یکی از آفتهای مبتلی به ما ایرانی های به ظاهر متمدن و مدعی مدنیت که از فرسنگ ها پیش در عرصه ی زمان دامنگیر ما بوده است آفت و یا به تعبیری سرطان بی تفاوتیست.
دروغ در سیاست و اخلاق و جامعه,حسادت,تنبلی,غیر قابل انتقاد بودن,دلال بازی و... از دیگرمواردیست که راه پیشرفت ما مسلمانان را سنگ اندازی کرده است.
ما نیز به عنوان پاره ای از تن جامعه ی ایرانی دچار این زالو یا خوره ی رفتاری می باشیم ,فکرش را بکن, در همین کرمان به تعبیر استاد باستانی "مدینه الضعفاء "شهر سکوت و بی تفاوتی ,شهری که در درازای تاریخ پر فراز و نشیب ایران بزرگمان همواره هر جا پادشاهی ورشکسته میشد اسب و کاروان فرارش به این شهر بار و بنه می انداخت و به دلیل شور بختی و نجابت کاذب مردمان شهر سکوت,باج میگرفت,میخوارگی میکرد,کنیز و غلام به یادگار میبرد و...,نمونه اش داریوش سوم در جنگ با اسکندر که چندین ماه جولان داد,یزدگرد سوم و لطفعلی خان زند و.. هم به همین منوال,که هزار البته این شاهک زند و غائله ی شهر آشوب آقامحمد خان قاجار در تخلیه ی بیست هزار جفت چشم از مردمان نجیب کرمان بیشترین تاثیر سکوت گرایی و بی تفاوتی نسبت به پیرامون را سبب شد که هنوز آثار کور شدن کرمانیها بر روحیه ی این مردم استوارست.
خوب شرط ایجاز مخل و اطناب ممل (1) در نوشتارم رعایت کنم که خلاصه ی کلام ما گوغریهای متعصب و به تعبیر بافتیها ,ناسیونالیسم افراطی, ازین قاعده جدا نیستیم,تعارف را کنار بگذاریم هر چند اگر جایی اصالتمان را یا جزئی تر فقط لفظ گوغر را کسی یا خدا زده ای به ریشخند و باد سخره گیرد از فرانسویها که وطن پرست ترین و مغرورترین اروپاییهای ازمنه گذشته و حال بوده اند,فرانسوی تر شده و از مقام کری خواندن به سبک ویکتور هوگو هم پا فراتر گذاشته و کار را به جاهای باریک میکشانیم و ثابت میکنیم که پتنگ را بهر کاری تافتند...
ولی به آبادی و فرهنگ گوغر عزیزمان که بر میخوریم بی تفاوت تر از ما خود ماییم,البته انگشت اشاره ی گفتار تلنگر مآبانه ام سمت شما دوستی نیست که جز استثناء اتید,شما را به خدا باد به غبغب نیاندازید و پیرامونمان را بنگریم سال گذشته یکی از قدیمترین تمدنهای شهر نشینی ایران و معاصر دقیانوس بزرگ در حاشیه ی رود خانه ی قدیمی زردشت(خرا) و در قریه ی هنزاف پا به منصه ی دیدگان این دهستان خاموش گذاشت و هر چند وسعت و دامنه ی تخریب آنقدر زیاد بود که همان اشیاء معدود کشف شده ی چند هزار ساله تمدن هنزاف گوغر را به موزه انتقال داده و پیش به سوی تکمیل و افتتاح سد کوچک هنزاف.
اگر تلاش چند وبلاگ نویس و روزنامه نگار نبود صدای این پیدایش در تنوره ی حنجره خفه میشد,ولی عامه و خاصه ی گوغریها را که بنگری 90 درصدشان هنوز نمیدانند که چه میراث گرانبهایی در منطقه شان پیدا شد تا بتوانند به آن افتخار کنند,آنقدر سر در گریبان مشغله و دست در دستبند بی تفاوتی به وطنمان داریم که فقط میشود گفت:افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته"
همین چند روز پیش بیش از 40 هکتار از جنگل گناورکان, از ریه ی پاک و زلال گوغربا آن حیوانات نادرش به تلی از خاکستر مبدل شد و هر چند دست آبله زده شده ی گوغریهایی که به اطفاء حریق پرداختند را باید بوسید و بلکه پرستید,ولی نه اشکی ریخته شد و نه دلی سوخت.
هر کجای این دنیای امروز را بنگریم حتی همان اروپای به تعبیر ما ملحد و آمریکای کافر و... را اگر 40 هکتار که هیچ چند درخت یا بوته از طبیعتشان از بین میرفت حالا به هر دلیلی,آنچنان بیرق اعتراض را مقابل دیدگان رسانه های جهانی علم میکردند که گویی خانه و کاشانه شان سوخته یا از بین رفته است,ولی ما گوغریها هنوز خبر هم نداریم چه برسد به اینکه بیاییم طوماری بنویسیم به ارگان مربوطه که شمایی که جنگل را قرق کردید و فقط تا 10 سالی قرقبانی را به نحو احسن انجام دادید و چند سالیست که این نظارت کمرنگ و و گاهی راکد شده است,و فقط یاد دارید تا کنار خانه ی مردم و زمینهای پدرشان را جز منابع طبیعی بشمارید و فلان چوپان یه لا قبایی که تمام سرمایه اش 8 تا بز و میش گر و شل و طبقه گرفته است (2)البته نه طبقه ی اشرافی,به جرم چراندن چهار تا بوته چمزوک و کرکیچ به راه پر پیچ دادگاه و جریمه بکشانید,شما نهاد مربوطه بیا و تعیین خسارت کن که این درختان تنومند بنه ی چند صد ساله و .. که سوخت چقدر خسارت در پی د اشته است و بیا خسارت را خرج جنگل کن,خرج سبزی و انسانیت کن.
رسانه ها,(وبلاگ حقیر هم به نوبه ی خود) سال گذشته در جریان بلوای جشنواره ی گردو که در شرف مصادره شدن بود چه پیراهن ها که پاره نکرده و ضجه ها که نزدند,ولی جنگل سوخت و انگار نه انگار...
به اینجا که میرسد فقط روایتی از معصوم(ع) به ذهنم خطور میکند که نسبت به هم و پیرامون بی تفاوت نباشیم"کلکم راع و کلکم مسئول عن الرعیه"
1:ایجاز مخل و اطناب ممل:خلاصه گویی نارسا و دراز گویی خسته کننده
2:طبقه:نوعی بیماری مخصوص گوسفند