شهر من شمال و جنوب اجتماعي ندارد ....
شباهنگام يك نفر با سيگار برگ زير لبهاي گوشتالويش، كارتن هاي وسايل لوكسش را سر كوچه مي گذارد و فرداي آن شب،فردي ژنده پوش كنار جوي فاضلاب پارك،با همان كارتن پاره ها ،آلونك سكونتگاهش را بنيان مي گذارد...
مردم شهر من همه مهربانند،دست در دست هم دارند و گاهي هم در جيب هم...
فقر، در پشت پيشخوان موزه ها ،كنار سفالينه هاي ترك خورده ي عهد دقيانوس ،خاك مي خورد...