جان و بخشی,چرخ زندان شد برون
اشکهابردیده و دلها به خون
صدگریبان چاک باید شد ازین
پاره پاره از فراقش لاله گون
فال او بر شهر سیرجان زدند
بعد منزل کرده هوش ما جنون
بلبلی آراست خود را بر گلی
لاله ی پرپر زبستر واژگون
داغ او شمع وجودم سوخت و
ساختم موجی خروشان چون همون(1)
حجه فی الارض لولاساختون
اهلها بالارض خوف بالسکون(2)
همچو نی در ناله ی سوز سحر
عابدی نالد ز هجرانش کنون
(1): رود هامون
(2):اشاره به روایت " لولاحجه فی الارض ساخت الارض باهلها" اگر حجت خدا در روی زمین نباشد زمین اهلش را در خود فرومی برد, منظور:ترسم از آنست که زمین دهان گشاید....
سروده ی عبادصادقی گوغری