به سرزمين شعر من
به چشمه ي عقايد و
به عنفوان فكر من
بيا به كلبه ي زمان
گذر بكن ز پنجره
نواي بغض ما روان
به كاروان حنجره
ببين كه من چكاوكم
سرود باطنم خدا
ترانه هاي شعرمن
به شاخسار دل رها
كجا توان نسيم را
سواره جابجا شدن
به هودج(1) بهانه ها
شهانه مبتلا شدن
تو را بهانه ميكنم
اگر خدا خدا كند
ز ناودان عطر خود
ترنمي جدا كند
تو را سرود دل نشد
كه پرچمش رها كني
ميان برج انتخاب
دو چشم خود فدا كني
بيا به سرزمين من
به كلبه ي ترانه ها
دو دست خود بمن بده
بهارك جوانه ها
زمان اگر چه اندك و
زمين ما ز رهگذر
گذر گذر گذر شده
به جستجوي صد شكر
مرا زعشق انجمن
حكايتي دگر نشد
تو را نبات و صد شكر
به كوله بار خر نشد
بيا به سرزمين من
به رود هاي آب شور
سوار زورقي بشو
روان بشو به شهر دور
بيا به شهر من كه من
به بام پشت بام خود
كبوتران رها كنم
تو باش و من به جام خود
بيا به سرزمين من
بيا به شهر شعر من
1:هودج :گهواره اي كه شخصي مهم را بر بالاي سر سواره حمل نمايند
سروده:عبادصادقي گوغري