امشب پلك هاي سنگين و خسته ام را به دور دست ها خيره كردم، به روزنگار سالها پيش...

گمانم سال 70 بود ، به روزهايي زل زده ام كه وطنم جايي در همين گيتي گردون، سرزمين برف و باران ،شولان سپيد بر تن داشت،برف مي آمد، زمهرير و سوز زمستان، استخوان ها را تا مغز، صورت را تا ريشه ي عصب هاي حركتي،كرخت مي كرد...

زوزه ي گرگ هاي گرسنه در زير نور ماه كمي بالاتر از كوه مزار ، سوار بر شوباد رودخانه مي شد و پاورچين پاورچين مي آمد و در جرز درب چوبي خانه رخنه مي كرد و گوشها را نوازش مي داد، و انزواي پسركي زود رنج و لاغر اندام راكه كنار اجاق هيزم سوز دست هايش را چنباتمه كرده بود و در خيال خام بازيهاي بچگي جولان ميزد و نگاهش به جنگ آتش و هيزم نگران بود،را بهم مي زد و پسرك آنجا بود كه ارزش سگ ابلق گله را به خوبي درك مي كرد...

باشو چكمه ها را مي پوشيد و لب خشكيده و ترك خورده اش را با ذكر يا رحمان چرب مي نمود و با طمانينه اي خاص كه در صورت پر از درد و رنجش هويدا بود از نردبان چوبي دست ساز بر بالاي پشت بام صعود مي كرد،لختي مي گذشت كه صداي تالاپ تولوپ كوبيدن ناسار و جاي آب ريزان سقف به گوش ميرسيد و چكاب سقف چوب و تخته اي اتاق كاهگلي يك منزل روستايي در جفريز به خاموشي مي گراييد...

بي بي با دستان زمخت و پينه بسته اش با دو سوزن ريوار دوزي ،شال كمر و گردن مي بافت،يكي از زير يكي از رو و من محو دستار سياه رنگ و چارقد سفيدي بودم كه با هنرمندي تمام بر فراز گيسوان چتر و چوگان سيماي سرش تنيده شده بود،بودم،بوي چايي آلاله مي آمد...

دايي بايده ي مسي كه قلع اندود رخسارش كچل شده بود را پر از برف كرده بود و با شيره ي خرما و انگوري كه باشو در ازاي اعطاي يك گره گردو يك حلب از آن شيره را از پيله ور  اهل خبر خريده بود مخلوط مي كرد و در كنار بخاري با آب و تاب فراوان مي خورد گويي  "آلن جك "جوينده ي طلا  را مي ديدي كه در كوههاي آلاسكا  در كلبه ي چوبي خويش در دامنه ي كوه، كنار جنگل برف اندود ميان كاج هاي مطبق در حال خوردن نسكافه است...

فردا كه شد،هر كس دغدغه اي داشت،باشو ،دستان باشو نوازشگر پاروي برف روبي بود،بي بي رهبر اركستر سمفوني روزگار مي شد و صداي موسيقي گونه ي كركيت بر كمر شت هاي مسكوت قالي به گوش مي رسيد،دايي در جستجوي تابه ي نان پزي كه ابزار اسكيت بر روي برف بود،مي بود و با دوستان آدم برفي ميساخت و صداي چرخ بال امداد و نجات از فراز آسمان ارغواني گوغر طنين انداز مي شد......

رودخانه ي زردشت و خرا در روستاي اركان نقطه ي ثقل و وحدت آبريزان و رودخانك هاي  گودال،جفريز،بندر،اردوبازار،دهوو،چهاركشت مي شد و با طغيان خود سنگ ها را بهم مي كوبيد و غرش كنان مي رفت و مي رفت تا به هليل آرزوهاي خود بپيوندد...

نمي دانم ،اين سالها،چرا سپهر غدار، دست از خساست خود بر نمي دارد...

حال اين روزهاي من شبيه فرديست كه سالهاي سال و بيش از دو دهه، از داغ عزيزش مي گذرد و كم كم تمثال يار سفر كرده اش را كنج طاقچه ي فراموشي جا مي گذارد و هر از چند گاهي جهت ديدارمجازي سري به آلبوم خاك خورده ي بالاي رف مي اندازد،از برف ها فقط نگاره اي مانده كنج آلبوم ذهن و گويي ننه سرما مرده و برف ها را با خود به گورستان سپرده است...

آري ديگر خشكيد قنات خاطراتم...

+ تاريخ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |