نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
+تاريخ شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده
عباد صادقی گوغری
|
در چشم های تو اسب سیاه عرب می دوید تا مرز دیوانگی بیچاره جوانان ایل! هرچه تاختند باختند...
مجموعه شعرهای آزاد و دستنوشته های عبادصادقی اینستاگرام:ebaad_sadeqi تلگرام:@EbaadSadeqi