
برای شعرهایم کلاه گشادی بباف
پاییز است دیگر!
دلش هوایی می شود،برگ ریزه ها را ادامه می دهد
می رود در دل جنگل...
شمال است دیگر!
از هوای یک دقیقه بعد خبر نداری
ابرها پایین می آیند،باران می گیرد
می نشیند زیر درخت خرمالوی وحشی...
تا چشم کار می کند خزه ها بر روی زمین می خزند
وسوسه می شود شب را در ارتفاعات بگذراند
عشق که سرما حالیش نیست
همان جا می ماند
می ترسم سینوزیت شعرهایم عود کند
برایش کلاه گشادی بباف
تا مبادا سر سپید شعرهایم درد بگیرد
و تو را از قلم بیاندازد...
باران که می بارد دستپاچه می شوم
چترم را زودتر بردارم
یا کلاهم را زودتربپوشم
باران است دیگر!
مثل نگاهت بی مقدمه برسرم می بارد...
برایم کلاهی از جنس موهایت بباف
راه درازی در پیش دارم
بچه شعرهایم گم شده اند
می خواهم از کوره راهی پر از درختچه های تمشک
دلم را به جنگل بزنم
بروم حوالی ابرهای دالخانی*
دست پر از خرمالوی شعرهایم را بگیرم
کمی گوشمالی اش دهم
دست هایمان در جیب سوراخ خود کنیم
و سرهایمان را در کلاهی گشاد
از کنار کلبه های برگ اندود و متروکه برگردیم
به سیاهه ی راه برسیم
برویم دریا
روی شن های سپید ساحل،آتش کنیم
گرم که شدیم
شعرهایم را در بطری شیشه ای سربسته ای بریزم و به خزر بیاندازم
تا موج ها
مرغ های دریایی
ماهی های خاویار
شالیزارها
پاییز
همه و همه از دست این واژه های دربه در رهایی یابند...
(عباد صادقی)