اهل گوغرهستم,
پیشه ام چوپانیست,
کفشی از گیوه به پا,ارخلق صوفی به تن وتنبان فراخی که به پایم رفته,
من کلاهی نمدی به سرتاس خودم میبینم,دورتادورکمر نحیف اندام خودم,سنگ کنیک نخی میبندم,
تاکه شایدگذردشت ودمن کبک فربه بنمایم درصید,
نیفه ام برچیده ست نیفه ای کزبن تنبان فراخ,چاقوی راینی دارد به برش,
یه دهاتی چه سلاحی غیر ارچن دارد,چوب ارچن سخت است سختتر از تیغ برای لاچین بر مثال تن رعنای علف.
اهل جفریز هستم ,
گله ای با بز و میش و پلاسی که همین نزدیکیست,پای این ارچن ها پای آن کوه مزار,
توی این ساروغ رنگین برم نان تیری دارم,گاهی هم دلمه ی تر توی کلی,
گاهی هم شلغم پخته,که شمیمش دل تنهای مرا می ماسد,
گله ی چابک من بز چالو دارد,گیسه دارد,چپش و قوچ و نری در پی هالو دارد,
هالو آن دد سگ من می باشد که خوراک دل پیچاک تنش,گرگ و کفتار هرو می باشد,
سگ خوبی داشتم ,یادهالو بخیر,سگ من پارس کنان در پی سگها می رفت,
سگ لاس روستا دوزمان سگ من داد به باد,
هرزه لنگان می رفت در پی هرزگی آن روزها,
بگذریم از پس این حادثه ها....
آنچه باقیست فقط جنگل و دشت و دمن است,گله ی گشنه ی من برگذر شوغان و گاهی هم بر گذرای پخل سیفال است,
من محبت به بز و میش چنان بافته ام که نوایی ز من از حنجره ای برآید,
به سراغ دل تنهای شبان می آیند و مرانشئه و سرزنده زآفاق درون می خواهند.
باتوجه به وجودتعدادي الفاظ محلي گوغر در اين شعر معاني آن به شرح زير است:
1:گيوه:نوعي كفش نخ دوز قديمي با كف لاستيكي
2:ارخلق:پيراهن 4:تنبان:شلواركردي گشاد
3:صوفي:پشمي 5:سنگ كنيك:فلاخن
6:نيفه:قسمت فوقاني شلوار(جاي كش بندشلوار)
7:لاچين:نوعي داس تيز و بزرگ جهت برش علف و گياهان
8:پلاس:سیاه چادرعشایر 9:دلمه:پنیرتازه محلی
10:ساروغ:دستمال رنگینی جهت حمل موادموردنیاز
11:کلی:پوستینه چرمین کوچک جهت نگهداری پنیرمحلی
12:گیسه:بزشیرده 13:چپش:بز نر بالایکسال
14:دد:وحشی 15:پیچاک:سمج
16:دوزمان:دودمان 17:شوغان:لب جوی آب که معمولا پر از علوفه هست
18:پخل:ته چین زمین غلات بعد درو پر از کاه
سروده شده توسط:عبادصادقی گوغری به تاریخ22/2/1386هجری شمسی