اهل گوغرهستم

آشیانی بلند,کوههایی شگرف, که سرآغاز بهار من و توست

اهل گوغربودن یعنی احساس گل سرخ سر تپه ی سبز

اهل گوغر بودن هوسی نیست که بیهوده به اعماق وجودم برسد

اهل گوغر بودن یعنی دلواپسی کبک به زیر سرما,

یعنی یک چشمه ی سرد که به جولانگه ژرفای سعادت جاریست

اهل گوغرباشم بهتر از بودن و ماندن به معمای درون پیریست که سراپا عمرش گمشده در گذرای تاریخ

گمشده در پس بحران درون

که همه هویتش رفته بر قامت باد

اهل گوغر هستم

اهل دنیایی عجیب ,

اهل آن قافله صبر خدا که درآویخته در نای خدا,ذکر هرروزه ی شکر و صلوات

اهل گوغر هستم

اهل آهنگ وغنا,

من همه آوازم شکرشیدایی انسان حریصیست که شب تا به صبح,سفره ی راز و نیازش متبلور شده است

طیفهایی که پراکنده شدندهمه آواز تورا می خوانند,

همه در حال و هوای تو پراکنده شدند ای گوغر...........

اهل گوغر بودن افتخاریست عظیم که به اقبال کسی رو نکند جز به مردان گل و آیینه,

جز به هنگامه ی صبح,

جز به رخسار گون

اهل آبادی جفریز هستم

اهل احساس زلال بیشه

اهل ايلي هستم از بلوك اقطاع   اهل ايشوم گه راز

روستاي زيبا آسيابي داشت قديمي

كه به گردون خدا چرخان بود

اهل كوهسارانم سرزمين باران سرزميني كه تفرجگه اسرار خداست

گوغرم مست توام...........



+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |