
اي يكه تاز سرزمين ،
پولادتن،موج آفرين
بر من رجز خواني مكن
من پوزه ي اين عشق را بر خاك ها ماليده ام...
سودابه ي شيرين سخن،
نوش آفرين،شوريده تن
بر من نظر بازي مكن
من چشم خواب آلود را از حدقه ها برچيده ام...
اي ساربان دشت ها
حرفي بزن،كاري بكن
بانگ جرس خاموش دار
من صور زنگ كاروان، را سالها كوبيده ام...
ما را مدارايي بكن
تيشه مزن ، ياري نما
فرهاد را فرياد كن
من كوه بينالود را،در زير پا لرزانده ام...
اي مه جبين ،اي آسمان
پرواز كن،شعري بخوان
چنگال خود را پس بكش
طومار آن طاووس را،با بالها پيچيده ام...
حرف مرا بر گوش گير
تندي مكن ،آرام باش
اندر خم يك كوچه اي
من هفت شهر عشق را، در كوچه ها گرديده ام...
بر من رجز خواني مكن
بانگ جرس خاموش دار
بر من نظر بازي مكن
پرواز كن ،شعري بخوان
فرهاد را فرياد كن
تندي مكن ،آرام باش
من ساغر و پيمانه را،با خون دل ها خورده ام...