چهارراه طالقانی کرمان(ششم بهمن)نقطه ی شروع راهپیمایی بزرگ سالیانه ی 22بهمن به بهانه ی زنده داشت سالروز پیروزی انقلاب مردم ایران است،انقلابی که با چندین هدف معنوی و مادی و هزاران آرزوی بربادرفته ی کوته دستان دیوارکوتاه آغاز شد و اگر به دید یک نوزاد پنجاه و هفتی به آن نگاه کنیم اکنون در قامت یک مرد چهل ساله قرار دارد،و چهل سال یعنی سن یک مردبالغ که هرچه باید می شد،شده است هرچه باید رشد و تربیت پیدا می کرد،کرده است،هرچه باید می کاشت کاشته اکنون هنگامه ی زرافشان درو و برداشتش باشد?????
بگذاریم و بگذریم که تا همین جا بس است و تنه ی این کهنه درخت،طاقت سنگ نقد را ندارد،می ترسم بچه های باغبان تبر و داس را بردارند و دنبالم کنند...کمی بالاتر از همین چهارراه،هنگامی که مردم پرچم سه رنگ ایران عزیز را در دست داشتند و با صدای کوبنده جواب صدای روح خراش آن مرد تکراری بلندگو بدست را می دادند و هرچه فریاد داشتند بر سر آمریکا و اسراییل می زدند،درست کمی بالاتر از آن ها،مردی میانسال که گرد آسیاب روزگار بر سر و صورتش ریخته بود،سر تعظیم بر سطل آشغال و زباله های درون جدول های خیابان امام!فرو برده بود و جستجو می کرد،درون اتوموبیلم تکان نخوردم و نگاهش کرد،سر از سجده ی فقر که برداشت دست هایش پر از پلاستیک و مواد بازیافتی بود،برخاست و کشان کشان گونی چرکتابش را روی کوله اش گذاشت و به سمت قبله به سمت غروب این شهر پرهیاهو و کم حوصله پیش رفت،می رفت و می رفت و من به این می اندیشیدم که در روزی که عطر انقلاب در کوچه پس کوچه های شهرمان پیچیده است،بوی آشغال تن این نان آور خانه را چه کسی درون خانه اش تحمل خواهد کرد?قسمت جلوی لب سرخ و کبودم را به دندان گرفتم و چیزی مانند خوره به جان من افتاده بود که کاش جای چند پرچم"ما عاشق مبارزه با صهیونیست ها هستین،چند بنر وجود داشت که روی آن ها نوشته شده بود"ما عاشق مبارزه با اختلاس هستیم...
+
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۵ساعت
نويسنده
عباد صادقی گوغری

|