مهربان,بی ریا,ساده دل,فقط و فقط در خیال بازیهای بچه گانه پرسه می زنند.....

ایوب,امیرحسین,امیرمحمد و علی کوچولو, این عکس ازتون برداشتم ویه زمانی نشانتان خواهم داد یه چیزایی خواستم بهتون بگم که احساس کردم به اقتضای سن تان درکش نمی کنید...

خواستم بگم زندگی همیشه مثل این شبهای یلدا بلند نیست چشم رو هم بذارید می بینید که بزرگ شدین و روز به روز دنیا براتون دلگیر تر و کوچکتر میشه,تو اون شب یلدایی که شما خانه پدرم بودید و تمام هم و غمتون بازی پلی استیشن و خوردن هندوانه بود من بچگی خودم نگاه می کردم و به حال بی هیاهو و روان آسوده ی شما غبطه می خوردم,درحالی که داشتم تو این شب آخر پاییز جوجه هامو می شمردم مرغ خیالم پرواز کنان پر کشید و به بچگی ام رفت یاد روزهایی افتادم که من و داداشای فضولم, بچه های دایی و عموهام همه و همه شب یلدا رو با خوردن سنجد های خرمایی باغ زینل شروع می کردیم و هسته های ریز سنجد رو با لوله ی خودکار توی سر هم میزدیم,یلدای ما با گندم برشته های شیری بی بی گوهر ادامه پیدا می کرد و تنها دغدغه ذهنمان جدا کردن دانه های خوشمزه ی کنجد از درون گندم برشته ها بود تو همین درگیری ها یه شب یلدا هم فاطمه پون جروک(با پنجه های دست پوست طرف مقابل مالیدن و کندن) کند منو که اشک تو چشمام جمع شد که گویی هنوز جای کندنش روی پوستم کرخته,یلدای ما پسرک و دخترک ها با سنگ شیشو و اسم فامیلی و بعدا که بزرگتر شدیم شاه وزیری و تنبیهات خاص دزد و وزیر پیش می رفت و رفتن و رفتن که فقط آرزوی کسری از ثانیه اش برایم معما شده و حسرت.

ایوب خان,بهانه ی دوچرخه ی دنده ای تو نگیر و اینقدر به بابات گیر نده موتور کوچک می خوام یه روزی بود توی باغهای خوش آب و هوای جفریز تنها دوچرخه ی ما چوب خشگ گل روز گردانی(آفتاب گردان) بود که سوارش می شدیم ,هندل می زدیم و شتابان می رفتیم و با گرد و خاکی که پشت سرمان ایجاد می کردیم آنقدر خوش بودیم , می رفتیم و می رفتیم تا به یلدا برسیم دریغ ازینکه یلدا و یلداها پاورچین پاورچین ما رو به ایستگاه آخر نزدیکتر می کنه

امیر حسین فضول,که هر وقت از حاجی آباد میای گوغر, جفریزو بزنگ وامیر آباد ویران می کنی

کاش سنت قد می داد و از خدابیامرز حیدر صادقی(امیرآباد) می پرسیدی از یلداهایی  که در زمستانهای استخوان سوز گوغر میگذشت,بخاری پر از هیزمهای بنه و کهکم, وبچه هایی که نگاه معصومانه شان به گمکو(کمد چوبی که معمولا پر از خوراکی بود) بود و دستان مهربان و پینه بسته ی مادربود, که در آرزوی  یک مشت پپرمه(شکلاتهای کوچک) و سنجد و مویز روحشان پر می کشید

امیرمحمد,پسرک قوچ(چاق) و با ادب,آن شب دلت پر از بهانه هایی بود که از پدر می خواستی سرویس مدرسه ات را عوض کند دریغ ازینکه بچه های گوغر آخر یلدا که می شد فکر چکمه ی سوراخ و راه یخ زده ی مدرسه بودند و پیت نفتی(ظرف نفتی) که بایستی آخر شب با کمک نفتکش می کشیدند و تو چراغ سه شعله و علاء الدین می ریختند و تا به سحر دود چراغ می خوردند خبری از شومینه و اسپیلت نبود ولی هرچه بود مهربانی بود و عشق ولی چه زود دیر شد

علی کوچولو,که دست در دهان داری هنوز زودست انگشت حیرت به دهان گیری وبه مانند عموت پلهای گذشته ای را نظاره کنی که روز به روز در گذر زمان ویران تر و دلگیر تر می شوند

بچه های شیطون گوغری, چه یلداهایی که پدر بزرگ و پدر پدر بزرگ هایتان در کنار خانواده نبودند, زمستانهایی که برفهای سنگین یک متری در گوغر می بارید و به حدی می رسید که پس از روفتن برفها از پشت بام و ریختن آنها بر روی برفهای زمین , سطح پشت بام و برفها یک سطح می شدند و می شد ازین بام به آن بام و بام دیگر و دیگر رفت پدر بزرگهایی بودند که بیل همتشان کوههای کوهبند , خرسین, دهانه ی زاکن و سیاهوی بندر عباس را خم می کرد و بوستانهایی که اکنون محل تولید بهترین نارنگی صادراتی جنوب ایرانست همه و همه حاصل همت پدر بزرگهای گوغریست ,باشوهایی که جاشوهای بندری و اربابان سیاهوی بندر از ایشان به عنوان سخت کوشان سرحدی یاد می کنند

آری یلدا شب دوستی و سادگی و نزدیکی دلهاست بیاییم دعا کنیم که زندگیمان یلدایی باشد بلند و شاد و باهم و فارغ از ناراحتی, یلدایمان را با فال حافظ به پایان برسانیم:

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفه​های عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |