گرد بهار بر پرگیناس1 نشسته است 

در شکاف صخره های این کوه 

گل بهاری نایابی سبز می شود 

که هرگاه آن را می چینم  

دست هایم تا چهل روز بوی خوشی می دهند...

دراین جهان هیچ چیز جای خودش نیست 

مثل این گل،که اکنون باید در موهای تو باشد  

نه در دست های مردی که از این بالا 

مردمان بیل به دستی  را می بیند  

که در آن دشت های پایین تر 

دارند عشق را لت و پار می کنند... 

چشم هایم را می بندم

باد تندی می آید 

سنگ ریزه ها از بالای کوه به پایین می دوند 

پیراهنم را باد در خود می کشد 

 و نمی دانداین دکمه های بسته را  

فقط دست های تو می توانند باز کنند...

با خودم می گویم 

کاش می شد یک قیچی برداشت  

 مثل کودکی نادان به جان این نقشه ی جغرافیایی افتاد 

کوهها را چید، 

شهرها را پاره کرد 

جاده ها را کوتاه کرد

فاصله ها را از ریشه کند 

زمین را زیر و رو کرد  

شمال،جنوب،شرق و غرب را برید و در سطل زباله انداخت

مرزها را با لاک غلط گیر گرفت  

مدادی برداشت و در روی نقشه،یک سرزمین واحد کشید  

با آسمانی آبی که خورشید خانم همیشه در آن می خندد  

و هیچ هواپیمای جنگی و موشکی در آن پرواز نمی کند 

و کسی جامه ی سیاه نمی پوشد...

 چند رشته کوه قهوه ای کمرنگ کشید

که هر از گاهی باران کوتاهی بیاید

 دو عاشق در آن کوه،پناه بگیرند

و من ناگهان چشم هایم را باز کنم 

و ببینم تو در کنار من نشسته ای  

و داری به من لبخند میزنی

و من این گل بی صاحب را

 در موهای تو بگذارم...

 

(عباد صادقی) 

1:پرگیناس:نام کوهی در دهستان گوغر،کرمان

+ تاريخ شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |