نخستین روز مهر است،از خواب برخاسته ام و نشسته ام گوشه ی سفره و دارم چای شیرینم را به هم می زنم،داداش محمدعلی که یک و نیم سال از من بزرگتر است از خواب نازش بیدار نمی شود،مادرم در حالی که دارد آینه قرآن و شربت را در سینی مسی پرنقش و نگاری می گذارد،هی زیر لب غرولندی می کند و حرص می خورد که چرا اینقدر محمدعلی را صدا می زند که از خواب برخیزد و آماده ی به مدرسه رفتن شود،او پشت گوش می اندازد،آخرین لقمه ی نان تیری و پنیر محلی آغشته به زیره ی کوهی را در دهان می گذارم و بلند می شوم که به مدرسه بروم،در پوست خود نمی گنجم،دل در دل ندارم،شوق دیدار و تجربه ی نشستن پشت نیمکت های چوبی سه نفره ی کشودار در من غلیان می زند،دیشب تا صبح از این پهلو به آن پهلو چرخیده ام و فکر امروز را کرده ام که چه پیش می آید،کمی خوابم می آید،خمیازه ی سنگینی می کشم،کتاب فارسی و ریاضی را با دفتری که پشت جلدش نقشه تخته سیاهی ست که بر آن نوشته اند"تعیلم و تعلم عبادست،امام خمینی" را به همراه مداد مشکی و قرمز و مدادتراش گرد آبی رنگم با پاک کن مستطیل شکل دورنگ قرمز و آبی در کیف مدرسه ام می گذارم،کیفم نو نیست،چند روز پیش که پدر کیف چرمی برایم خرید،داداش محمدعلی که امسال به کلاس سوم  می رود،بنای لج بازی و گریه را سرگذاشت و آنقدر روی اعصاب مادرم رفت "که من دوساله با این کیف مدرسه رفتم و کیف جدید می خوام" که مادرم کیف نوی من را به او داد و کیف دو سال کارکرده اش را به من،بچه ی سر به راهی هستم،کیف را پذیرفتم و دم نزدم،کیف بدی نیست،مقداری زواره اش در رفته،جای بریدگی و چند خط و خش روی آن پیداست،مادرم دم در ایستاده ،من و محمدعلی شیفت صبحیم،فاطمه و روح الله شیفت عصر هستند و به همراه دیگر بچه های غیرمدرسه ای مان خواب هستند،از زیر سینی آینه قرآن رد می شویم،قرآن را زیارت می کنیم و شربت آبلیمو را تا ته سر می کشیم،یک پنج تومانی مسی رنگ سهم هر کداممان از پول سرراهی مادرست،بر می داریم در جیب می گذاریم،به راه می افتیم.

از خانه تا مدرسه 20 دقیقه پیاده راهست،تعداد زیادی بچه ی قد و نیم قد با کفش های کتانی ته میخی در راه مدرسه اند،پایین شهر کرمان زندگی می کنیم،منطقه ی شلوغی ست،کمی آن طرفتر از مدرسه ی ما،آن سوی بزرگراه،باغات و کشتزارهای سبزی و تره بار و باغات پسته برابر هستند،گله ای از شترها از دور به چشم می خورند،به مدرسه می رسیم،ناظم بلندقد،سپید موی و سیگاری مدرسه از پشت میکروفن با لهجه ی کرمانی غلیظ و دورگه ای دارد صف ها را منظم می کند،آموزگاران زن و مرد جلوی درب ورودی سالن ها ایستاده اند،بعضی از بچه ها با خود گل آورده اند،خوب که نگاه می کنم شبیه گل های گلایولی هستند که روز قبلش یعنی سی و یکم شهریور در سالروز آغاز هفته ی دفاع مقدس هلی کوپترها در رژه ی پیاده نظام و سواره نظام و تانک ها دور پارک مطهری بر سر مردم می ریختند،از محمدعلی جدا می شوم می روم سر صف کلاس اولی ها می ایستم،بیش از 20 صف 30 نفره از دبستانی های پایه اولی تا پنجمی به موازات هم چیده شده است،از جلو نظام می دهند،"خبردار،الله اکبر خمینی رهبر"،سال 69 است هنوز "خامنه ای رهبر" درست بر زبان ها ننشسته است،مدیر مدرسه از پشت تریبون سخنرانی می کند و مخصوصا به پایه پنجمی ها که ظاهرا لات و لوت های مدرسه شده اند تاکید می کند که حتی به سایه ی کلاس اولی ها هم نگاه نکنند،کمی دلم به شور می افتد،صبحگاه تمام می شود،خانم بهداشت مدرسه انگشتان و سر و روی بچه ها را بررسی می کند چند نفری را نگه می دارد و بقیه را می فرستد سرکلاس،به کف دستان من نگاه می کند،کمی سیاه رنگ  هستند،لبخندی می زند انگار فهمیده که گردوسبز پوست کنده ام،سر کلاس می رویم،قدم از بقیه بلندتر است،می روم نیمکت آخر کنار پسر همسایه مان حمیدخضری می نشینم،پدرش ماشین سنگین دارد،حمید از بقیه ی هم کلاسی ها لباس های شیک و پیک تری پوشیده است،آموزگار وارد کلاس می شود،و با لبخندی خودش را معرفی می کند" طیاری هستم"(شاید هم ستاری بود درست یادم نیست)،حدود سی و پنج سال دارد،سرخ و سفید،با چشمانی درشت که طعنه بر آهوان می زنند،ابروهایش رنگین کمان تیره رنگی است که دلم را به باران بهار می برد،زیبایی از سر و رویش می تابد،بوی عطرش،کلاس را در برگرفته،در نگاه نخست بردلم می نشیند و مانند بچه ای که مادرش را دوست دارد،سراپا گوشش می شوم و هرچه از دهانش بیرون می آید را زود می چاقم و در قفسه های ذهنم می گذارم،به درخواست آموزگار،بچه ها یکی یکی خودشان را معرفی می کنند و شغل پدرشان را هم می گویند،کارگر،راننده تاکسی،نظامی،مغازه دار،آن هایی که رویشان نمی شود شغل پدرشان بگویند یا پدرشان بیکار است می گویند" شغل آزاد"،به رسول می رسیم،پدرش توزیع نفت دارد،می گوید "پدرم نفتی ست" همه می زنند زیر خنده...

زنگ تفریح می شود،غرور دبستانی شدن، سراپای وجودم را گرفته،روی هوا راه می روم،از دور داداش محمدعلی را می بینم که با دوستانش دارند به طور وحشیانه ای  "قلعه ای یو "بازی می کنند،یاد فیلم جنگجویان کوهستان می افتم که هر پنجشنبه شب از شبکه ی یک پخش می شود،محمدعلی با آن کله ی تراشیده اش مانند شخصیت تینی یو است،لشکری از سرتراشیده ها به جان هم افتاده اند و دارند تعقیب و گریز می کنند و یکدیگر را اسیر،با چند تا از نودوستانم به پشت مدرسه می رویم،باغ نسبتا بزرگی ست،چند انار را که می چینیم،پیرمردی که ظاهرا مستخدم مدرسه است دنبالمان می کند،می گریزیم و صاف می رویم طبقه ی دوم داخل کلاس،انارها نرسیده اند،سفت دانه اند و مزه ی می خوش دارند اما حسابی می چسبند،صدای اتمام زنگ تفریح دلمان را می ریزد،انارها را خرخوار می کنیم و پوستشان را از پنجره های نرده کشی شده می اندازیم داخل باغ و ساکت و آرام می نشینیم روی نیمکت هامان،خانم طیاری می آیدو عطرش کلاس را پر می کند...

زنگ خانه می خورد،تمام بچه ها از ته سر جیغ کشان به بیرون مدرسه می دوند چونان اسیران دربند اردوگاه دشمن،از در بزرگ مدرسه به خیابان می ریزند،قیامتی ست نخستین روز مدرسه،به خانه می روم،کفش هایم را نکنده در راهرو می نشینم،مشق هایم را کامل و بادقت می نویسم،دلم می خواهد خانم طیاری فردا از تکلیف های من خوشش بیاید و یک مهر صورتی رنگ هزار و سیصدآفرین را زیر خط نوشته های الف شکلم بزند...

سی سال از آن روز گذشته،ظاهرا بزرگ شده ام،دخترم کلاس دوم است،وضعیت قرمز کرونا در کرمان نگذاشته تا در نخستین روز مهرماه،دوباره عطر خوش و مست آگین آموزگار کلاس اولم که با بوی آرامبخش کتاب نوی فارسی و  شمیم تند اسفند و کندرک مادرم در هم آمیخته بودند را امسال تجربه کنم،همیشه روز نخست مهرماه برای من بوی دوستی و آموختن را می دهد،بوی  عاشقی،بوی آموزگار کلاس اولم،یادش به خیر،کاش ان روزها برمی گشتند...

+ تاريخ سه شنبه یکم مهر ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

مادرجان!

گاهی که روحم می خارد،می روم سراغ جهاز قدیمی ات،آینه ی قاب چوبی و ترک خورده ات را برمی دارم و به آن زل می زنم ،از حافظه ی آبگینه رد می شوم می رسم به جشن عروسی ات،صدای ساز و دهل استاد نادعلی کل روستا را گرفته

،بوی حنا می آید،دستمال های رنگی،چوب بازی،زنان روستا دسته جمعی آبادون می خوانند،تو را رشمه به دست ،تو را با تمام زیبایی و شکوه عشایری ات،سوار بر اسب حناگرفته و یراق بسته ای می آوردند،پدر از روبرو،سوار بر اسب علیخان ،به سیب ها و انارهای سر بیرق ،تیر برنو می اندازد،ناگهان،رادیویی می آورند،صدایش را تا ته باز می کنند،می گوید:

"هم میهنان عزیز توجه فرمایید،ساعتی پیش ارتش عراق ،حمله ی گسترده ای را به مرزکشورمان از سمت خرمشهرآغاز کرده است،طبق دستور ستاد کل نیروهای مسلح

 تمامی نیروهای مسلح، آماده باش و سریعا خود را به یگان های مربوطه جهت اعزام به جنگ معرفی نمایند..."

زمهریر اضطراب بر خلیون عروسی می نشیند و اجاق شادی را کور می کند،پدررا می بینم که درهمان عصر، کوله پشتی به دوش،تو را می بوسد و به جنگ می رود،در آینه ی جهازت خیره تر می شوم،داری اشک می ریزی،چند ماه است خبری از پدر نیست

کومله ها، دوست پدر،سیدرضوی را در کردستان سر بریده اند،نخستین سیخ و درد، در قلب بیست سالگی ات شروع به کشیدن می کند،با هرعملیات موی دیگری بر بافه ی پرپشت گیسوانت،سپید می شود...

مادرجان!

نخستین پسرت را در بغل گرفته ای،قدت از همه بلندتر است،صدای مرگ آور تیر، بند دلت را پاره می کند،داغی سرب بغل صورت و گردنت را می سوزاند و رد می شود،خون به سر و صورت و چادر رنگی ات می ریزد،نگاه می کنی،تیر وسط سر داداش روح الله خورده و لخته گوشتی در فرق سرش دارد دل دل می زند،جیغ می زنی، بیهوش می شوی،چشمانت را باز می کنی،پدر از میانه ی ماموریت برگشته و آمده بالای تختت در بیمارستان،می زنی زیر گریه و سراغ فرزند دوساله ات را می گیری،لبخند می زند،دریای هراست آرام می گیرد

" خدا را شکر بچه زنده است..."

می روی تهران،می روی شیراز،تمام بیمارستان های خوب کشور را زیرپا می گذاری،بی کس،تنها،در به در،تا سال ها بچه ی معلولت را تیمار می کنی و راه می اندازی...

به آینه نگاه می کنم،سنت از خودت بیست سال بزرگتر شده است،چه زود رشد کرده ای،چه زود میان سال شده ای،پدردو روز است از سوریه و لبنان برگشته،قبراق نشسته و دارد از جبل عامل و تسخیر پاسگاه های اسراییلی می گوید ،از حرم حضرت زینب ،

و از سواحل زیبای بیروت ،تو کز کرده ای و به آن فکر می کنی که هنوز هیچ سفری با هم نرفته اید،دلت هوای مشهد را می کند،می رود بلیط قطار می گیرد،بار و بنه را می بندید

دارید به راه می افتید که نامه ی ماموریتی به دستش می دهند،می رود کردستان،زخمی می شود بر می گردد...

در آینه دقیق تر می شوم،سال64 است من یک ساله ام،ایران شبه جزیره ی فاو را تسخیر کرده،قرار است پدر پس از شش ماه از جنگ به خانه برگردد،همان آینه را بر می داری و چهره ی زیبایت را با سرمه و سرخاب برای ورود پدر آرایش می کنی،می نشینی انتظار می کشی،گاهی می روی تا دم در و تا ته کوچه را برانداز می کنی،برمی گردی،می نشینی روی دار قالی،وبه نقش سماوری که با انگشت های نحیفت بر گرده ی قالی بافته ای زل می زنی،چقدر زل زدن هایم،شبیه تو است،سماور در تو حلول می کند،دلت مثل آب جوشان،غلیان می کند در می زنند،با عجله بلند می شوی،سرت را به طاقچه می کوبی،می روی تا خودت را در آغوش پدر بیاندازی،در را باز می کنی،جوان بالابلند ایل آمده،با عینکی آفتابی به چشم و عصایی در دست،پوست صورتش سوخته ،برشته و ریخته شده است،طراوت همیشگی را ندارد مانند از گور گریخته ها پر از بی قراری ست،خشکت می زند،می گوید به من نزدیک نشوید،من شیمیایی شده ام،سرفه اش می گیرد،سرفه های خشک و پیوسته و بریده نفس را بند می آورد،با دودست توی سر خودت می زنی،از صدای گریه ات،همسایه ها هوریز می کنند درب خانه مان،و اسپری می شود عطر ماه عسلت،که هر دم باید به حنجره ی پدر برسانی...

در آینه صحنه های مبهمی می بینم،اضطراب می بینم،تنهایی می بینم،لالایی های غمگین شبانه ات را می بینم،سال67 است،چهار ماه است خبری از پدر نیست،جبهه ی خودی تلفات زیادی می دهد،پشت سر هم خبر شهادت می آورند،خدارحم،عبدالله،مراد،حاج حمید و...و تو امیدت را از دست نمی دهی،زن های قوم و خویش گله ای می آیند پیشت،می نشینند حرف می زنند دلجویی می کنند و با نگاه های سنگینشان می خواهند مقدمه سازی کنند،دلت را غوغای تنهایی می گیرد،بلند می شوی می روی معراج شهدای شهر،می گویند بیا شناسایی کن،در سردخانه را باز می کنند،جنازه ای را بیرون می آورند،سر در بدن ندارد،روی پلاستیک و کفنش اسم و فامیل پدر را نوشته،بیهوش می شوی می برندنت بیمارستان،خونریزی معده می کنی،بعدا راحت می آیند کنار تختت و می گویند،تشابه اسمی بوده و شهید اهل بندرعباس بوده،می آیی خانه یک جین دختر و پسر قد و نیم قد را می بینی ،به سرت می زند چه زود بچه هایم یتیم شدند،چند روز بعد پدر را با آمبولانس می آورند ،موجی شده،اعصاب ندارد،سرش به شدت درد می گیرد،می بری بیمارستان ارجمند بستری اش می کنی،بهتر که می شود باز همان آش و همان کاسه...

یک سال از قطعنامه598 می گذرد،پدر خانه بیا نیست،سراغش را از کانال های فکه،از نی زارهای شلمچه،از سد دربندیخان و بلندی های کردستان باید گرفت،از این جابه بعد را خودم به یاد می آورم،آینه ی جهاز مادرم را کنار می گذارم،پدرم هر روز کلافه از سرکار می آید خانه،آرمان هایش دارند جلوی چشمش جان می دهند و نمی تواند کاری کند،جنگ اصلی تمام شده اما در بین آن هایی که تا چندی پیش یکدیگر را برادرصدا می کردند، جنگ ستارگان در جبهه ی سردوشی ها شدت گرفته،با این رویه نمی سازد،خود خوری می کند،می نشیند و پک به پک سیگار وینستون می کشد،بعد نی هفت بند را بر می دارد کمی که می زند به سرفه می افتد و تو با پاهای واریس گرفته ات ،لنگان لنگان اسپری عطر ماه عسل پدر را می آوری که بوی بادام تلخ می دهد، بوی سیر، بوی یونجه...

پدرمدرک تحصیلی بالایی ندارد،دیگر به این قشر ادم ها نیازی ندارند،بازنشسته اجباری اش می کنند و توخوشحالی که پس از سال ها انتظار، می آید و در خانه کنار تومی نشیند و از روزهای نبودنش برای تو می گوید،گل می گویید و گل می شنوید،حرف های زیادی در دلت تلنبار شده که قصد گفتنشان را داری،پیاده روهای زیادی را با هم قدم نزده اید،سفرهای زیادی با هم نرفته اید...

یک روز پدر خوشحال و سرشنگ وارد خانه می شود،سر از پا نمی شناسد،حال و هوای روزهای پیش از اعزام را دارد،دلت به شور می افتد،می خواهد برود بوسنی هرزگویین،دلت می شکند،می روی و می نشینی روی دار قالی وکردی غمناک می خوانی،ریزه خوانی می کنی،مثل زنان صبور عشایر،آرام و زیر روسری اشک می ریزی،صدای موسیقی کرکیت در خانه می پیچد حواست نیست، با کارد قالی بافی دستت را می بری،من ترسیده ام ،هراسان می روم تا چسب زخم بیاورم پدر می آید ،انگشت نجیب بریده شده ات را محکم در دستش می گیرد،خون بر تارهای نبافته شده ی قالی می چکد به روی دلشان می آورند و شگون بد می زنند،یک هفته گذشته،پدر صبح زود از خانه بیرون زده،ده ساله ام،روز جمعه است ،خانه مان آتش می گیرد،آب در محله ی ما قطع است،آتش از درهای چوبی بر سقف خانه زبانه می کشد،دود تمام خانه را در برگرفته،آبجی فاطمه دارد جیغ می کشد،راه را گم می کنم،می روم توی آشپزخانه،دستم به شیشه های خالی مربایی می خورد،می افتد زمین،می شکند،پایم را بدجور می برم،دو تا جوان غریبه و رهگذر آمده اند کمک،مرا روی دست می برند بیرون،آخر کارآتش نشانی می آید و ته خانه را خاموش می کند،بوی تند سوختگی کوچه های اطراف را خبردار کرده،مردم آمده اند تماشا و با نگاه ترحم به ما نگاه می کنند،بغض می کنم،با چشمانی اشک بسته،ته کوچه را نگاه می کنم،چرا پدر نمی آید!

مادرجان یادت که می آید

دو دستت کاملا سوخته و در باند پیچیده شده است،پدر که می رسد خواهر و برادرانم می دوند به سمت پدر ومانند جوجه های تازه پر درآغوشش پناه می گیرند و می زنند زیر گریه،من اما با پدر قهر کرده ام و از کنار تو جم نمی خورم،هرکار می کند تا مرا ببوسد،لج کرده ام و دستش را کنار می زنم،

خانه سوخته

کیف مدرسه ام سوخته

دارقالی سوخته

دستان تو سوخته

یک آینه مانده از جهازت در زیر داربست انگور

تا هرگاه تنم و روحم برای لمس خاطرات،به خارش می افتد

در آن خیره شوم و به روزهای جوانی تو و پدرم برگردم که در آتش بازی روزگار خاکستر شدند...

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

خدا کند که بهار بیاید

گل بدهد بادام چشم هایت

تا بهانه ای شود که زنبورهای عسل برگردند

به این باغ

و نسیم، بوی تریاک این روزها را ببرد

آنکه در میانه ی کوچ،

برگشت و بهار سرحد* را ندید

از آب تلخن** رودخانه خورده بود

وگرنه کسی که دست در آب سرد چشمه کرده باشد

فرق زندگی و زردآلو را خوب می داند...


*سرحد:سرد حد،سردسیر و ییلاق در گویش جنوب

**تلخن:آب بسیار گل آلود در گویش گوغر

+ تاريخ جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

ناگهان یادم آمد

در فرهنگ گویش روستای پدری ام

هرگاه می خواستند رهگذر ناشناسی را صدا بزنند

می گفتند:

" آهای درخت سبز،

فرصت!

کجا می روی؟

آهای درخت سبز!

بیا و بنشین و چای بنوش

و بگو خبر از هرکجا که داری..."

می دانی،دلشان تنگ بود و به دنبال هم صحبت،

آه...و امان از دلتنگی،

امروز دلم حال عجیبی دارد

و چون کبکی گیرکرده در دروک *

خود را به زمین و زمان می زند

به گمانم در فرسنگ ها دورتر

موهایت را در باد رها کرده ای

که جنگلم می شکند

شاخه شاخه حسرت را در من

و می ریزد و می کشاند

برگ به برگ خاطراتم را در راه

آهای دختر روستایی!

منم آن درخت سبز قدیمی

همان رهگذر بقچه به دوش

تو در کنار کدام چشمه روسری ات را شسته ای

و بر کدام درخت آویزان کرده ای

که  شاخه هایم این گونه گریبان چاک می دهند؟

صدایم بزن

وقتی نمانده

پاییز که بیاید رنگ می بازم

برگ می بازم

و تنه به تیغ سرنوشت می سپارم

و وقتی از کنارت می گذرم

دیگر به یاد نمی آوری درخت سبز بریده شده

بر کامیون چوب برها را

آرام چایت را سر می کشی

روسری ات را می پوشی

مشک آب را بر دوش می زنی

و می روی تا ادامه ی قالی ات را ببافی...

 

#عباد_صادقی_گوغری


* دروک:نوعی تله ی مخصوص پرندگان که در روی خاک ساخته می شود.

+ تاريخ پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

به تو خیره می شوم

خیره به خونگاه غروب

در گرگ و میش پاییز

که دلتنگی ام را زیر دندان های خاکستری اش

به هم می فشارد و خفه می کند

و هم زمان در آن سوی جهان

از ستیغ کوه

و از چریق صبح*

بر پنجره ی  اتاق خواب مردی دیگر می تابد

و شواش می خواهد**

تو را از اینجا

از پشت کوه شکسته ی غروبم زمزمه می کنم

زمزمه می شوی

هر شب از لابلای دره ی سکوت من

و تکرار می شوی

هر روز از  شیار زخمی این زبان خشک

گویند زمستان، آواز گرگ زیباست

اگر نام تو را بخواند...

 

#عباد_صادقی_گوغری


*چریق صبح: چراغ صبح در گویش زادگاهم گوغر.

**شواش:شادباش،پول و مژدگانی که داماد به بهانه های مختلف به بعضی میهمانان حاضر در جشن می دهد.

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

چه کسی می داند

پشت این پنجره و پنجه ی ماه

می زند سرمه ی اندوه زمان

ظلمت فقر به چشمان یتیم

می چکد در دل شب

لکه ی ابر ستمدیده، گران

نگران روی گلیم

 

من از او می پرسم

آرزوهایت چند؟

می دهد با دو لب خشک

جوابم لبخند:

" آرزو چیست دگر؟

می فروشم به تو و مردم شهر

سر میدان و گذر

واکس با شاخه ی گل

لنگ و دستمال

سپنددانه و فال

این منم، کودک کار

که چنین گشته دچار...

 

من شما را گویم

مردم مرده و مادینه پرست

مردم مسرف و اشکمبه پرست

مردم باده پرست!

آرزو نام همان دختر کاری ست

 به ما

 شاخه  گل  داده به دست

کودکی هیچ،

 گل زندگی اش رفته ز دست

و من و تو ، من و ما ،

من و این مردم مذهب بنما

پشت جادوی چراغ قرمز

ازگرانی طلا ، خانه و ارز

سرخوش و سوده و مست

پشت خودروش نشست...

 

پشت آن حنجره ی خشک وطن

می زند یکسره با بغض، سخن

این منم کودک کار

که چنین گشته دچار


 

 

 

#عباد_صادقی_گوغری

+ تاريخ شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 

این چهارگانی(رباعی) پیشکش می شود به استاد محمد سلطانی نژاد،ادیبی اهل دل و توانمند از طایفه ی لک شهرستان بافت،آنکه سرش را در آسیاب دانش و تجربه سپید کرده است،آنکه به وطن دوستی ،زادگاهش کیسکان را "لکستان" می نامد و زادگاهم را گوغرستان...

 

از لکستان تا به گوغر از بزنجان تا به خبر

از یکایک شهر و استان ها که می نامند ابر

با همان جغرافیا و با همین تاریخ سبز

می کنم بر بافتی بودن تمام عمر،صبر*

 

#عباد_صادقی_گوغری


*صبر در مصرع پایانی را به معنای ماندن و ایستادن در پشت نام زادگاهم آورده ام هرچند که اگر واژه ی شکر هم بر مسند قافیه ی مصرع پایانی و به جای صبر بنشیند جدای از درستی آن، جلای بیشتری می یابد تا هرچه پسند  شما خواننده ی گران باشد در به کارگیری.

+ تاريخ یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

خدا هم روی اسمش قسم خورده بود

درخت همیشه سبزی

که نشان صلح را در تنه اش داشت،

ما کبوتران سپیدی بودیم

که در باغ های زیتون

 اردوگاه ساختیم

ما از شاخه های زیتون

پوکه پوکه فشنگ خوردیم

و پرکشیدیم

کاش کسی به نوح بگوید

 این بار اگر به خشکی رسیدی

به جای روباه و کرکس

قوچی پیاده کن

ما تمام اسماعیل هامان را قربانی داده ایم.

 

#عباد_صادقی_گوغری

 

+ تاريخ شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

زبان بستم

و  اشک هایم را فرو خوردم،

انسان ها  هر کجا که باشند

در انزوا و تنهایی

به زادگاهشان شبیه می شوند...

پشت سرت،دردها  که فزونی گرفت

آنقدر نبودنت، روی هم تلنبار شد

که زمین های بایر آبادی

آووس شدند و کوه زاییدند

و گون گون خاطره بر پیکرم رویید

و گل داد،

  اکنون، هرگاه به تو فکر می کنم

زنبورها بر سرم می ریزند و بچ می دهند

نمی دانم، نام تو عطر گل های بهاری ست

یا من ادکلن زده ام؟

می دانی یک کوه را چه چیزی از پای در می آورد

عطش کشتزارهای پایین تر

و لب های ترک خورده ی قنات ها و چشمه ها

آن هنگام که یک صخره بغض نبودنت

گلویم را به هم می آورد

و سفره ی اشکم راه خود را باز نمی یابد

نه از تیشه ی فرهاد کاری ساخته ست

و نه از دعای پرندگان...

تنهایی ام

غار نازایی ست در کوه های تفتیده ی جنوب

نه بوی آب می دهد نه آبادی

انسان ها هر کجا که باشند

در انزوا و تنهایی به زادگاهشان شبیه می شوند...

 

 

#عباد_صادقی

 

 

آووس: آبستن، باردار، حامله

گون: بوته ی وحشی و خاردار کتیرا

بچ دادن: بچه زایی و تکثیر زنبورهای عسل

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

اشک هایم را که دید

شکست

نمی دانستم که ذهن آبگینه پر ازخنده های تو بود...

 

#عباد_صادقی

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

گیسوانت

ابریشم های پربهایی بودند

رفتی

و دست هایم به دریوزگی باز شد...

 

#عباد_صادقی

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۹ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 

آبروی پرنده ها را برده اند

کلاغ هایی که مال حرام به لانه می برند،

طبیعی ست،

کسی که به جای پرکشیدن به آسمان،

 قارقار می کند

همبازی آینه و صابون و تکه ای طلا می شود،

دنیا از بالای کوه های بلند

و از میان ابرها دیدنی ست

وگرنه هر کرکس مرداب نشینی می شود جهان شناس...

 

#عباد_صادقی


از عقاب های آسمان بپرس

وگرنه هر کرکس مرداب نشینی

ادعای جهان شناسی دارد.

+ تاريخ دوشنبه دوم دی ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 

با تفنگ بادی ، پرنده های کوچه را زدیم

آخرین بازمانده ،ماده گنجشکی بود

پناه گرفته در دل آخرین میوه ی انار خشک و خالی سر درخت

شلیک ما ، قلب گربه ها را شکست...

 

#عباد_صادقی

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

در کف پاهای خون گرفته ات

گزگز انقلاب مشروطه ست

کفش های تو در خیابان ماند

نحسی هزار و سیصد و سیزده ست*

 

#عباد_صادقی

 

*1313 هجری قمری ، سال ترور ناصرالدین شاه قاجار توسط میرزارضای کرمانی، 1313 مرکب از دو عدد سیزده می باشد که طبق خرافات عددی نحس ست.

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

مراسم رونمایی از کتاب مجموعه  داستان " وازاده ی کل ماشاله " به قلم آقای مهدی ایرانمنش در شامگاه روز چهارشنبه 22 آبانماه 98 در سالن اجتماعات سازمان بازنشستگی صنایع ملی مس ایران واقع در سه راه هوانیروز شهر کرمان برگزار شد،در این مراسم تنی چند چهره های فرهنگی ادبی استان کرمان مانند یحیی فتح نجات،حمیدنیک نفس،مسلم حسن شاهی،احمدیوسف زاده،علیجان سلیمانی،مهدی جهانبخش،حسین شهابی و سعید زینلی حضور،سخنرانی و طنزخوانی  داشتند،در این مراسم که با اجرای حسین سبزه صادقی شاعر،نویسنده و مدیرمسیول نشر فرهنگ عامه و اجرای موسیقی سنتی زنده ی یاسرپهلوان مدیر آموزشگاه نغمه ی کرمان توام بود،آقای ایرانمنش نویسنده ی کتاب مذکور به بیان روند شکل گیری و چرایی نوشتار این کتاب پرداختند و با توصیه به نسل جوان از ضرورت کاربرد واژگان اصیل کرمانی در گویش روزمره ی خود و عدم فراموشی اصالت فرهنگی خویشتن،سخن راندند و در آخر این مراسم با جشن امضای کتاب پایان پذیرفت،همچنین در روز پنج شنبه بیست و سوم آبانماه شاهد  رونمایی دیگری از دیگر کتاب منتشره توسط نشر فرهنگ عامه در فرهنگ سرای کوثر شهر کرمان بودیم،رمان " طیفون " به قلم سیده فریبا روح الامینی ست ،در مراسم مذکور محمدعلی گلاب زاده مدیر کرمانشناسی،یحیی فتح نجات موسس روزنامه ی کرمان امروز،فاطمه روح الامینی مولف و فعال در حوزه ی فرهنگ و حسین سبزه صادقی شاعر،روزنامه نگار و مدیر نشر فرهنگ عامه به بیان سخنرانی پرداختند.

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

تو می روی

قطار می رود

عطر پیراهنت ، کوپه ها را از خود بیخود می کند

و واگن ها را از راه بیراه

تو می روی تا به تهران آرزوهات برسی

و من ، حال آخرین ایستگاه متروکه ی کویر جندق را دارم

تنها

در میان شن ها...

 

#عباد_صادقی

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

صدایم کن

لهجه ات ، طعم چای هل را می دهد

به وقت خستگی ،

بوی کاهگل تازه را می دهد

به وقت نخستین بارش پاییز ،

صدایم که می کنی

پر میکشم

مانند کبک های گریزان از شکارچی

از لب صخره ،

و پرنده های تازه از کوچ رسیده

در نخودزار بش

ببین !

یک کلام از دهان تو چه هارمونی را بوجود آورده ست

سلام می کنی

استکان چای از دستم می افتد

شانه هایم تیر می کشند

بال درآوردن سخت ست و پرواز در باران سخت تر ...

 

#عباد_صادقی

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

از ابروهای کم پشتم ،

روغن فندق می چکید

مانند گوسپندان تازه از کوچ رسیده

ما ، آبرو را

از رودخانه ی تلخن طلب می کردیم...

 

#عباد_صادقی

 

 

تلخن: همان تلخان ست،آب گل آلوده ی جاری را گویند.

+ تاريخ دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

یک استخوان بغض

در دهانش به خونابه افتاده بود

بیوه سگ تازه زایی در کف اتوبان ،

من بیشتر از پستان های پر از آغوزش

به نر و ماده بودن توله ها فکر می کردم

که یتیمی را زودتر از یاد می برند

یا قلاده را ؟

 

#عباد_صادقی

 

 

آغوز: شیر پر چرب و مقوی زائو در نخستین روزهای زایش ، آغوز ار ریشه ی واژه ی پارسی آغاز گرفته شده است.

 

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

خدایا به پاییزت قسم

اگر دل کسی را شکستیم

تو خریدارش باش

انارهای ترک خورده

دل نازکتر

عاشق تر

و خوشخوارترند...

 

 

#عباد_صادقی

+ تاريخ چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |