من آتشفشان خاموشم

با عشق ،چنان خواهم کرد

در سرم دماوندی ست

روزی فوران خواهم کرد.

 

#عبادصادقی

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

آمدم تا عشق را با رنگ نقاشی کنم

هیچ چیز جز چشم بیمارت نیامد بر قلم.

 

#عباد صادقی

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

در چند سده پیش

جد بزرگ من

به بهانه ی باورهای ضد شاهی اش

از دهستان تهران

به کوهستان های صعب العبور کرمان تبعید شد

با وجود آن،ما هیچ گاه دست از سیاست برنداشتیم

مادرم با قالی بافتن،انقلاب رنگین می کرد

پدرم با نی زدن،کودتا

و من با شعرهایم ،عملیات انتحاری می کنم

هنگامی که خون غروب در گلوی جمعه ها،تپانده می شود

و استخوان بغض در حنجره درگیر...

 

#عباد صادقی،غروب جمعه بیستم اسفندماه نود و پنج

+ تاريخ شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

هرچه می گذرد

شبیه تر می شوند شیارهای کف دستم

به نمودارهای صعودی و نزولی خط فقر

و تورم در چشم های همیشه به راه من،بیداد می کند...

دختر کبریت فروش!

دست هایت که نباشند

تمام کبریت های دنیا را

بر تمام چاه های نفت خاورمیانه

و تمام جنگل های آمازون هم که بکشیم

 کرختی این اقتصادسرمازده درانگشت های من،

تیمار نخواهد شد...

 

#عبادصادقی

 

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

وقتی که یحیی میرشکار
باروت به حلق تفنگش می ریخت
و سنبه می زد
هرکسی از خدا چیزی می خواست
سهراب برای بی بی ناتوانش گوشت کبک
گل بهار برای باشو،کفترچای
مصیب برای لیلا،شیردان خرگوش
سروناز برای کدخدا دم روباه
و مادرم ،دلش بزکوهی می خواست
تا با شاخ کمان گونش،"هونگ" بسازد
و "گردقالی" را پس و پیش کند
و " کرکیت "را بر تارهای قالی سه کله بکوبد
لالایی بخواند
تا موسیقی مظلومیت زنان ایل را دزدان سنگرگرفته در" تخت پلنگی" بشنوند
و چارقد چاخچور از سر نوعروسان ایشوم برندارند
و غریو "حسن کورشو" راه نیاندازند
مگر دزدان اهل فارس به جز تیربرنو چه گلی بر سر مردان ایلات گوغر زدند?
وقتی که یحیی کلاه نمدی اش را بر سر می گذاشت
و تفنگ قنداق گردو را بر کول می انداخت
و به "تل چل دختران"می زد
گیوه ی کدام مردهای شال به کمربسته ی روستا به گرد و سایه ی گام هایش می رسید...
صدای تیر که بلند می شد
مردها شواش می کشیدند
و زن ها،کل...
تا ببینیم میرشکار از "کوه قوچ قیسی" و از "پرگیناس"چه تحفه ای برایمان می آورد...
پدرم چپقش را کنار می گذاشت و نی می زد و مادرم از روی دار قالی
کردی "گیس گل" را می خواند
و من از میان درز"پلاس"گیس های "چترچوگان "تو را نگاه می کردم
و می گفتم
گیس گل جان!
در چشم های تو
اسب سیاه عرب می دوید تا مرز دیوانگی
بیچاره جوانان ایل
هرچه تاختند،باختند...

 

#عبادصادقی

+ تاريخ شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

روزی به تو می گردم

عشق،فاصله نمی شناسد!

ماهی های آزاد اقیانوس، هزاران مایل را

در خلاف جهت رودخانه ها شنا می کنند

تا به یک خاطره ی کهنه در زیر یک بوته ی آبی جویبار برسند

به جایی که چشم به دنیا گشودند،

من و تو هزار خاطره ی تولد باهم داریم

روزی به تو بازخواهم گشت...

 

 

#عبادصادقی

 

+ تاريخ سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 از تو سرشارم

مانند آبشار مارگون از چشمه های سپیدان

هنگامی که دخترکان زیبای لر

مشک ها را پر از آب می کنند...

#عبادصادقی

+ تاريخ سه شنبه سوم اسفند ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |