اين روزها،توبره ي احساسم ،تهي از توشه ي اشعار غريبيست كه دل از عمق قنات فوران،سر مي داد...

گشتم تو آرشيو وبلاگم و اولين شعر نو وطني كه سال1383  سرودم  رو براتون آوردم:


اهل گوغرهستم,

 پیشه ام چوپانیست,

کفشی از گیوه به پا,ارخلق صوفی به تن وتنبان فراخی که به پایم رفته,

من کلاهی نمدی به سرتاس خودم میبینم,دورتادورکمر نحیف اندام خودم,سنگ کنیک

نخی میبندم,

تاکه شایدگذردشت ودمن کبک فربه بنمایم درصید,

نیفه ام برچیده ست نیفه ای کزبن تنبان فراخ,چاقوی راینی دارد به برش,

یه دهاتی چه سلاحی غیر ارچن دارد,چوب ارچن سخت است سختتر از تیغ برای لاچین

بر مثال تن رعنای علف.


اهل جفریز هستم ,

گله ای با بز و میش و پلاسی که همین نزدیکیست,پای این ارچن ها پای آن کوه مزار,

توی این ساروغ رنگین برم نان تیری دارم,گاهی هم دلمه ی تر توی کلی,

گاهی هم شلغم پخته,که شمیمش دل تنهای مرا می ماسد,

گله ی چابک من بز چالو دارد,گیسه دارد,چپش و قوچ و نری در پی هالو دارد,

هالو آن دد سگ من می باشد که خوراک دل پیچاک تنش,گرگ و کفتار هرو می باشد,

سگ خوبی داشتم ,یادهالو بخیر,سگ من واق کنان در پی سگها می رفت,

سگ لاس روستا دوزمان سگ من داد به باد,

هرزه لنگان می رفت در پی هرزگی آن روزها,

بگذریم از پس این حادثه ها....

آنچه باقیست فقط جنگل و دشت و دمن است,گله ی گشنه ی من برگذر شوغان و

گاهی هم بر گذرای پخل سیفال است,

من محبت به بز و میش چنان بافته ام که نوایی ز من از حنجره ای برآید,

به سراغ دل تنهای شبان می آیند و مرانشئه و سرزنده زآفاق درون می خواهند.

اهل گوغر بودم...

ياد گوغر بخير...

 

+ تاريخ شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |