این دروغو که میگی راسته,
درپس و پشت کوههای بلندگوغر و در باغ شهسواریها دقیقا مرز بین چشمه سبز و امیر آباد در کنار پلی سر برافراشته بر رودخانه و در مجاورت اردو بازارجشن روز فرهنگ گوغر درعصر نیمه ی شعبان به همت بالای پیشقراول فرهنگ گوغر یعنی سعید ملک محمدی و تنی چند ازفعالین فرهنگی گوغربرگزارشد تا که ثابت شود این دروغو که میگن راسته,چکیده ای از برنامه های این روز بیاد ماندنی به شرح زیر میباشد:
در ابتدا تلاولت قران توسط آقای صادقی انجام شدبعدسرودجمهوری اسلامی,سپس خانم رضایی با لباسی محلی و زیبا از گوغر و سرزمین حسین گفت.
سخنران بعدی آقای مرتضی امیرزاده بود که الحق وجه تسمیه گوغر را بدرستی ادا کرد به قول ایشان گوغر یعنی گوی سفیدکه توجیهات این محقق عزیزبه صواب نزدیکتر بود,فضا که با موسیقی محلی ساز و دهل متجلی بود صفای جمعیت چندصدنفری حاضر در جشن تنها متقاضی حضور یک نفر بود اونم کسی نبود جز غلامشاه صادقی که با ترانه های فولکوریک و کردی محلی همه رو شاد کرد,بعد از اون آقا سعید که مجریگری این جنگ به عهده داشت از بنده دعوت کرد و منم شعری سراپا اشکال رو در قالب مثنوی در 50بیت با نگاهی طنزآلود به زندگی عشایری گذشته تحفه ی دوستان کردم که در آخر به نظرتون میرسه,سپس نوبت همشهری عزیزمون نخبه فرهنگی مذهبی استان کرمان و هلوی حوزه یعنی حجه الاسلام عباس پورپسندی رسیدکه ایشان هم ماشاله از مبلغین به روز حوزه میباشند با طرح سخنرانی پیرامون مهدویت و ارتباط آن با جامعه امروزمون همه رو مستفیض کردند,آقاسعید هم داستانی باعنوان من و بی بی با گویشی محلی به صورت طنز بیان کرد که مورد توجه مدعوین قرارگرفت,و سخنران آخرجناب محمدی رییس اداره فرهنگ و ارشاد بافت بودند که همه رو مستفیض کردند,جا داره از تمامی دست اندرکاران و بانیان و حامیان این جلسه خصوصا سعید ملک محمدی و استاد متواضع دانشگاه احسان شهسواری و سایر عزیزان مخصوصا مسئولین محلی و شهرستان ,جناب آراسته بخشدارمحترم و پرسنل نیروی انتظامی و... تشکر وافر رو به عمل بیارم.
بسمه تعالی
"جوانک بد اقبال"
یادم آیددربیابانهای میخ بچه کبکی ازجلوی من گریخ
وردش کردم سریع تاسنگوا تونخودهای بش و توی جوا
چوچغل کردم بدنبال سرش خوردبه پای دشتبون و شال خرش
رم بکردپیرخرو از روزگار دشتبونو زد تو سرم باچو چنار
چشم من زخمی شداز خون بدن وان بخندیدکبکو ازین جورمن
تاگریزون گشتم ازون دشتبونو کبکوجیکید یهویی توخورجینو
JJJJJ
درگذارصید او من ناامید گلموبردم به سوی گودبید
گودبیدی مرکز غله بود غله آن روزی گله بود
گودبیدی وسعت دشت نخود سرقتش از بهرچوپانان یه مد
درکنارش کوه عرش عاشقان چشمه ای جاری مزار دوستان
زیرچشمی این سو وآن سوزدم سنک کنیکی سوی آهوزدم
گله گشنم چریدتوی بشا بع بع وبع بع کنان باصدصفا
قوده قوده از نخودهای درشت ریختم توی ساروغ و بستم به پشت
خوش خوشوراهی شدم برباغ سنگ ناگهان سبزشدجلوم سردارجنگ
سربدارو آدمی چالاک شد زاده ی خار و خر وخاشاک بود
هی جغل درساروغ پشتت چه بید روی خر گر میگذاشتی می خمید
تامدم توجیه کنم باصدعلل کحسرتی بودبردلم واسه بلل
آنچنون شلوند مراافراسیاب همچنین چیزی ندیدجدم به خواب
سرقلمبیده وصورت رو سیاه سوی ایشوم می دویدم باصدآه
JJJJJ
گریه من آب صدسیلاب بود اهل ایشوم جملگی در خواب بود
شیون من زلزله آوارکرد خواب مردم راهمه بیدارکرد
اهل ایشوم جم شدند از دور وبر سوی من نالان همی باصدخطر
بازوپرسی از ازل آغازشد نق و غر و متلک در باز شد
آن سرایشوم که همیشه هر دمی از هراسش سرفتاده در خمی
باکلاکش تو بداد تن ارخلق زان چه بیهوده برفتی درقرق
در کش و قوس من وسرقافله لکنتی اندر زبانم فاصله
بی مهابا در کش و قوس کتک جاشدم اندر پلاس باصدکلک
ازلگدهای پدر اندر پلاس ان قریبی بود من گردم خلاص
چوب تیراش خوردکی اندر برم ازنوازشهای مادر بر سرم
های و های ای مردم گوغرزمین من شکرخوردم بس است اینچنین
JJJJJ
لنگ و لوچ و ناتوان اندر خمار روزگارم را در آوردن دمار
زوزه و هی هی کنان اندر میان می دویدم تا رسیدم در امان
آب گودسنگی مراشاداب کرد انقریبی که مرا در خواب کرد
خواب من حزن و غم و کابوس بود سی سلالنگودمی طاووس بود
ناگهان دیدم قتر گاو نری رنده رنده میکند پیرخری
بس کلان سعیی نمودم ناعبس برسرگاوو زدم بانگ جرس
گاو باشو پیرنم حلاج کرد نعره ای از حنجره آماج کرد
دم گاووبسته شد برچوب بید عقده های من کمر از او خمید
شیهه ی پیر خرو هفت آسمان هی جوان آی لاو یو پیش من بمان
بوده ناقابل جزایی واجبش کل کلو آمد بسویم صاحبش
JJJJJ
ناگهان قاره کشیدیاور قپون هی جوان آبت کمه ناخورده نون
گاو من را میزنی از بهرچه گاو گرجینش بودتک توی ده
گاو من از نسل خوزستان بود در زراعت هم بسی جولان بود
تامدم توجیه کنم من کارخود آنچنان شلوند منو از نار خود
آتش کینش مرا هوشیار کرد وز عبس خوابی مرابیدار کرد
های و های ای مردم هفت آسمان شانس نیکی نیست اندر یادمان
من شتابان سوی دریا که روم آفتابه در دو دستم میبرم
JJJJJ
مثنوی پنجاه بیت کاغذ بشد شیرتازه بستر آغوز بشد
مثنوی کاین گفته شد ازعهدپیش شهد و شیرین باد بر قومان خویش
گوغری سرزنده باشدیک کلام پس سخن کوتاه باید والسلام
سروده:عبادصادقی گوغری