درپس کوچه ای خنک به نام عشق
بیمار به روی بازوان ستاره ها
خوابیده بود,ژولیده یکی جوان
درآن هیاهوی مسکوت و دیوانه بار شهر
به کدامین قلب خسته از بهانه ها
آرام می نواخت دشنه ی ضمیر بی گناه او
به نگاه وارونه ی یکی نشان
درآکنده فضای مملو از حسرت
درکنارجویباری به زیر درخت
آرام می نهاد سر به بالین تنهایی
گویا که دلبسته بود به مهدی زمان