سفالينه اي از خاك بود
و آن دم كه تو ريشه ميدوانيدي
هوا گرم و كوزه نمناك بود
در خلسه ي ذهن پريشان آن پيرمرد
گياه مرموز فقر پيچاك بود
لحظاتي كه آماس تورم بيداد ميكرد
تندر گل افشانت فارغ از بيچارگي چالاك بود
و به فكر رشد بودي و بي خبر از آن
كه پدر در ره پول سجده گر بر ميوه ي تاك بود(1)
و سرانجام كه در دار الفنون چادر را ز سر انداختي
و پدر را نزد دوستان ژيگولت " خدمتكار خواندي"
اشكهاي آن نازنين مرد چون گهر پاك بود
و تفاوتها از دستهاي پينه بسته بود
تا دستهاي موم كرده ي تو كه رنگ آميز لاك بود
مثل رجاله هاي بازار خيمه شب بازي
بر مانكن سيرت نا بهمگونت قالب ضحاك بود
نميدانم از چادر سفيد تا نازك جامه ي ساپورت چقدر فاصله گز كردي
كه دختر پاك ايران زمين اينگونه هلاك بود
(1):سجده گر بر ميوه ي تاك بود:هدف از گفتن اين شعر اينگونه بود كه پيرمردي در همسايگي مان را چندي پيش ديدم كه با توجه به شغل كارگري اش و فقري كه دچارش بود در ميوه فروشي محل خم شده بود و جعبه ي انگور دانه ها را جمع كرده و به قيمت ارزاني به خانه ميبرد و ناگهان ياد يكي از فرزندانش افتادم....