گاهي اوقات،دل مي گيرد و تيغ بغض آلود،حنجره ي آدمي را،سخت مي فشارد،زخم مي كندو به آماس منجر مي شود

من اين درد را كجا ببرم به كي بازگو كنم، از بس كه افسرده ام خواندند كم كم باورم شده كه ديوانه ام...

دست از سرم برداريد، چقدر فرياد بزنم،و مو از سر بكنم و پيرهن چاك دهم، در اين شهر وسواس ها،روانپزشكان در آي سي يو بستري شده اند و ديگر كسي نيست كه با ويزيت خود، مرا ازين پريشان گويي و شوريده حالي برهاند...

مگر من چه ميخواهم ،

اينجا كجاست كه چشمهاي شورآلود وزغ هاي بركه ي دلواپسي مرا به خود ميخوانند...

من پشه نيستم ،من قاصدكم، فريب باد را خوردم ،باد سرگردان مرا آواره كرد

اگر پشه هم بودم باز دل داشتم مگر نمي داني پشه ها هم عاشق مي شوند

خوش بحال پشه ها،پر دارند،بال مي كشند و كوچ مي كنند،

راستي!من خوب مي دانم كه پشه ها روزها كجا مي خوابند...

پيش خودمان باشد،پشه ها در چادر مسافرتي و در آغوش يار خود آرام مي گيرند،خوش بحالشان...

حسود هم نيستم كه به پشه ها غبطه بخورم،آخر مي داني در فيس بوك يك وزغ مرداب نشين اينچنين نوشته بود:" قاصدك ها  خون ندارند،رگ هم ندارند،نخوريدشان كه دلتان مي گيرد سيخ انتقامشان حنجره تان را زخمي مي كند...بي پدر،چند تا فحش آبدار و نژادپرستي هم نوشته بود و به ساير وزغ ها توصيه ي شكار پشه را كرده بود....".

من قاصدكم،پرپر هم شوم يك رشته تار خود را به زبان وزغ عاريه نخواهم داد

من قاصدكم،راز دلم را فقط به گل مي گويم،اگر به صلابه ام بكشيد،در شكنجه گاه زير پايم پيك نيك روشن كنيد،و روي صندلي برق دار بگذاريدم،مرغ من يك پا دارد و همان بود كه گفتم،فقط گل و ديگر هيچ...

من از تبار گل هاي وحشي،كوهستانهاي سردسيرم،ولي كوير را خوب مي دانم،با گز و تاق همدم بوده ام،خشكسالي را به زانو در آورده ام،مرا از چاه نترسانيد،چه بسا در آن چاه يوسف باشد...


(عباد صادقي،17 بهمن ماه92)

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |