امشب کرمان باران می بارد

شرشر آب از ناودانی سقف های فلزی هیاهویی به پاکرده,اینجا آبهای روان به فاضلاب می روند و تنها کارشان زدون روغن و گازوییل و پودرهای لنت ترمز از سطح خیابان است,نه بوی جاز می آید نه آلاله,و نه پیدونه ای که شمیمش دل تنهای مرا بیارامد

اینجا دیگر زنی نیست که از ترس چکه کردن باران از سقف چوب و تخته ای اتاقش دست دعایش را هدف اجابت خدا قرین سازد که" خدایا رحمت به حال قالی های دست باف طرح ترنجم بیاد که اینها همه سرمایه ی این دو تا بچه یتیمه",نمیدانم شاید آن زن مردی نداشت که چکمه پوشان به سقف کاهگلی خانه اش رود و ناسارآب روی سقف را از حیث وجود برگهای خشک چنار پاک کند وتنها دغدغه اش این بود که قالی ها رابفروشد و خرج تحصیل پسر و جهاز دخترکش را تامین کند...

اینجا گوغر نیست که باران می آمد,بوی جاز مجنونت می کرد,و زیر باران می رفتی هنگامی که شلخته می گرفت لیچ آب می شدی بازهم به خانه بر نمی گشتی و آنقدر در زیر باران منتظر می ماندی تا هوا سرد شود و تغرسه گیرد,بعد باران قوس و قزح(رنگین کمان) زیبایی بالای کوه دوشاخ جفریز خودنمایی می کرد,طیف هایی که پراکنده شده بودند و آرزو داشتی کاش آنجا بودی...

امشب یادم از پیرمردی آمد که دوان دوان از آب قارقارو بر لب رودخانه می دوید تاآبادی و فریادکنان مردم را صدا می زد,می گفت:"اهالی,کوچیکی بزرگی ,بره ای کره ای ,قد رودخونه نباشه داره سیل میاد"

پیرمرد هراسان میرفت و ما بچه ها منتظر سیل نشسته بودیم,سیل که آمد قله سنگها را بهم میزد و آب تلخن بود,آب با خود کنده های درخت سنجد و بید را آورد و چقدر دلم سوخت ,بچه یوزپلنگ بی جانی را این آب بی رحم از دل کوههای یشمی رنگ گوغرو بیدخان,به سوغات اورده بود...

باران که می آمد برایم بهترین تصویر دنیا آن بود که لب قنات گودسنگی برم و در حالی نم نم باران پاورچین پاورچین بر سطح آب آرام می گرفتند,دو دستم را پر از آب کنم و از خنکای آن لذت ببرم

ماهی های قنات جفریز,قلاب علامت کدامین سوال بود که امروز در حسرت نوشیدن جرعه ای از آب قنات غرق حسرت خاطرات بچیگم شده ام...

من تشنه ام هزار بیابان سوال را

پاسخ به استکان معمایی ام بریز(مهدی فرجی)

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |