روزی مثل یکی از همین روزهایی که می آیند،می چرند،می روند و بر نمی گردند
روی صندلی جلوی یک تاکسی نشستم
مسافران از پشت سر تکمیل شدند
به راه که افتادیم
عطر آشنایی به مشامم رسید
با لذت تمام،آن بو را سرکشیدم
بدون هیچ سابقه ی قبلی، ضربان قلبم بالا رفت
ریه ام خساست می کرد
نفس ها را کامل می خورد و کم پس می داد
تا نزدیکی های خفگی پیش رفتم
رفتم و رفتم تا در میانه ی مسیر،سرکوچه مان رسیدیم
پیاده شدم،در را بستم،کرایه را دادم،
تاکسی که رفت،دیدم پشت سر من نشسته بودی
در همان یک نگاه،هنوز هم باشکوه،شیرین و عاشق کش بودی
ماشین می رفت،تو می رفتی
و جان من پشت سرت در کف خیابان کشیده می شد و دردهایم بیشتر و بیشتر می شد
و آن روز بود که فهمیدم
"پشت کردن به مقدسات زود از جان آدم در می آورد..."
(عباد صادقی)