آن مرد حاجي نشده دم در ايستاده بود و كفشهاي شيكش را از پا در نياورد و از همان دم در داشت با دست تكاني خداحافظي ميكرد كه من متاثر شدم و پيش خود گفتم"كفشاتو در بيار عجب آدم مغروريه ها لااقل به احترام اون پيرمردي كه نميتونه از جا پا بشه بيا داخل ...
تو همين انديشه ها با خودم بيتوته كرده بودم كه حوصله ي پيرمرد سر رفت و با لهجه شيرين گوغري كه توام با صراحت لهجه بود خطاب به آن مرد گفت:" بزرگي گفتن كوچيكي گفتن بيا لاقل پيشونيت ببوسم..."
ناگهان ديدم ان مرد شيك پوش و تر و تميز خم شد و روي زمين نشست كفشهايش را از پاي سالم و آن يك پاي مصنوعيش در آورد و به زحمت لنگان لنگان داخل آمد و پيش پيرمرد زانو زد و به سختي معانقه اي كرد و رفت..
سر آخر پس از رفتن ان مرد پسر بزرگ خانواده كه او را به خوبي ميشناخت براي من و آن پيرمرد اينچنين گفت:"ايشان آقاي سعيد اميرزاده بودند و بازنشسته ارتش در ايام جواني پاي خود را در جبهه تقديم انقلاب كرده است".
تيشه ي سرزنش را بر وجدان پيش قاضي ام زدم و با خود گفتم: اون كه كفشاشو در اور تو هم تيوپ عقلتو در بيار و پنچرگيريش كن پسر چرا زود قضاوت كردي.