دوست داشتنت

خرده چوب های تری هستند

که چه در اول آتش گرفتن

و چه در هنگام خاموش شدن

دود زیادی از خود درست می کنند

همین شعله های ناقص هم کافی ست

تا زمین، تابستان های گرم تری داشته باشد

آنقدر گرم

که زردآلوها زودتر برسند

و آخرین آلبالوی سیاه شده بر بالاترین سرشاخه را

مرغ مگسخواری از من دریغ کند

ما بیهوده دست به سمت آرزوهامان دراز می کنیم

کدام آدم عاقل از جنگل در حال سوختن،تمشک میچیند...

 

 

#عباد_صادقی

+ تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

در کوچه ها دوره گردی می کرد،

با عصایش به در خانه مان زد و گفت :

" در را باز کنید، از طرف خدا آمده ام "

مهمان بود دیگر ، راهش دادیم

از آن روز یک چله می گذرد

و هنوز توی کوچه پشت درب خانه ی خودمان ، ایستاده ایم!

 هرچه با کوبه و سنگ می کوبیم

باز نمی شود،

خاک بر سرت کدخدا ،

بیدار شو و ببین

خدا ، چقدر آسان خانه مان را گرفت...

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 

" در آغوش ورزنه جا خشک می کند ، تالاب گاوخونی  خیال من "

 

در خروجی شهررضا به سمت اصفهان،از پیرمرد هندوانه فروشی ، نزدیکترین مسیر به سمت نایین را پرسیدم و اینکه آیا غیراز اینکه بخواهم به اصفهان برگردم و از آنجا از طریق اتوبان یزد به کرمان برم ، مسیر میانبر بدون دوربین و پلیسی وجود داره که اشاره به جاده ی قدیمی فرعی کرد که در 15 کیلومتری خروجی اتوبان شهررضا_اصفهان ، از جاده ی امامزاده ی علی اکبر به سمت راست میپیچیم و با طی حدود 170 کیلومتر به نایین می رسیم، با توصیه و تشویق های پیرمرد خوشرو ، دلمو به دریا که نه به کویر زدم ، جاده ی دوطرفه با آسفالت مناسبی بود، خستگی سفر ده روزه به چند استان زیبا و تاریخی کشور،گرمای کویر و اثرات آن بر خودرو و همراهان و شتاب رسیدن به کرمان در روز جمعه ای که فردایش قرارست سرکار باشی ، دست به دست هم داده بودند تا سرعت خودرو به 140 تا 150 برسد،در سر یکی از پیچ ها صدای قیس بلندی از داخل موتور خودرو به گوشم رسید ،خودرو ریپ کوتاهی زد و پرقدرت تر به کارش ادامه داد چندباری دکمه ی کولر رو خاموش و روشن کردم اما خنکی داخل کابین سرنشین قطع شده بود و تازه فهمیدم که صدای فس مانند چند ثانیه پیش ، نفس آخر کولر خودرو بوده و بنا به شانس ، مجبوریم ادامه ی جاده ی کویری رو در اواخر خردادماه سال 98 با همراهی مادر گرمایی ام و همسر و دو فرزند خردسالم ادامه بدهیم ، جذابیت های این جاده پس از گذشت از نصرآباد و نیک آباد تازه شروع می شود ، اسامی روستاها ، بخش ها و شهرهایی که یاد آور شخصیت ها و مردان بزرگ این مملکت بوده و زنده کننده ی پاره ای از تاریخ کویر مرکزی این کهن بوم و بر ست ،سخت مرا به فرهنگ لغت واژگان مغزم فرو می برد ، اژیه و هرند از همه برایم آشناترند ، دلم می خواهد به هرند بروم اما نام ورزنه کشش بیشتری دارد ، انگار این جاده ی اتفاقی ، می خواهد مرا به آخرین قطره های زاینده رود و آخرین ردپاهای زرتشت ببرد ، 60 کیلومتری عمق این جاده ، روستاهای کفران و سهران قرار دارند ،باورت نمی شود در حاشیه ی کویرمرکزی ایران چندده استخر پرآب پرورش ماهی قزل آلا در کنار مزارع گندم و پنبه باشد،سپیدی سر از شوره زار برداشته و با دست های خود مرا به "شهر ورزنه "میبرد به شهر فرشتگان سپیدپوش،روز جمعه ست،چند خودروی آفرود پلاک اصفهان به سمت تلماسه های کویری و دریاچه نمک ورزنه  می روند، بیش از ده برج کبوترخانه در گستره ی بافت قدیم و جدید شهر دیده می شود،خشت سازه ها و برج های کهن بسیار زیبا و منحصربه فردی به بلندی 5 تا ده متر که پناهگاه کبوتران اهلی و وحشی آنجاست که پس از نشستن در مشبک های لاله زنبوری آنجا،کشاورزان محلی کود کبوترها را استخراج و در مزارع خود پخش می کنند،آنچه که بیشتر از معماری اصیل این سازه ی خشتی مرا به خود جذب می کند،حیوان دوستی مردمان تفتیده ی این بخش از اصفهان و ذهن نوآور آن ها در بازیافت کودهای هدررفت این پرندگان شهرزیست ست،

در حاشیه ی خیابان ساحلی ورزنه آخرین پل ساخته شده بر بستر و بن زاینده رود دیده می شود یادگار دوران پرشکوه صفویه با10 دهانه و چشمه ، امسال به یمن دست های پربرکت آسمان ، زاینده رود تا اینجا و از اینجا تا 20 کیلومتر پایین تر یعنی تا تالاب گاوخونی ادامه دارد ، زاینده رود پس از پاگرفتن از زردکوه بختیاری با گذشت 470 کیلومتر به همین حوالی می ریزد به تالاب بین المللی گاوخونی ، در بالای این پل که تنها پیاده ها مجاز به رفت و آمدند، با تضاد و پارادوکس جالبی مواجه می شوم ، چند زن با چادر تماما سپید در حال رفت و آمدند ، به داخل شهر که می روم تعداد زنان سپید پوش بیشتر و بیشتر می شود ، از یکی از کسبه دلیلش را جویا می شوم که با لهجه ی زیبای محلی آغاز به سخن می کند، از گرمای کویر ورزنه و چادرهای سپید پنبه ای دست بافی می گوید که پادگرم هستند و پنبه اش را همانجا می کارند و از پیشینه ی بلند این لباس محلی که به دوران زرتشت و تقدس رنگ سپید در آن آیین اهورایی می گوید ،که تا کنون سایه ی این سپیدی بر سر زنان خوشروی ورزنه باقی مانده و سیاهی در آن خطه رخنه نکرده ست ، ورزنه به معنای کشاورز است،بیشتر از وجه تسمیه ی پهلوی این شهر،سپیدچادری بر ذهنم سایه می افکند و اسب غروری  در جاده ی سلول های بدنم به یورتمه می افتد، اینجا برف اگر نمی بارد ، سپیدی ریشه داری از زمین به آسمان می بارد و فرهنگ سیاهی وراونه می شود ، فرصتی نیست باید از این شهر تاریخی بگذرم، در سر یکی از گذرها از پیرزن شالبافی ،یک سفره ی نان دست باف ورزنه ای به یادگار می خرم و به جاده می زنم ، مسجد کهن این شهر را که بر بقایای یک آتشکده ی زرتشتی بناشده و سنش به دوران آل مظفر می رسد را به خودش وا می گذارم،خانه های بوم گردی ، موزه ی مردم شناسی،کاروانسرای عباسی ،چاه آب گاوکش که با گاو دوکوهانه ی سیستانی کار می کند،آسیاب حیوان گردی که با نیروی شتر می چرخد را پشت پلک و گوش می اندازم،امان از بی وقتی که لذت دنیادیدن را از انسان خاکی میگیرد و البته فغان از بی کولری خودرو،هوا گرم و گرم تر می شود،همه ی آن جاهای نادیده و مخصوصا قلعه قورتان که دومین قلعه ی سرپا پس از ارگ بم و تنها قلعه ی قابل سکونت ایران که هنوز سه خانوار در آن قلعه با لهجه ی پهلویشان زندگی می کنند را در دل کویر ورزنه به دست خدای گاوخونی و الهه ی زاینده رود میسپارم و به تا سمت نایین می روم ، هنگام دیدن گله ی گوسپندان و عشایر کوهستان جلوتر از ورزنه با خودم پیمان میبندم که روزی نوروزی در فصل بهار تنها یا با تور به ورزنه بیام و در آغوش بن رود زاینده رود بیتوته ای کنم

ساعت یک و نیم عصر به اردکان رسیدم،شدت گرما غیرقابل تحمل ست،در پارک مرکزی آنجاکه محیط مناسبی برای استراحت ست ، توقف کردیم،فالوده ی نشاسته ای و رشته ای شکل این شهر که شبیه به فالوده کرمانی ست به همراه ارده ی کنجد ،قنات های دراز و زنجیر دست بافش شهرت کشوری دارند، فالوده ها کمی از تاب و تف کویر را از بدنم  کاسته اند ، روی حصیر و پتویی در روی چمن ها دراز کشیده ام،دختر و پسر خردسالم پاچه های شلوار را ورکشیده اند و خود را به حوض دراز و آب پاک و زلال آنجا زده اند،باید استراحت کنم تا کمی هوا خنک تر شود،خاطرات شیراز از ارگ کریم خانی به حافظیه می روند،برایم غزل می خوانند،غربت آرامگاه سعدی بر پلکانم می نشیند،نور آیینه های زلال عمارت نارنجستان قوام بر چشم هام می خورد،خاطره پر می کشد به روستای کهن قلات شیراز،کوچ می کند به یاسوج و آبشار مارگون ، از دخترکان زیبای لر که در سر چشمه های سپیدان مشک ها را پر از آب می کند جدا می شود و بالهایش را در آب زاینده رود در کنار سی و سه پل می نشاند به تالار موسیقی عالی قاپو می رود و ترنمی می خواند،نفسی چاق می کند و از آن نصف جهان و مثل جهان بر چفیه ی خیس روی صورتم در پارک اردکان می نشیند،خواب بر چشم هایم سنگینی می کند که جوان  شبه مجنونی در آن پارک با صورتی سیاه رنگ و چشم هایی خشمگین مرتب در اطراف ما پرسه می زند،روی نیمکت کنار ما می نشیند و به من زل می زند هرچه خیره و با عتاب نگاهش می کنم،کوتاه نمی آید،از ترس بچه ها خوابم نمی برد،میفهمم که سیگاری ست،سیگار کنت پاکوتاهی برایش جور می کنم و با کبریت برایش روشن می کنم،سیگار را از دستم می گیرد و با انگشت هایش به نشانه ی تشکر ،پشت دستم می زند وبا لهجه ی شیرین اردکانی ،چند کلمه ی ناروشن را بلغور می کند و می رود که می رود،باز دراز می کشم و به این فکر می کنم که ، صبح زود امروز جمعه که از اصفهان داشتم به سمت کرمان حرکت می کردم اگر آن گوشی تلفن همراه زنگ نخورده بود و مرا به خاطر یک کار واجب به شهررضا نکشانده بود،شاید الان به جای تحمل گرمای اردکان در نزدیکی های انار و رفسنجان بودیم،گرد خواب بر پلک هایم می نشیند،چشم هایم که گرم می شود صدای نابهنجار و البته خوش اذانگوی نوجوان اردکانی از مصلای نمازجمعه ی مجاورپارک به گوش می رسد و پس از آن خطبه های امام جمعه ی شهر در کوبیدن تحریم ها و بی اثر بودن آن ها،فکر کنم روز مبارزه با دخانیات ست که حاج آقا حرف ها و توصیه های جالبی خطاب به سیگاری ها و قلیانی ها و دیگر اهالی اهل دود می کند ،بیدار میشوم،خواب برادر شانس ست،باید رگ و ریشه اش را داشته باشی ، از عرق ها و آبلیموی شیرازی دو شربت مست خنک و تگری درست می کنم  و با خانواده ی می خوریم،ساعت 10 نیم شب به کرمان رسیدم و تا 10 نیم روز بعد خوابیدم و روز یکشنبه جواب غیبتم را به رییسم را خواهم داد...

 

به قلم : عباد صادقی گوغری

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 

بوته گل شقایقی در دل سنگ روییده بود

عشق ست دیگر

تحریک که شد ،

نطفه اش را هرجا رسید ، می کارد

و اینگونه سنگ ها همچراغ قلب ها می شوند...

 

#عباد_صادقی

+ تاريخ پنجشنبه نهم خرداد ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |