به نام خداوندبخشنده ي مهربان

به بهانه ي يادبودي از مرحوم خدابخش شاهدادي وفات مهر1371

پدربزرگ كلمه اي كه نوشتارش لرزه برتاروپود انگشتانم مي اندازد البته زماني نه چندان دور كه گرد عجب و باكلاسي برتارك سيرتمان تارنتنيده بود ميگفتيم باشو....

باشوبخشعلي معلم اخلاق بود بي سوادو امي  ولي حكيم و عارف مسلك

باشوجان سال 91 است بيست سال است كه در حسرت روياي تو آواره ترينم اكنون نوه هايت قدكشيده اند و نتيجه هايت دم بختند

زمانه متلون شده است كجايي كه ببيني ديگرخبري ازابهت الاغ ها و قاطرهاي زبون بسته نيست شال هاي خر و لتف هاي پلاس راپيله وران به ثمن بخس خريدند مردم همه ماشين دارند پز دادنش در قلب ما رسوخ كرده.

باشوجان سه ساليست كه گوغر گازآمده ديگرخبري از بارهاي هيزم شكسته بنه و كهكم و كركيچ و جاز نيست

حتما به ياد داري مردان شال به كمر بسته و راست قامت روستا را آنگاه كه با20الاغ مجهزبه ريسمان و تبر

خروس خوان مي رفتند و شغال خوان برمي گشتند تنشان بوي درمنه و گون مي داد زمستان استخوان سوز گوغر در راه بود

باشو جان قربان اولوم سنه دبستان بودم و 8ساله دقيقا مهرماه 71 بود خبر نقش زمين شدنت از بالاي درخت گردو را برايمان آوردند بعدها گردو داديم نجار بريدش نميدانم چوبش در كدام اتاقست ليك اميددارم رحل قراني باشد زير طاق ملكوت

8سال بعد تو دايي همتعلي هم به خيل ياران شهيدش پيوست نبودي بوسه بر تابوتش بزني

باشو جان هنوز طعم خوش آخرين بلال نخودبش گناوركن زير زبانم سيلان دارد گناور كن مرغزاري بور سراسر نخود بش كه مترسك هايي جسورانه قدعلم كرده بودند از براي نگاهباني يادش بخير در كنار بوته اي جاز در بينابين قامت رعناي نخودها لانه خفتوكي ديدم تخمها را يرداشتم و لانه اش را به دست باد سپردم بعدتو جنگل گناوركن قرق شد چشمه ي احمديوسف خشكيد پاره اي از جنگل سوخت...........

در روستا ديگر خبري از دشتبانها نيست قنات گودسنگي كم آب شده جوانان ناي لاي روبيش را ندارندديگر خبري از دستهاي كمخته و نان تنورپخته نيست آسياب زينعلي تخته شدخ مردم نان به نرخ روز ميخورند تاوه تيري آويزان بر بالاي گمكوست تيراش شكسته و سوزانده شدند

هنوزچشمان سبز بي بي مراسوي تو مي خواند گوش شيطان كر بي بي هنوز دماغش چاقه 

يك روز با احمد پسردايي چپقش را شكستيم صغري كربلايي شده خبر داري؟

بعد تو بي بي كماكان ميرشير بود تابستانها كه از تحصيل فارغ مي شديم پيشش ميرفتم بوي كشك و اسوار و ترف و دوغ و لور و...در فضاي سقف چوب و تخته اي سالن خانه ات آكنده بود

باشوجان  در مشك زني  سه پايه ي مشك را ميگرفتم شپو درون اسوارهاي كشك ميچرخاندم در كنار پلاس در مجاورت كشك هاي خوابيده بر بستر چغ بيتوته ميكردم و كلاغهاي دزد را فراكي ميدادم

ديگر از گله ي خلمه ها خبري نيست الاغ چابك و باركش خانه پير شد و مرد بي بي گوسفندها را فروخت يادم هست شبي كه چوبدار هنكايي آمد و ميش سملو قزلو كرو و....رابرد تا نيمه شب اشك ريختم خدا مي داند سوختم.

باشوجان عيش ها را بياد داري برپايي پلاس و علم نمودن بيرق ساز و دهل و چوب بازي و دستمال بازي و... همه و همه بر بستر فراموشي آرام آرميده اند ديگر كسي در عروسي ها آبگوشت نمي خورد تالارهاي شهر مملو از برق تجملات تاريك مردمان است

ساز و دهل استاد بازعلي جاي خود را با ارگ و گيتار داده ديگر نه پيرزني آبادو ميخواند و نه پيرمردي كردي ميگويد رپ آواز ناخوش دلداگي جوانانستديگر حناي كسي رنگ ندارد لكاته هايي در شهر بوم نقاشي بيغيرتي اند

بچه ها جاي گردو بازي و گوي بزن برو پلي استيشن بازي ميكنند مخابرات گوغر هم بسته شد پيرزنها هم موبايل دارند

باشوجان اي عزيزتر از جانگذشت زماني كه دسته عزاداري جفريز با شده و علم به چشمه سبز ميرفت البته عزاداشت عاشورا هنوز داغست احمدعلي و ابوالقاسم هنوز ميخوانند ولي جايت خاليست اشكهايت مرواريد اخلاص بود در طبق ارادت.

كلنگ خانه ها را ويران كردند بازار خانه پوشي گرم گرمست خبري از بوي خوش كاهگل نيست سقف خانه ها شيروانيست  آسمان گوغر خالي شده ازشكوه بارش برف و باران و تغرسه و پايه و شلخته....

تمام خاطراتت در كالبد ذهنم نقش بسته اند يادش بخير خاطرات خدمتت در ارگ بم و كاركردت در كوهبند و خرسين بندرعباس و...همه را بياد دارم

باشوجان دعايم كن ....

من بزرگ شدم دانشگاه رفتم كارخوبي دارم روزگارم بدنيست

تنهااندیشه ای که  پاورچین روح من را آهسته در انزوامثل خوره میخورد غریبی پدرست هنوز صدای خارش بدن پدر و ناقوس زلزله بار عصایش مرا یاد والفجر8 می اندازد شهر فاو گازشیمیایی خردل.

باشوجان  دیگرهیچ..........





 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |