در کوچه ها دوره گردی می کرد،
با عصایش به در خانه مان زد و گفت :
" در را باز کنید، از طرف خدا آمده ام "
مهمان بود دیگر ، راهش دادیم
از آن روز یک چله می گذرد
و هنوز توی کوچه پشت درب خانه ی خودمان ، ایستاده ایم!
هرچه با کوبه و سنگ می کوبیم
باز نمی شود،
خاک بر سرت کدخدا ،
بیدار شو و ببین
خدا ، چقدر آسان خانه مان را گرفت...