مهلت ثبت نام در آزمون کارشناسی ارشدناپیوسته ی سال۱۳۹۲ دانشگاه آزاد تا پایان روز شنبه۲۸ بهمن ماه تمدید شددانشگاه آزاد
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

مردی جوان و تنومند با لباسهای به ملات سیمان آغشته اش در حالیکه گونی ابزارکاری که پربود از وسایل ساخت و عمرانی نظیرشاقول,تراز,کمچه وشمشه را در دست داشت با تنی خسته از روزگاروارد منزل شد,دو اتاق سیمانی که پیشانی بختشان به گچ سفید نشده بود , گوشه ای از اتاق نشیمن دارقالی برپابود,داری که گویا زیباییهای عالم وجود در نقش قالی گسترانیده در آن, اسیر بودند,چند روزی بود میان دستهای پینه بسته ی مادرجوان و شت های قالی جدایی افتاده بود....


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

تا حالا پرنده داشتی,پرنده ای که خیلی دوستش داشته باشی و یک روزاز تو دستات پرواز کنه و بره به آسمون....

دیگه کسی نباشه که سفره ی تنهاییاتو باهاش پهن کنی ,هروز بشینی لب پنجره و به آسمون نگاه کنی و با وجودی که میفهمی یه جایی تو همین شهرآوارست بازم منتظرش باشی...

من 12سالم بودیه قناری داشتم پرتقالی رنگ,برام میخوند طنازی میکرد,یه روز سرد زمستون اومدم بهش آب بدم پرکشید و رفت ,من تا دو ماه منتظرش بودم حتی یه بار یادمه که در انتظارش اشک ریختم,آخه خدا برا هیچکس درد انتظار رو نیاره...

ولی کم کم فراموشش کردم...حیف

هرروز تو این آسمون آبی شهر اطلسی

پروانه ها پر می زنن به عشق دیدار کسی

شمیم عطرگلهای یاس سفیدباغچمون

نوازشا میده دلو اما کجاست هم نفسی                                                 

                                                  

                                     ***********

کبوترای آبی شهرقشنگ عاشقا

پر می زنن به آسمون میرن به افلاک خدا

 تو آسمون دل من سبزه ستاره ی سهیل 

گوشه ی چشمی بکنه عاشق میشم تا انتها                                          

                                              

(ترانه از عباد صادقی)
+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

موفقیت جوان پرشور و فعال در عرصه فرهنگ و هنر، آقای سعید ملک محمدی را در کسب رتبه برتر مستند محرم در گوغر در جشنواره مستند پاییزه شبکه مستند را تبریک عرض نموده و از خداوند منان برایش آرزوی موفقیت بیش از پیش را خواستارم.
بی شک این گام اول و بزرگی که توسط ایشان برداشته شد زمینه ساز سایر تولیدات فرهنگی هنری  پیرامون دیار فرهیختگان و استان کریمان خواهدشد.
+ تاريخ شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

چند روز پیش به افتخار آیت اسلامی که گفتاوردی رو درباره ی زارچ گفته بود پستی به نام زارچ و ریشه داربودن... نوشتم که پیرامون آن پست عزیزی ضمن اعلام خوشنودیش از آن پست انتقادی بجا رو با این عنوان آورده بود"متن جالبی بود ولی اکنون که زمستانه و ترشی و زارچ و...آدم اودرشکوش میشه..".

درست میگفت و براین شدم که پستی هم در مورد زمستانه پیشکش نگاه مهربانتان کنم :

زمستانه

برفهای سهمگین گوغرو تعطیلی کار و درس و مشق و یک بخاری پر از هیزم بنه و کهکم و یک سفره ی داغ محبت انسان رو داغ و تشنه می کرد,غالبا آدم دلش پر میکشید برای دو تا خوردنی,

اولین چیز برف و شیره بود البته شیره ی انگور یا خرما و نه شیره ی تریاک,مخلوطی از برف و شیره ی خرما در کنار اجاقی که هر از چندگاهی ترق ترق ترکیدن هیزمهایش و پرتاب جرقه ای هیاهویی در اتاق سقف تخته و چوبی خانه مان ایجاد میکرد که بستنی بسیارگوارایی برای بزرگترها هم بود چه برسد به ما جغل ها(1)

و همچنین یادمه که میرفتیم روی دیوار و جاهایی که برف دست نخورده بودو احیانا سگ و گربه و.. از آنجا عبورنکرده بود و با یک قاشق تال(2) برفهای تازه و اسفنجی را درون یک کاسه ی مسی قلا کرده می ریختیم و بعدش میرفتیم پیش بی بی و با اصرار مجبورش میکردیم بره آغول زمستانی گوسفندان و از گوسفندان زائو مقداری شیر آغوز بدوشه و برامون بیاره و بعدش با مخلوط کردن با برف و نرمه قند یا شکر بستنی بسیار لذیذی رو کنار اجاق صرف می کردیم یادش بخیرآدم برفی هایی که چشماشو از گردو درست میکردیم و بینی اونم از یه تکه چوب خلاشه خشک گردو بعدشم بر ف بازی و سنگ گذاشتن توی گلوله برفی و...

(1)جغل :بچه کوچک و تر و تیز

(2)قاشق تال:قاشق های نیکلی و شکننده که تا همین 15 سال پیش استفاده میشدند

+ تاريخ چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

سلام

کرمان زیاد زلزله می آد,هم اکنون در کوچه بسر میبریم و همه ی شهر بیدارند,زلزله ی فوق العاده شدیدی این شهر خاموش را لرزاند نمیدانم الان کجای این کره ی گردون خاکی ویران شده,خدایا خودت رحم کن

اذازلزلت الارض زلزالها...

+ تاريخ دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

محرم 1357 بود و روزهای نزدیک به سحر انقلاب ,هیات عزاداری جفریز در خیابان خاکی روستا با نوای حسین حسین شور عجیبی داشتند که ناگاه شخصی از میان جمعیت اسم امام خمینی را برد و عده ی ای از جوانان حاضر در هیات با صدای رسا صلوات فرستادند که به پر قبای طرفداران شاهنشاه آریامهر برخورد و ....اندکی بعد ماموران پاسگاه گوغر سلاح به دست وارد جفریزشدند...

پاره ای از یک رویداد تاریخی و انقلابی زیبا در جفریز گوغر بود که در بحبوحه ی پیروزی انقلاب اتفاق افتاد و انشاله پستش در ایام دهه ی فجر تقدیم نگاه مهربانتان خواهدشد.

اما یک پیشنهاد به گوغر بلاگیهای عزیزشامل مدیران محترم وبلاگها و مخاطبین عزیز که غالبا نقش مخاطبین از نویسندگان کمتر نبوده و به تعبیری نظرات نیز خود وبلاگهای پنهان وهمراهند,و اینکه هر کس به نوبه ی خود فضای آن روزهای پر طمطراق و شکوهمند را در گوغر ترسیم نماید,باذکر خاطرات خود(نظیر استاد امیرزاده) و بزرگترها از آن روزها ولو به یک سطر, پاره ای از تاریخ دیارمان را درخشان نماییم,بی صبرانه منتظر پست های جدیدتان پیرامون فجر گوغر خواهم بود.

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

این لحظه ها لحظه های به امامت رسیدن امام غائب و منتظر مهدی عزیزست و آغاز غیبت صغری,یه شعر ترانه گونه ای داشتم و تقدیم به آن یار سفر کرده که صد قافله دل همره اوست و هرکجا هست خدایا به سلامت دارش:

عمراداره به سر میاد      آی آدمای منتظر

اگه که بیدار نباشیم       خزان میشه صد تا بهار

 

تک گل تو باغچه ی ما       نشان داره از گل یاس

همون گل نرگسی که          غائب ازاین روزگار

 

بیاکه مثل زنبورا             شهد گلها رو برچینیم

نریم به جاهای دیگه        پانذاریم روی انار

 

من تو این دنیای کویر     یه لاله زار و میشناسم

کنارهرگلش بری         خزان باشی میشی بهار

 

کاش توکویر قلب من      یک گل انتظارباشه

من باشم و مهدی باشه      مهرش بمونه یادگار

 

 

+ تاريخ یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |





گوغردهستانی زیبا و کوهستانی با طبیعتی منحصر به فرددرارتفاع2700متری از سطح دریا درشمال   شهرستان بافت است که به علت وجود جاذبه های گردشگری و تفریحی نظیر,بندر گوغر,غار جفریز,روستای بهشت سیماگونه ی گودال,قدمگاه گلابدان قلایی,امام زاده جعفر,جنگل بنه گناورکن و...سالانه میزبان خیل زیاد گردشگران استان کویری کرمان ,بندرعباس,سیستان و بلوچستان و...می باشد,از همه ی این طبیعت بکر خدادادی و هوای خوش و چشمه سارهای خنک و باغات گردو که بگذریم میرسیم به این سوال که اگر گردشگر,مسئول و خلاصه یه بنده ی خدایی گذارش به گوغر افتاد و از پیشانی کم طالعش اتومبیلش بنزین تمام کرد و با این وضعیت بنزین های آزاد و بحران انرژی کسی هم بهش بنزین نداد باید چکارکند.

کارشناسان محلی بر این عقیده هستند که چندین راهکار وجود دارد:

1:چهارلیتری مبارک را در دست گرفته و با کرایه کردن موتور یا ماشین به پمپ قلعه عسکر در25کیلومتری اوتا مراجعه نماید

2:دباله به دست به سمت مرکز دیار فرهیختگان شهر بافت در فاصله ی40 کیلومتری ایتا رود

3:چاه نفت حفر کند و با ابتکا برهمت و تلاش ایرانی راه احداث پالایشگاه نفت رادر گوغر پیش گیرد

4:چوب ارچن به دست و صورت پوشانده و با اتکا بر تهدید راکبین وسایل نقلیه ی موتوری اقدام به اخذ سوخت مورد نیاز نماید

5:هیچکدام یا همه ی موارد

خوب راهکارهای مورد پسندیست اما اگر مثلا استاندار محترم و دوستداشتنی جهت افتتاح کمپ گردشگری گوغر با ماشین شاسی بلند گذارشان به اینجا افتاد و مثلا بنزین تموم کرد که نمیشه ازین قبیل کارها انجام داد استغفرالله جنبه ی امنیتی پیدا میکنه, پس راهکارش احداث پمپ بنزین در منطقه ی گردشگری گوغر و در زمینی که در خروجی امیرآباد مرکز گوغرکه سالیانیست جهت این کار در نظر گرفته شده و رها شده,و تصویرش را در بالا مشاهده می کنید می باشد.

چندی پیش نیز یکی از مسئولین عزیز بافتی شاغل در کرمان که زمینه ی کاریشان مرتبط با پمپ بنزین و تعلونی روستایی و..می باشد,و مدتیست پیگیراین قضیه بوده است آمادگی آن نهاد مربوطه را در جهت ارایه تسهیلات کمک ساخت پمپ بنزین گوغر اعلام کرده است که تا این مرحله حجت از طرف مسئولین تمام است و فقط و فقط همت جمعی همشهریانمان را می طلبد که با معرفی نمودن شخصی حقیقی و پیگیری کردن جدی این قضیه گامی را در جهت عمران گوغر و رونق بخشیدن به این دیار فراموش شده بردارند که انشاله پیش خدای مهربان بی اجر نخواهد بود.

از مزایای زمین این پمپ واقع شدن در مرکز گوغرو در کنار جاده ی آسفالته و مکان مناسب از لحاظ موقعیت ترافیکی,واقع شدن در مجاورت ایستگاه گاز گوغر که انشاله در سالیان آینده می توان فاز دوم این پمپ یعنی احداث ایستگاه گاز را محقق ساخت,است.

+ تاريخ جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

 

با این تن خسته مینویسم از زارچ,اسم وبلاگم تا که بدانند این درختچه شاید نماد سرزمینم گوغر باشد.

شاید این خیال از متن ادبی استادعلی شریعتی با نام گز و طاق سرچشمه گرفت آنگاه که درخت گز این سخت درخت کویرهای سرشار از رمل و شن باد را نماد مقاومت و ایستادگی دانست,گز و طاق دو درختچه ی کویری هستند که در زیر آفتاب سوزان کویر و در لابلای رمل ها و ریگ های روان با کمترین میزان جذب آب همواره سر به زیر یوغ روزگارو خم به ابرو نیاورده اند...

همیشه در پستوی اندیشه های نهانم بدنبال نمادی برای کهن بوم وطنم بودم,برای گوغر گوهر کرمان این دیار خسته ی باران و برف و بهشت,که در پیچ آخر خیالم و گذشتن از نمادهایی نظیرگردو و کوهستانهای صبور و... به درختچه هایی زیبا رسیدم که شاید شباهتهای شگرف به مردمان و خاک وطنم داشت...

زارچ بر لب جوی آب می روید و همیشه همسایه ی آب این زلال پاکی و صفاست,زارچ چادر گلهای سفیدش چتر شکوفایی و لطافتست و مملو از دانه های سرخ رنگ زارچ که رنگش نماد دل مردمان گوغر و رگهای سرشار از خون غیرت ایشان است,عصاره ی زارچ خون و چربی و زواید داخلی بدن را رقیق و صاف می سازد وزارچ خارهای نفوذپذیری برای دفاع ازحریم خوددارد,چوب زارچ از مقاومترین چوبها نسبت به آتش است ولی افسوس که چوبهای نازکش را برای کباب کردن استفاده می کنند مردمان گوغر نیز دلشان همیشه کباب است از آتش غربت,حتی قدیمترها عشایر ,میکروب و عفونت مشک و پوستینه های چرمی را با دود سوزاندن چوب زارچ ازبین می بردندو مشک خام را می پختند و مشک دود می دادند...,و گوغری حتی اگر در آتش بسوزانندش و خاکسترش را بر باد دهند باز مفید فایده است و...

زارچ هیچ هنگام نمیخشکد چون ریشه هایش ریشه در ژرفای زمین دارند, ریشه دارند و به آب می رسند,بچه که بودم روزی با پدربزرگم و مشهدی محمود شاهدادی آب شناس و مقنی زحمتکش روستا جهت شناسایی نقطه ای جهت حفر چاه آب به زمینهای سنگلاخی و روخانه ای سنگ اشتری جفریزبالا رفته بودیم که آن استاد آب شناس و متبحردرختچه ی زارچی را نشانمان داد و گفت هرجا زارچ باشد آبست و سفره ی زیرزمینی و این گفتاوردش هنوز در گوش و ذهنم زنده است,آری زارچ نماد مردمان ریشه دار و مقاوم و مثال خاک پاک گوغرست.

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

(مسجد جفریز قبل تاسوعای امسال)

دونکته:

1:اربعین در راهست اگر گوغر بودید بیایید با هم بنشینیم و سنگ ها را وا بکنیم,بیایید تا ضمن تجدید دیدار و الفت بیش از پیش دلها,اگه شد درباره جمع آوری مستندات و منابع کتابنامه ی آیینهای مذهبی گوغر(فرهنگ عاشورا) که قول تقبل هزینه ی چاپش را رییس محترم اداره ی فرهنگ و ارشاد بافت داده بودند, شور و مصلحتی داشته باشیم تا شاید بااین فضای صمیمی و پر از فکر و استعداد و توانایی فعالان و همشهریهای عزیز بتوانیم یادگاری ارزشمندی از خود به یادگار بگذاریم ان شاء الله.

2:سرمه ي خاموشي من از سواد شهرهاست

چون جرس گلبانگ عشرت در سفر باشد مرا(صائب تبريزي)

يه مدت چندماهه نيستم از دعاي خيرتان من حقير را محروم نسازيد

+ تاريخ جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

امشب کرمان باران می بارد

شرشر آب از ناودانی سقف های فلزی هیاهویی به پاکرده,اینجا آبهای روان به فاضلاب می روند و تنها کارشان زدون روغن و گازوییل و پودرهای لنت ترمز از سطح خیابان است,نه بوی جاز می آید نه آلاله,و نه پیدونه ای که شمیمش دل تنهای مرا بیارامد

اینجا دیگر زنی نیست که از ترس چکه کردن باران از سقف چوب و تخته ای اتاقش دست دعایش را هدف اجابت خدا قرین سازد که" خدایا رحمت به حال قالی های دست باف طرح ترنجم بیاد که اینها همه سرمایه ی این دو تا بچه یتیمه",نمیدانم شاید آن زن مردی نداشت که چکمه پوشان به سقف کاهگلی خانه اش رود و ناسارآب روی سقف را از حیث وجود برگهای خشک چنار پاک کند وتنها دغدغه اش این بود که قالی ها رابفروشد و خرج تحصیل پسر و جهاز دخترکش را تامین کند...

اینجا گوغر نیست که باران می آمد,بوی جاز مجنونت می کرد,و زیر باران می رفتی هنگامی که شلخته می گرفت لیچ آب می شدی بازهم به خانه بر نمی گشتی و آنقدر در زیر باران منتظر می ماندی تا هوا سرد شود و تغرسه گیرد,بعد باران قوس و قزح(رنگین کمان) زیبایی بالای کوه دوشاخ جفریز خودنمایی می کرد,طیف هایی که پراکنده شده بودند و آرزو داشتی کاش آنجا بودی...

امشب یادم از پیرمردی آمد که دوان دوان از آب قارقارو بر لب رودخانه می دوید تاآبادی و فریادکنان مردم را صدا می زد,می گفت:"اهالی,کوچیکی بزرگی ,بره ای کره ای ,قد رودخونه نباشه داره سیل میاد"

پیرمرد هراسان میرفت و ما بچه ها منتظر سیل نشسته بودیم,سیل که آمد قله سنگها را بهم میزد و آب تلخن بود,آب با خود کنده های درخت سنجد و بید را آورد و چقدر دلم سوخت ,بچه یوزپلنگ بی جانی را این آب بی رحم از دل کوههای یشمی رنگ گوغرو بیدخان,به سوغات اورده بود...

باران که می آمد برایم بهترین تصویر دنیا آن بود که لب قنات گودسنگی برم و در حالی نم نم باران پاورچین پاورچین بر سطح آب آرام می گرفتند,دو دستم را پر از آب کنم و از خنکای آن لذت ببرم

ماهی های قنات جفریز,قلاب علامت کدامین سوال بود که امروز در حسرت نوشیدن جرعه ای از آب قنات غرق حسرت خاطرات بچیگم شده ام...

من تشنه ام هزار بیابان سوال را

پاسخ به استکان معمایی ام بریز(مهدی فرجی)

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ششم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

شکر خدا که در این مدت کوتاه راه اندازی وبلاگ "یاران یار,سرداران شهید و ایثارگران گوغر" طبق درخواست حقیر از مخاطبین و همشهریان عزیز مبنی بر ارائه خاطرات, زندگی نامه,سیره ی عملی,تصاویر,وصیت نامه ی شهیدان و..,دوستان گرامی وبلاگ گروهی یاران یار را به چشم گرفته و جهت پاسداشت یاد آن سفر کردگان و بزرگداشت ایثارگران حاضر در جامعه,مطالب و مستنداتی را به وبلاگ خودشان(یاران یار) ارسال داشتند,مواردی از قبیل زندگی نامه ی شهیدان منصور زنداقطاعی,حمدالله نقوی,ذبیح الله بهاء الدینی ,علیرضا اسلامی,احمدعلی شهسواری و..

که همانا مصداق فرموده ی رهبر عزیزمان است ,آنجا که فرمودند:"زنده نگاه داشتن یاد شهدا کمتر از خود شهادت نیست".

بنابراین دست شما عزیزان را در در راستای هدف مذکور به گرمی می فشارم و امیدوارم روز به روز این وبلاگ گروهی پر بارتر شود و اکنون قسمت اول زندگینامه شهیدمنصورزنداقطاعی

+ تاريخ یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

هفته ی گذشته قالب وبلاگی رو که توسط یکی از مهندسان یک شرکت IT طراحی شده بود روی تم وبلاگم گذاشته بودم,پیش زمینه ای از طبیعت گوغر به همراه تصاویر زیبایی از غار جفریز,سد اسفندران و گردوی کهنسال روستای قلایی گوغر,که چه زیبا و هنرمندانه طراحی شده بود و به دل می نشست,خوشحال بودم که بعد از 8 ماه وبلاگ نویسی توی گوغر بلاگ و تعویض های مکرر قالب وبلاگ بالاخره به تم مورد پسندم رسیده بودم و کلی باهاش حال می کردم که 21 دسامبر و همون روز آخر دنیا رسید دقیقا روز جمعه یکم دی ماه 91..

صبح جمعه که وبم رو باز کردم مواجه شدم با تم ساده ی آبی رنگ و مبتدی که بهت منو در پی داشت  اولش خیال کردم دنیا به آخر رسیده و...

سری به بقیه ی وبلاگهای شهرستان بافت زدم متاسفانه وبلاگهایی نظیر کهن بوم وطنم,پیچ آخر,طبیعت بافت و... نیز دچار مشکل من شدند,پیگیری که کردم متوجه شدم کار هماهنگی از وب سایت بلاگفا بوده که تمام قالبهای با کد اسکریپ غیر مجاز یا تبلیغات رو حذف نموده است.

یک سوال از مدیر محترم بلاگفا: جناب علیرضا شیرازی لطفا نرم افزاریا برنامه ای در سایت بزرگتان قرار دهید که از همون ابتدا قالبهای بقول شما غیر مجاز رو در وبلاگها ثبت نکنه و erorrبده فکر کنم مدیران وبلاگها از بابت طراحی قالب هزینه هایی کرده باشند و اگه همچنین نرم افزار و برنامه ای در سایت مدیریتتان بود مدیران به شرط ثبت قالب در وبلاگ ,هزینه ی قالب وبلاگ رو به طراح مربوطه می پرداختند,بعدشم قالب وب من هیچ گونه تبلیغات و... نداشت و اینکه این کارتان باعث دلخوری مدیران عزیز وبلاگهای بلاگفا شده است و کارکرد در سایتتان اختیاریست و می توان به تاسیس وبلاگ در سایر سایتها... پرداخت بعضیهاشون امکانات بیشتری هم دارند

+ تاريخ شنبه دوم دی ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

مهربان,بی ریا,ساده دل,فقط و فقط در خیال بازیهای بچه گانه پرسه می زنند.....

ایوب,امیرحسین,امیرمحمد و علی کوچولو, این عکس ازتون برداشتم ویه زمانی نشانتان خواهم داد یه چیزایی خواستم بهتون بگم که احساس کردم به اقتضای سن تان درکش نمی کنید...

خواستم بگم زندگی همیشه مثل این شبهای یلدا بلند نیست چشم رو هم بذارید می بینید که بزرگ شدین و روز به روز دنیا براتون دلگیر تر و کوچکتر میشه,تو اون شب یلدایی که شما خانه پدرم بودید و تمام هم و غمتون بازی پلی استیشن و خوردن هندوانه بود من بچگی خودم نگاه می کردم و به حال بی هیاهو و روان آسوده ی شما غبطه می خوردم,درحالی که داشتم تو این شب آخر پاییز جوجه هامو می شمردم مرغ خیالم پرواز کنان پر کشید و به بچگی ام رفت یاد روزهایی افتادم که من و داداشای فضولم, بچه های دایی و عموهام همه و همه شب یلدا رو با خوردن سنجد های خرمایی باغ زینل شروع می کردیم و هسته های ریز سنجد رو با لوله ی خودکار توی سر هم میزدیم,یلدای ما با گندم برشته های شیری بی بی گوهر ادامه پیدا می کرد و تنها دغدغه ذهنمان جدا کردن دانه های خوشمزه ی کنجد از درون گندم برشته ها بود تو همین درگیری ها یه شب یلدا هم فاطمه پون جروک(با پنجه های دست پوست طرف مقابل مالیدن و کندن) کند منو که اشک تو چشمام جمع شد که گویی هنوز جای کندنش روی پوستم کرخته,یلدای ما پسرک و دخترک ها با سنگ شیشو و اسم فامیلی و بعدا که بزرگتر شدیم شاه وزیری و تنبیهات خاص دزد و وزیر پیش می رفت و رفتن و رفتن که فقط آرزوی کسری از ثانیه اش برایم معما شده و حسرت.

ایوب خان,بهانه ی دوچرخه ی دنده ای تو نگیر و اینقدر به بابات گیر نده موتور کوچک می خوام یه روزی بود توی باغهای خوش آب و هوای جفریز تنها دوچرخه ی ما چوب خشگ گل روز گردانی(آفتاب گردان) بود که سوارش می شدیم ,هندل می زدیم و شتابان می رفتیم و با گرد و خاکی که پشت سرمان ایجاد می کردیم آنقدر خوش بودیم , می رفتیم و می رفتیم تا به یلدا برسیم دریغ ازینکه یلدا و یلداها پاورچین پاورچین ما رو به ایستگاه آخر نزدیکتر می کنه

امیر حسین فضول,که هر وقت از حاجی آباد میای گوغر, جفریزو بزنگ وامیر آباد ویران می کنی

کاش سنت قد می داد و از خدابیامرز حیدر صادقی(امیرآباد) می پرسیدی از یلداهایی  که در زمستانهای استخوان سوز گوغر میگذشت,بخاری پر از هیزمهای بنه و کهکم, وبچه هایی که نگاه معصومانه شان به گمکو(کمد چوبی که معمولا پر از خوراکی بود) بود و دستان مهربان و پینه بسته ی مادربود, که در آرزوی  یک مشت پپرمه(شکلاتهای کوچک) و سنجد و مویز روحشان پر می کشید

امیرمحمد,پسرک قوچ(چاق) و با ادب,آن شب دلت پر از بهانه هایی بود که از پدر می خواستی سرویس مدرسه ات را عوض کند دریغ ازینکه بچه های گوغر آخر یلدا که می شد فکر چکمه ی سوراخ و راه یخ زده ی مدرسه بودند و پیت نفتی(ظرف نفتی) که بایستی آخر شب با کمک نفتکش می کشیدند و تو چراغ سه شعله و علاء الدین می ریختند و تا به سحر دود چراغ می خوردند خبری از شومینه و اسپیلت نبود ولی هرچه بود مهربانی بود و عشق ولی چه زود دیر شد

علی کوچولو,که دست در دهان داری هنوز زودست انگشت حیرت به دهان گیری وبه مانند عموت پلهای گذشته ای را نظاره کنی که روز به روز در گذر زمان ویران تر و دلگیر تر می شوند

بچه های شیطون گوغری, چه یلداهایی که پدر بزرگ و پدر پدر بزرگ هایتان در کنار خانواده نبودند, زمستانهایی که برفهای سنگین یک متری در گوغر می بارید و به حدی می رسید که پس از روفتن برفها از پشت بام و ریختن آنها بر روی برفهای زمین , سطح پشت بام و برفها یک سطح می شدند و می شد ازین بام به آن بام و بام دیگر و دیگر رفت پدر بزرگهایی بودند که بیل همتشان کوههای کوهبند , خرسین, دهانه ی زاکن و سیاهوی بندر عباس را خم می کرد و بوستانهایی که اکنون محل تولید بهترین نارنگی صادراتی جنوب ایرانست همه و همه حاصل همت پدر بزرگهای گوغریست ,باشوهایی که جاشوهای بندری و اربابان سیاهوی بندر از ایشان به عنوان سخت کوشان سرحدی یاد می کنند

آری یلدا شب دوستی و سادگی و نزدیکی دلهاست بیاییم دعا کنیم که زندگیمان یلدایی باشد بلند و شاد و باهم و فارغ از ناراحتی, یلدایمان را با فال حافظ به پایان برسانیم:

رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفه​های عجب زیر دام و دانه توست
دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولی خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه توست
چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز
از این حیل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

 

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

اگه فرصت مجال داد سری هم به یاران یار بزنید

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

جوابیه چشم انداز به هم ولایتی عزیزساکن دردیار غربت:

هم ولایتی عزیز,سلام....

امیدوارم که در هرکجای این کره ی خاکی که قدم بر می داری,چشمه ی سلامتت همچون نهر زیبای چشمه ی سبز پوش جوشان, قدمهایت به مانند کوهساران رعناقامت گوغر استوار, بوم نقاشی عاقبتت رنگین مشابه تابلوهای رنگ و روغن استاد جهانبخش صادقی گوغری بهشت سیما,وجودت همچون قدیمی ترین گردوی کهنسال ایران در بندر گوغرسبز سبز,ریشه ی ذاتت  به درازای یکی از قدیمی ترین تمدن های ایران که در بستر رودخانه ی زرتشت بیدکردوییه آرام خرامیده پهناور, سفره ی زندگی ات به مثابه ی قندیل های غار پر رمز و راز جفریز شیرین,روان پاکت متکی بر طینت پاک مردمان این دیار آیینه وار,و دریای افتخارت مواج و خروشان به پشتوانه ی سابقه ی گوغری هایی که در هر کجای این گیتی گردون بسر می برند همواره نامی نیک از آنها بجای مانده و دیگران در حسرت این خون و ذات اندر خم یک کوچه اند....

هم ولایتی عزیز نمی دانم از کدامین دیار سری به این دریچه در دنیایی مجازی زدی,خواستم ضمن تقدیم این گفتاورد از ویکتور هوگو به شما ,شعری هم با حس وطن گرایانه تقدیمتان کنم تا دلتان را خدا شاد کند:

ویکتور هوگو(کتاب بی نوایان): هوای پاریس را تنفس کردن انسان را آزاده بار می آورد.

بلی عزیز هم ولایتی,هوای گوغر را استشمام کردن افتخاریست که به اقبال کسی رو نکند جز....

 

اهل گوغر هستم

آشیانی بلند,کوههایی شگرف, که سرآغاز بهار من و توست

اهل گوغربودن یعنی احساس گل سرخ سر تپه ی سبز

اهل گوغر بودن هوسی نیست که بیهوده به اعماق وجودم برسد

اهل گوغر بودن یعنی دلواپسی کبک به زیر سرما,

یعنی یک چشمه ی سرد که به جولانگه ژرفای سعادت جاریست

اهل گوغرباشم بهتر از بودن و ماندن به معمای درون پیریست که سراپا عمرش گمشده در گذرای تاریخ

گمشده در پس بحران درون

که همه هویتش رفته بر قامت باد

اهل گوغر هستم

اهل دنیایی عجیب ,

اهل آن قافله صبر خدا که درآویخته در نای خدا,ذکر هرروزه ی شکر و صلوات

اهل گوغر هستم

اهل آهنگ وغنا,

من همه آوازم شکرشیدایی انسان حریصیست که شب تا به صبح,سفره ی راز و نیازش متبلور شده است

طیفهایی که پراکنده شدندهمه آواز تورا می خوانند,

همه در حال و هوای تو پراکنده شدند ای گوغر...........

اهل گوغر بودن افتخاریست عظیم که به اقبال کسی رو نکند جز به مردان گل و آیینه,

جز به هنگامه ی صبح

 

جز به رخسار گون

اهل آبادی جفریز هستم

اهل احساس زلال بیشه

اهل ايلي هستم از بلوك اقطاع   اهل ايشوم گه راز

روستاي زيبا آسيابي داشت قديمي

كه به گردون خدا چرخان بود

اهل كوهسارانم سرزمين باران سرزميني كه تفرجگه اسرار خداست.

,

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

آغاز به کار وب سایت استاد جهانبخش صادقی گوغری

نقاش عاشورایی

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

دریادداشتهای ناصرالدین شاه می خوانیم که وی در مسافرتی که به اروپاکرد,در بازدیدخود از لندن,با ملکه ی انگلستان تماس گرفت و علت موفقیت بانک انگلیس را در ایران از او چنین پرسید:((روزی که این بانک در پایتخت ایران شعبه باز کرد,یک رییس,یک حسابدار و یک پیش خدمت بیش نداشت و با سرمایه ی کوچک مشغول کار شد.چطور در اندک زمانی موفقیتی شایان به دست آورد و سود زیادی نشان داد؟)).

ملکه پاسخ داد:((ملت انگلستان هرگزاسرارو رازهای موفقیت خود را به ملل بیگانه نمی گوید,ولی من به پاس احترام شما در اینجانکته ای را متذکر می شوم.

ما مردم مغرب زمین,خصوصا مردم انگلستان,همواره کار را از جای کوچک شروع می کنیم تا اگر سودی نبردیم راه بازگشت برایمان باز باشد و با دادن ضررناچیز نقشه را دگرگون می کنیم,و اگر سود بردیم,فورا وضع موجود را توسعه دهیم.مادر این خصیصه با شما شرقیان درنقطه ی مخالف قرار داریم.))(1)

در وبلاگ گوغر وطن من بامدیریت احسان شهسواری مطلبی را خواندم مبنی براشتغال زایی با اتکا بر تشکیل تعاونی و اشتراک گرایی,ایشان درخواست ارائه ی نظرات تکمیلی را از مخاطبینشان داشتند که خواستم بدینوسیله  و با توجه به مطلب فوق (بانک انگلیس) یشنهادهای جزیی رو داشته باشم:

در منطقه ی روستاییمان بایستی با اتکا بر داشته ها و پتانسیل های موجود به بحث اشتغال زایی و عمران توجه داشت,وجود ظرفیتهای دامداری ,باغداری,صنایع دستی,صنایع غذایی و...درگوغر بهترین بسترشروع اشتغال زایی می باشد,پیرامون این قضیه یک سری کارهایی رو در شهرهای دیگه دیدم و همچنین به ذهنم رسید که شاید کوچک باشند ولی در منطقه ی گوغرمان جوابگو خواهند بود:

1:کارگاهی را در استان فارس دیدم که آمده بودند در یک اتاق 7×4 روستایی چهار اجاق درست کرده بودند که مشعل زیر آنها گازی بود و بالای اجاق خوابیده در کف اتاق سه پایه و تابه ی پختن نون تیری گذاشته بودند که اتفاقا چه صف بزرگی در اون کارگاه نان پزی از مشتریان متقاضی نان تیری(یوخه شیرازی ها) کشیده شده بود باتوجه به رجوع گوغریهای مقیم شهرستانها به گوغر در بهار و تابستان و حجم خانه سازیهای کنونی و ورود گردشگران سایر استانها به گوغر شاهد این هستیم که حتی مغازه های عزیز گوغری به علت جوابگونبودن ظرفیت پخت نانواییها نان مصرفی مردم را از شهر سیرجان و بافت می آورند که میتوان با احداث چنین نانواییهایی به اشتغال روستانشینان کمک کرد که امکانات ناچیزی هم میخواهد.

2:مغازه ای درکرمان هست که سوغات محلی مناطق کرمان در قالب بسته بندیهای شکیل و جدید و حتی سنتی را به گردشگران ارائه می کند سوغاتی نظیر قاووت,کماچ,زیره,چند دانه و...

که جالبه گندم برشته شیری را با دانه ای گردو و بادام و پسته ومغز زردآلو تحت عنوان چند دانه و سوغات بافت ارائه میکند,از آنجاییکه متاسفانه در گوغر گردشگری ما حتی بروشورهای تبلیغاتی معرفی مکانهای دیدنی منطقه وجود ندارد که بدست گردشگران برسد و غالبا سرگردان هستند میتوان با گرفتن تسهیلات مرکز گردشگری از سازمان میراث فرهنگی و گردشگری درجایی مثلا سه راهی امیر آباد با اجاره ی یک مغازه ی کوچک ضمن ارایه محصولات فرهنگی منطقه به توزیع سوغات موجود در منطقه پرداخت سوغاتی از قبیل نان های سنتی گوغر و...

3:احداث کارگاههای کار در خانه از قبیل قالی و گلیم بافی و شالکی بافی و.. ,البته به صورت واحد و تحت نظرتعاونی که دست دلالان در این زمینه را قطع کند و مستقیما محصولات رااز تولید به مصرف برساند در شهر باستانی شوشتر خوزستان که اتفاقا علاوه برقوم بختیاری قوم افشار را نیز در خود جای داده است دقیقا در کنار آبشار و آسیابهای شوشتر مغازه های عرضه ی قالیچه و.. بود که اتفاقا بازار خوبی داشت و موقعی که مقایسه می کردم می دیدم قالیچه های گوغری یک سر بالاترند که احداث یک کارگاه قالی بافی نیازی به گذراندن مهارت فنی و حرفه ای ندارد بطوریکه اکثر زنان و دختران منطقه این هنر را دارا می باشند

و موارد زیاد دیگری که واقعا شدنی هستند, از نظرات تکمیلی خود حقیر را بهره مند نمایید

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |

این شعر رو تو دوران پیش دانشگاهی در سالیانی گذشته نوشتم که البته با اشکالات وزن و عروضی همراه است ولی تقدیم نگاه مهربانتان می شود شاید پاره ای از یادآوردهای گذشته را برایمان تداعی کند:

یاد ایامی که در گوغر کباری داشتیم(1)

در هیاهوی چمن, ما گلعذاری داشتیم

در قدمگاه علی مرتضی(2)

بیدمجنون و چناری داشتیم

در بیابانهای سبز کوه میخ(3)

ایشومی در لاله زاری داشتیم

وز برای حفظ کشت دیم و آب

دشتبان قاطر سواری داشتیم(4)

در بهار و فصل تابستان گرم

در چکوا چشمه ساری داشتیم(5)

قوت ما کشک بود و خرما و عسل

از خیار ماست,نهاری داشتیم

در میان برف سنگین سما

در زمستان هم بهاری داشتیم

پر ز هیزم در هوای زمهریر(6)

ما اجاقی از بخاری داشتیم

(1):کبار یا همان کپر آلاچیق چوبی که با شاخه های درخت و علوفه و خار خشک پوشانده میشود و جهت سایه انداز تابستان در کنار مزارع استفاده می شده است

(2):بید تلخی که دقیقا در کنار مظهر چشمه ی آب بزرگ روستای جفریز و در مکانی که نزدبومیان مقدس است و بنام مرتضی علی از آن یاد می شود قرار گرفته است که روستاییان قدیم معتقد بودند آب چشمه از جای ضربت شمشیر علی مرتضی بر روی صخره بیرون می آید

(3):کوه میخ کوهی هرمی شکل است که در جنگل زیبای گناورکن روستای جفریز واقع شده است

(4):قدیمترها جهت حفاظت ازدیم کارکشاورزان,از فردجسور و شجاعی بنام دشتبان استفاده میشده است

(5):چکوا, چکه ی آب, که صخره ای در کنار کوه مزار بود که از زه آب کوه چشمه ی کوچکی جهت تغذیه ی آب آشامیدنی بیرون آمده بود و از عجایب های کوه بود

(6):زمهریر در گویش محلی گوغر به سرمای استخوان سوز گفته می شود که زمهریر در آیه ی 13 سوره ی انسان به کار رفته است آنجا که خداوند می فرمایند "بهشتیان نه گرما و نه سرمای زمهریر را حس نمی کنند"

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت نويسنده عباد صادقی گوغری |