یادت،همچون ایل بچاقچی

به عزا می نشاند،

خاطرم را !

من عشایرزاده ای پا به کوچم،

برای رسیدن به تو ،از راه دوری آمده ام،

از فرسنگ ها دورتر،

از کوهستان های پربرفی که درختان گردوی کهنسالش عمر نوح دارند

برایت ،یک  کوله عشق آورده ام!

خستگی به کنار...

میهمان حبیب خداست،

کمی برایم بخند،

دلم هوس مسقطی سیرجان کرده است...

 

(عبادصادقی)

+ تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |