجای این خاک سیاه ،مرا نشانده ای
که هر روز شعرهای سپیدتری
در من جوانه می زند
ما حاصلخیز عشق های از هم پاشیده ایم...
#عباد_صادقی
+
تاريخ دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
پدرم که پیر شد
مادرم روز به روز چشم هایش کم سوتر شد
حالا خوب می دانم
حال قنات روستا را
پس از اینکه درخت سنجد کنارش
پوک شد و از کمر شکست...
#عباد_صادقی
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
قلبم درد می کند
سیگارکشیدن
ترافیک تهران
سختی کار
قسط های عقب مانده
همه بهانه اند
وقتی که هنوز دارم سنگ تو را به سینه می زنم
#عباد_صادقی
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
دستم از دنیای تو کوتاهست
آنچنان که پرنده ای بال شکسته
و برخاک افتاده
از لانه ی خویش...
#عباد_صادقی
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
می گویی دوستت دارم
اما این وصله ها به تن من نمی چسبد...
مانند نوزاد حاصل از زنا
که از شکم مادر بیرون آمده
دروغ هایت از آب در آمده اند
و دست و پا می زنند
زیبایند و بانمک
دوست دارم بغلشان کنم
تا آرام بگیرند
تا بخندند
اما تو اگر باشی و روی بدنت جای نیش دندان
و زخم پنجه های این کودک زنا باشد
چکار می کنی
گهواره هم اگر بودی
میله های فلزی ات تاکنون پاره و پوسیده بودند
پوست و گوشت نازک من که حسابش جدا...
در من یتیمخانه ای ست
پر از دوست داشتن های بی هویت
بی اصالت
بی شناسنامه
و بی پدر و مادر
کجای جهان را دیده ای
که اینگونه با بی برنامگی رشد جمعیت داشته باشد...
این نوزادهای زیبا شیرخشک می خواهند
و بزرگتر که شدند
آب می خواهند و نان،
من به کدامین امید پایدار
و به کدامین سرمایه ی مانده در دست
تن لخت واژه هایت را بپوشانم
و راهی جامعه ای کنم
که در آن،لفظ "دوست داشتن" زشت ترین فحش دنیاست...
#عباد_صادقی
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
به کشیش ها بگویید،بیایند
یک بچه مسلمان می خواهد اعتراف کند
به دوست داشتنت
که جامع ترین تعریف جهانی از سکولاریزم است...
#عباد_صادقی
+
تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|

راه آزادی
از یقه ی پیراهن تو می گذرد
اگر بتوانم با دست هایم گره روسری ات را بازکنم...
یادت باشد
باد که آمد
هرکجای این جهان که بودی
بایست و دست هایت را از شانه باز کن
دنیا با رقص سپیدارها زیباتر می شود...
#عباد_صادقی
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
با محکمترین دلایل علمی ثابت می کرد
که نخستین موی سپید
در میانسالگی بر سر آدم می نشیند...
دانشمند خوبی بود
اما عاشق نشده بود تا که بداند
پیری زودرس یعنی چه
و چقدر سرخورده می شوی
وقتی که سی سالت باشد
و حاج آقا صدایت بزنند...
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|

چقدر پادشاهی به من می آمد
وقتی که با دست هایت
بر سرم حنا می گذاشتی...
بی بی جان!
به خوابم بیا
کم کم دارد از یادم می رود
دامن چین چین گلدارت
با سیب هایش
با انارهایش...
#عباد_صادقی
+
تاريخ سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
عجیب شباهتی دارد انسان
با سقف کاهگلی خانه ها،
باران که میبارد
هردو بیقرار می شوند که مبادا،دوباره چکه کنند
خاصیت خاک است دیگر
خیلی که خیس بخورد جای زخم هایش باز می شود...
#عباد_صادقی
+
تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
خوب که نگاه می کنم
می فهمم که بیقراری تنها مختص انسان نیست
نیمکت های پارک
پیاده روها
کوچه ها
کافه ها
حال و روزی بدتر از ما دارند
چشم انتظاربودن که چوب و سنگ و دیوار و فنجان نمی شناسد
مصالح موجود در این دنیا آنقدرها هم مقاوم نیستند
که ترک نخورند و نشکنند
دل که دیگر هیچ...
#عباد_صادقی
+
تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
وقتی که ما به اندازه ی تمام ریگ های بیابان
از هم فاصله داریم
مگر فرقی هم دارد
که زیباترین کویر این سرزمین کجاست
و بلندترین کلوت ها چقدر ارتفاع دارند
تو پیش خودت سراغ کدام آبادی ام را می گیری
وقتی که سال هاست در نبود تو
برج و باروی این تن متروکه
لانه ی کلاغ ها شده است...
#عباد_صادقی
+
تاريخ یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|
"خدنگ"
لختی پیش در جزیره ی هرمز جانوری راسومانند را دیدم که با دیدن خودروی ما گریخت،بومیان آنجا به آن حیوان،"خدنگ" می گفتند،واژه ی خدنگ مرا به این بیت شعر از شاهنامه ی فردوسی برد که:
کمانهای چاچی و تیر خدنگ
سپرهای چینی و ژوبین جنگ
خدنگ نوعی درخت شبیه به گز بوده که با داشتن چوبی صاف و بسیار سفت برای ساخت تیر تیرکمان،نیزه و زین اسب به کار می رفته است که در جای دیگری فردوسی بزرگ می گوید:
کمان برگرفتند و تیر خدنگ
ببردند از روی خورشید رنگ
ز پیکان همی آتش افروختند
به بر بر زره را همی دوختند
و در گویش ترکی خدنگ را"سَندَر قاین آغاجی" می خوانده اند که برای ساخت دسته ی چاقو و دیگر تیزی ها به کار می رفته است.
به راستی جانور خدنگ که در رسته ی گربه سانان قرار می گیرد و همانندی فراوانی به راسوسانان دارد مانند همان تیر شکافنده ی خدنگ که شهرت"تیر جگردوز" را نیز داشته است،شکارگری زبر و زرنگ است جوری که در جزایر کاراییب و هاوایی برای شکار موش های صحرایی ویرانگر از این حیوان که توانایی دست آموز شدن را دارد استفاده می شود،جسارت خدنگ تا جایی پیش میرود که جز نادر حیواناتی ست که می تواند با خطرناکترین مارهای سمی مانند مار کبری نیز جنگ کرده و آن ها را به چنگ مرگ بکشاند.
همچنین در گویش کرمان دو نام دیگر نیز برای خدنگ وجود دارد،"موش خرمایی" و "رژگوک" که در پاره ای از سرزمین های این استان پهناور بر این باور هستند که پس از به خاک سپردن مرده در مناطق بویژه گرمسیری موش خرما می تواند با پنجه های پر زور خود مرده را نبش قبر کرده و جسدتازه را مورد آسیب قرار دهد و بنابراین چراغی یا آتشی را هم برای نورانی شدن قبر و تنها نبودن مرده و هم برای جلوگیری از آسیب آن حیوان موذی در کنار گور می گذارند.
جالب اینجاست که پس از فردوسی واژه ی خدنگ،واژه ای نبوده که از قلم و دید شاعران پارسی گوی بیفتد و به چاله ی فراموشی برود،ملانظمی در جایی می گوید:
خدنگ غمزه بنظمی زدی و آه کشید
زبان بریدم اگر آفرین نمیدانست .
که این ترکیب تشبیهی" خدنگ غمزه "در دوران کنونی به "تیرمژگان"تغییر یافته است تا جایی که در چارپاره ای از ع.ص به شکل زیر آمده است:
از چشم شهلاگون تو
ای تیر مژگان هوس
افتان و خیزان گشته ام
همچون شکاری در قفس
در هرصورت خدنگ چه به معنای تیر یا چوب سفت باشد و چه معنای جانوری آن،از جمله واژه های پارسی کهنی ست که هنوز در دستان ما قرار دارد و نبایست چنین واژه هایی که ریشه در این خاک اهورایی دارند را از یاد برد.
#عباد_صادقی
+
تاريخ یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|