وقتی که یحیی میرشکار باروت به حلق تفنگش می ریخت و سنبه می زد هرکسی از خدا چیزی می خواست سهراب برای بی بی ناتوانش گوشت کبک گل بهار برای باشو،کفترچای مصیب برای لیلا،شیردان خرگوش سروناز برای کدخدا دم روباه و مادرم ،دلش بزکوهی می خواست تا با شاخ کمان گونش،"هونگ" بسازد و "گردقالی" را پس و پیش کند و " کرکیت "را بر تارهای قالی سه کله بکوبد لالایی بخواند تا موسیقی مظلومیت زنان ایل را دزدان سنگرگرفته در" تخت پلنگی" بشنوند و چارقد چاخچور از سر نوعروسان ایشوم برندارند و غریو "حسن کورشو" راه نیاندازند مگر دزدان اهل فارس به جز تیربرنو چه گلی بر سر مردان ایلات گوغر زدند? وقتی که یحیی کلاه نمدی اش را بر سر می گذاشت و تفنگ قنداق گردو را بر کول می انداخت و به "تل چل دختران"می زد گیوه ی کدام مردهای شال به کمربسته ی روستا به گرد و سایه ی گام هایش می رسید... صدای تیر که بلند می شد مردها شواش می کشیدند و زن ها،کل... تا ببینیم میرشکار از "کوه قوچ قیسی" و از "پرگیناس"چه تحفه ای برایمان می آورد... پدرم چپقش را کنار می گذاشت و نی می زد و مادرم از روی دار قالی کردی "گیس گل" را می خواند و من از میان درز"پلاس"گیس های "چترچوگان "تو را نگاه می کردم و می گفتم گیس گل جان! در چشم های تو اسب سیاه عرب می دوید تا مرز دیوانگی بیچاره جوانان ایل هرچه تاختند،باختند...