به نام خداوند بخشنده  مهربان

چند روز پیش معلم کلاس چهارم دبستانم را در یک میوه فروشی دیدم ابتدا شک داشتم که خودش باشه بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم,دلمو به دریا زدم وجلو رفتم و سلام کردم

"ببخشید جسارت میکنم شما معلم نبودید

"چرا پسرم بودم

"خانم قرایی

"بله خودم هستم شما

"من صادقی ام شاگرد کلاس چهارم دبستان ایثاربلوار امام حسین کرمان, 18سال پیش............

کلی خوش و بش کردیم و سوال ازتحصیلات و کار و زندگی و....کرد

دیدارمعلم عزیزم بهانه ای شد که یاد کنم از دبستان از روزهایی که چه خوش و زود گذشت,شیرهای آبخوری روی حیاط و آب پاشی همکلاسیها,صف بندی و از جلو نظاااااام خبر دار,الله اکبر خامنه ای رهبر,صدای دلنشین صوت قرآن سید اسحاق بهادر که خیال میکرد جواد فروغی معروفه یادش بخیر اسحاق الان پزشک شده و طنین دلنواز دعای صبحگاهی "پروردگارا بارالها دلها و قلوب ما را به نور خود منور بگردان"

دلواپسی روزهای شنبه و ناظم مدرسه که تمام کلاسها رو سر صف بازدید بهداشتی میکرد "پسر موهات بلنده "ناخن هاتئ چرا نگرفتی و....,

کیف کوله ام که از برادر بزرگترم و اونم از بزرگتری به ارث میرسید وبه قول معروف تا مندرس میشد باهاش تا میکردیم ,زمینهای خاکی خیابان ابوذر شمالی کرمان و بازی گل کوچک با کفشهای ته میخی و بازار داغ پیرمردکفاش سر کوچمون که خدا بیامرزش دین بزرگی به گردن فوتبال محله داشت

یاد میکنم از مهر بوی ماه مدرسه و دستان شب زده ی ناشی از پوست کردن گردوکه علامت استاندارد ما بچه بافتیها بود,شیرینی های دوران دبستان و سر به هوایی ان زمانمان بود که تلخیهای محرومیت رو به کام فراموشی میسپردیم

فراموش نمیکنم دو برادر دوقلو به فامیل ذوالعلی که بعداز تعطیلات عید نوروزهمه ی ما با لباس نو ورنگارنگ آمده بودیم و آنها در فراغ فقدان پدر سیاه جامه بودند....

تعطیلات تابستان خاستگاه بروز طراحی فرفرو و موشک بادی بود و خیل عظیم کودکانی بازیگوش بر فراز پشت بامهای کاهگلی و مسابقه ی بادبادک هواکنی ,الان دیگرخبری از کاهگل نیست پشت بامها همه سقف شیروانی شده اند و بچه های امروزی سر در بازیهای کامپیوتری دارن.....

هنوز زنگ تیز تعطیلی دبستان و هیاهوی و برگشت فرار گونه بچه ها در گوشم نجوا میکند نجوا میکند که عباد بر لب جوی نشین و گذر عمرببین.....

هنز دو روزی از تعطیلات نگذشته بود بقچه را میبستیم وبا مینی بوس اسماعیل یا اکبر غضنفری در حالی که روی حلب وسط راهروی مینی بوس نشسته بودیم عازم گوغر میشدیم....

راستی درسهای فارسی دبستان رو یادتون هست

"تصمیم و کبری که دیگر بارانی نمیبارد که کتابش خیس شود"

"زاغک و روباه که زاغک از گرانی پنیر قالبی پنیردر دهان ندارد البته از گرانی مرغ ,کلاغ علاوه بر ترس از روباه دلهره ی شکار توسط نوجوانی شده کابوس شب و روزش"

"کوکب خانم که به جرم نجوشاندن شیرهاش توسط بهداشت توقیف شده"

"آن مرد در باران آمدکه سوار ماشین ال90شده"

"و دو کاجی در کنار سیم تلفن که دیگر قدشان به دکل موبایل مخابرات نمیرسد حتی اگر هم بیافتند سیمی نیست که بهانه ای باشد برای گذشت و درسهای اخلاقی"

"چوپان دروغگو که در حال چت کردنست"

بگذریم یادی هم کنیم از معلمان قدیم گوغر از شهیدحمداله نقوی از اکبر نقوی,عبدالکریم شهسواری,خانم پورتبریزی,و...........

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |