
بی بی دائم میگفت:"کورک نشده ها برین بیرون,مش حبیب دندوناتونه میکشه ها..."
ما هم میترسیدیم و خف میووردیم پشت پلاس و چشم میدوندیم اوسا چکار میکنه,سر آخرم باشو,دو تا نری و شیشک زمین زد و تصدق سر بچه زاداش خونی زمین رخت,کنج اتاقه که نگاه میکردی,سر پساب هفت تا جغله دسشون حلال کرده بود...
استاد حبیب دلاک با جفریزیها حسابی دم خور بود از سلمانی بچه و بزرگ گرفته تاختنه کردن اطفال,دندان کشیدن,غسل و کفن و نماز میت و مراسم ختم خوانی, و این اواخر تزریق آمپول و سرم,
تو گوغر کسی نیست که ملا حبیب دلاک رو نشناسه از نسل پدر بزرگهای ما گرفته تا نسل سوم و بعضا چهارم انقلاب.
خاطره ای که مقدمه خدمتتون عرض کردم مربوط میشه به رکورد زنی استاد حبیب در ختنه نمودن هفت بچه جفریزی از یک خانواده و در یک ساعت که در نوع خود مهارت و صبر و حوصله ی مش حبیب را می رساند,این شغل دلاکی که از مشاغل سنتی گوغر محسوب میشده استاد دلاک کمتر پیش میامد که پول نقد از بابت اجرت کارش بگیره و در عوض در فصل خرمن های گندم و جو و نخود و گردو تکانی ارباب ها و کشاورزان حسابی از زیر دینش در می آمدند و همواره از نیکی از ایشان یاد میشود.
هیچ وقت از یادم نمیره تابستان72 بود دم ظهر,روی خیایان خاکی جفریز ایستاده بودم دقیقا کنار نیمکت سنگی که پاتق پیرمردها بود و در مجاورت آسیاب زینعلی حاج محمدی,پیرمردهاگاهی آفتاب میگرفتند و از خاطرات سربازی و کوهبند بندرعباس و دلاوری هاشون مینالیدن و گاهی هم میدان میدان گردو بازی بود که اغلب عموی پدرم ملایدالله صادقی که قد کوتاهی داشت و دسشت چپ بود قهرمان گردوبازی بود و دم برگشت به خانه ,کوش و نیفه شو پرگردو میکرد و میرفت,سرتون بدرد نیارم و از مسئله پرت نیافتیم,مش حبیب با اون خر بور و چالاکش از دور پیداش شد و آمد و آمد تا به تیربرق چوبی کنار همین پاتق رسید با طمائنینه ای خاص پیاده شد,ریسمان و میخ طویله ی خرش را به تیر چوبی بست و از خورجینش یک جعبه ی چوبی که در هلالی شکلش از بالا باز میشد را بیرون آورد و روی سنگ بزرگی گذاشت,منه صدا زد:"آهای پسر بیا ببینم بچه بار کی هستی"
من ساده ام با این فرض که ملا حبیب تحویلم گرفته بادی به غبغب انداختم و جلو رفتم و دستم را به عنوان مصافحه جلو بردم:"سلام من عبادم بچه زاده بخشعلی(خدابخش پدربزرگ مادری ام)"
ملا هم دستم را گرفت و آرام به روی سنگ نشاندم و بدون صلا بسم الله,از تو جعبه ی چوبیش که پر بود از لوازم سلمانی و دندانپزشکی,یک ماشین دستی سرتراشی استیل نما را در آورد و انداخت تو موهای من,موهای لخت و سیاهی که از بلای ابروها پیشانی را پوشانده بود تا بنا گوش,و اگه بخوام بهتر تفسیر کنم بچه ها رو لحاظ چشمهای بادامی و موهای لخت رو گوشم بهم میگفتند بروسلی..
خلاصه ی مطلب پس از جدال موهای زبر من و تیغ های کند ماشین استاد سلمانی که گاها اشکم را در می آورد,کله ای کچل و دق پدیدار شد که در گرما گرم تابستان نورافشانی یکی از برکاتش بود و پس کله ای خوردن از بچه ها و خندیدنشان دیگرش...
و اینک قسمتی از فایل تصویری زنده یاد مش حبیب از زبان ایشان را که در سال آخر عمرش در سیرجان گرفته شد را روی کاغذهای مجازی این رسانه می آورم تا یادی از آن پدربزرگ همه ی بچه گوغریها شود:
بسم الله الرحمن الرحیم
من حبیب الله معین الدینی متولد خرداد1306 بیدخان بردسیر هستم,دارای 4 پسر بنامهای حسین,حسن,احمد,علی و دو دختر.
من از ایام جوانی از بیدخان خارج شدم,به بردسیررفتم بعد باغین,عرب آباد رفسنجان,کوه پنج سیرجان که مادر حسین از کوه پنج است و الان هم گوغر ساکنم و سلمانی اهالی گوغر و جفریز از50 سال پیش
زندگی نامه ام را به صورت نظم در آورده ام:
به توفیق خداوند جهاندار بگویم سرگذشتم را به حضار
به بیدخان کاسبی کردم به بسیار که من راحت شوم یک لحظه از کار
ز سلمانی ندیدم یک امیدی دلا از کار سلمانی رمیدی
فراری گشتم از آبریز بیدخان دم رفتن نه سر داشتم نه سامان
ز بیدخون من سوی بردسیر دویدم به مهمانخانه ی احمد رسیدم
به بردسیر چند روزی آرمیدم هوای دلخوش خوبی ندیدم
سوی باغین برفتم رود کسبان به بخت خود همی افتان و خیزان
به بین راه دیدم کاروانی که بود همراه ایشان یک جوانی
......................................................................(سه بیت محذوف)
بگفت نامت چه باشد ای برادر که این سو نه رفیق داری نه یاور
بگفتم نام من ملا حبیب است گمان من که در غربت نصیب است
نصیب کار عالم این چنین است که خاک هر کسی در هر زمین است
کنون بر بگرفته تقدیر خدایی که در باغین ندارم آشنایی
یکی از قوم دان شاکری پور به باغین بود او زار و رنجور
سراغ خانه ی او را نمودم به راه دوستی من آزمودم
پی تحصیل او هر سو دویدم نشان از اصل و نام او ندیدم
........................................................(13 بیت محذوف)
به بیرون آمدم بی آشنایی بدیدم یک جوان خوش نمایی
رفیق گشتیم سوی سعدی برفتیم ز باغین خراب آندم گذشتیم
ز سعدی در رباط افتاد گذارم کبوتر خان بشد روزی قرارم
ز کفتر خان نشد هیچ ملک بهتر چرا هستند تمامی علم ماهر
تمامی مرد و زن رو به نمازند کنند رو را به درگاه خداوند
و من چندان نمودم عزت و ناس که گشتم بر همه خلقان سر افراز
ز بعد چند روزی استراحت دوباره پیش گرفتم را غربت
عرب آباد گرفتم جا و ماوی تمام مردمش گشتم ز همراه
همه چون خواهر و خواهر زادگانم همه گشتند یار مهربانم
به عزت من نمودم سرفرازی یقین کردم پی هر شب سه روزی
زبعد چند روز گشتم مسافر من از بهر وطن آزرده خاطر
به کوه پنج من برفتم زار و دلگیر کنون بشنو تو از این حکم و تقدیر
به من الفت گرفتند اهل کوه پنج نخوردم ذره ای در آن مکان رنج
پذیرایی نمودند چون که من را منم خدمت نمودم انجمن را
خدا میخواست که در بیدخون نگردم زنی از مردم آنجا گرفتم
تو میدانی که این بنده فقیره گرفتم دختر ممد امیره
بکردم چند و سالی زندگانی نمودم در زمانه کامرانی
پسر دارم یکی نامش حسینه که از خوبی مرا نور دو عینه
دو ساله بود و آن فرزند قابل دلم بر مال دنیا نیست مایل
بگیرم گوشه ای چون بنده باشم کنم شکر خدا تا زنده باشم
وطن را میکنم یاد هر شب و دم چنان که رشته ی عمرم شده کم
ز بیدخون هست دل من چون شب تار بریزد اشک مادامم به رخسار
زبهر قوم دانم دل کبابم گهی در آتش و گاهی در آبم
میان آب و آتش چند سازم شدم نزدیک جان خود ببازم
هوای قوم و دان دادم شبیخون شبانه من برفتم ملک بیدخون
پدر با خواهرانم چون که دیدند سراسیمه به نزد من دویدم
...........................................به اینجای شعر که رسید استاد حبیب معین الدینی کام تشنه شد و کمی هم خسته ,قرار بر این شد که ما بقی شعر و مخصوصا آنجاهایی که به گوغر و گوغریان میرسد تا حال حاضر را در هفته ی آینده اش بیان کند که متاسفانه توفیق حاصل نشد و سرانجام ایشان در سال 1389 به دار فانی شتافتند و در قبرستان بردسیر مدفون شدند
مش حبیب عزیز هنوز صدای تلاوت زیبا با گویش محلی ات در بلندگوی مسجد امام حسین جفریز, در فضای امیر آباد و چشمه سبز و امام زاده جعفر طنین اندازست یادت پایدار.
(توضیح اینکه بعضی ابیات محذوف به دو دلیل خصوصی بودن و همچنین بلند شدن بیش از حد شعر که ضرورت و اهمی نداشته اند کنار گذاشته شدند و در این شعر به مکانهایی نظیر سعدی,رباط,کبوتر خان و عرب آباد اشاره میشود که روستاها یا بخش هایی در مسیر جاده ی کرمان رفسنجان هستند)