در کوچه ها دوره گردی می کرد،

با عصایش به در خانه مان زد و گفت :

" در را باز کنید، از طرف خدا آمده ام "

مهمان بود دیگر ، راهش دادیم

از آن روز یک چله می گذرد

و هنوز توی کوچه پشت درب خانه ی خودمان ، ایستاده ایم!

 هرچه با کوبه و سنگ می کوبیم

باز نمی شود،

خاک بر سرت کدخدا ،

بیدار شو و ببین

خدا ، چقدر آسان خانه مان را گرفت...

 

+ تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۸ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |