شهرکرمان:
آقاي رسول اميرزاده گوغري فرزند كاظم كد نامزد 1285
آقاي محمدصادق صادقي گوغري فرزند حسین كد نامزد 1851
آقاي منصور طغرلي فرزند اله مراد كد نامزد 1868
شهربندرعباس:
آقاي حامد صادقي گوغري فرزند حميد كد نامزد1645
شهرسیرجان:
تهمتن صادقی گوغری,علیرضا فتحی زاده,امین صادقی گوغری,زهرافتحی زاده
فرحناز طغرلی ,حمزه صادقی پور,عبا س پور پسندی
مجید گیلانی ,
محسن زند اقطاعی(نجف شهر),و...
شهر باغین(حومه کرمان):
یاسرشاهدادی(فوق لیسانس متالوژی)

جفریز این روزها در حال جنب و جوش وصف ناپذیریست,بنا بر تصمیم اتخاذ شده از سوی کنگره ی سرداران شهید استان کرمان ,یادواره ی امساله ی شهدای گوغر در جایی غیر از مرکز گوغر و در روستای جفریز در تیرماه سال 1392 برگزار خواهد شد,بنابراین با همت و خودیاری اهالی روستا و مدیریت و بانی الخیر شدن تعدادی از عزیزان (خدارحم شهسواری,غلامرضاپیام ,کاظم پیام,نورعلی شاهدادی و...) حسینیه ی بزرگ جفریز در مجاورت مسجد امام حسین جفریز از سال گذشته در حال ساخت می باشد که ظرف چند روز آینده به بهره برداری خواهد رسید,این مجموعه ی حسینیه که قرار است به همراه مسقف شدن حیاط با صفای آن (خیمه زدن) میزبان یادواره ی شهدای امسال گوغر باشد نشانگر همت مثال زدنی روستازادگان زحمتکش جفریزی می باشد که خوشبختانه مجهز به خانه ی عالم جهت مستقر شدن روحانی عازم شده در ایام محرم و رمضان میباشد,همچنین با همت افراد مذکور مهدیه ی شهدای جفریز نیز با مساحت حدود 200مترمربع در سر مزار جفریز(سبزپوش) در حال ساخت است که تا قبل از برگزاری یادواره ی شهدا تکمیل خواهد شد ضمنا جای تقدیر و تشکرست از سردار خدارحم شهسواری که ضمن مدیریت و مشارکت در جذب منابع مالی این ابنیه ها برق کشی و ایجاد تیر برق را از کنار جاد ه ی اصلی گوغر تا مزار شهدا با یاری ادار ه برق بافت میسر ساختند

پدربزرگم مرحوم خدابخش شاهدادی ,نمونه ی بارز یک مردبود او یک اسطوره ی اخلاق بود که یادش لرزه بر تارک وجودم می اندازد....
عکس بالا از کارت پایان خدمت وظیفه ی عمومی ایشان که در ارگ و قلعه ی بم خدمت میکرده است اسکن شده است.
از خدمت که می آد به پلاس زینل پدرش میره,باغ گردویی تاجیکی جفریز گوغر,آن روزها کسی که خدمت میرفت به علت عدم وجود امکانات حمل و نقل و ارتباطی تا دو سال کامل از خانواده ی خویش خبری نداشته است معمولا سرباز که به روستا و ایشوم می آمده با ساز و دهل و جشن از ایشان پذیرایی می کرده اند,چغ پلاس رو که کنار میزنه داد ناله و گریه ی پدر و برادرش به آسمان میره و تازه متوجه میشه که مادرش آن زن زیبا روی نیکوسرشت ماه نسا صادقی جوان مرگ شده است...
از همین رو دوران محنت و زحمت و رنج شروع میشود از بش کاری و چوپانی در تابستان ییلاقی گوغر گرفته تا کوچ زمستانه به سیرجان و حلاجی پنبه و کارگری و بعضا باغداری در کوهبند و سیاهوی بندر عباس
در سال1333 هجری شمسی با بی بی عزیزم صغری شاهدادی ازدواج میکند دو بچه یتیم و پسر عمو و دختر عموی مهربان
حاصل این ازدواج همتعلی و غلامعلی و مادرم بوده که البته این سه فرزند باقیمانده ی از 10 بچه ایست که تا سن 2 سال میرسند و به تعبیر بی بیم سر چشم میروند و از همین روست که به بی بیم هنوزم میگیم کوه رنج و صبر

در دوران اصلاحات ارضی از مسئولان دولتی فحش میشنود ولی با وجودی که از اربابی ناچیزی برخوردار بوده زیر بار حق الناس زمینهای مردم نمیرود
پدرم در خاطره ای اینچنین میگفت:فردی ضعیف و بدون پشتوانه در روستا که به خاطر اعتراض به مصادره ی حق و زمینهایش توسط چند خان زاده در روستا مورد اذیت واقع شده بود در همین حین خدابخش که در چوب بدستی و فرزی از بارزین جفریز بود چوب ارچن را برداشته و به شدت مهاجمین را تهدید میکند
در روز عاشورای 1357 به علت حمایت از امام خمینی توسط ایادی شاه و ژاندارمری گوغردستگیر شده و هنگام اسلحه کشی و تهدید رییس پاسگاه به تیرباران خود را سپر پسرش همتعلی(رییس بسیج وقت گوغر)میکند
با وجود سن بالا در بعد از انقلاب در مانورهای بسیجیان گوغر در پشت کوه مزار و جنگل گناورکن شرکت میکندو همواره لباسهای سبز پاسداری داییم همتعلی را میبویید و اشک میریخت..
با وجودی که از نعمت سواد بی بهره بوده با حفظ اشعارمدح اهل بیت در ماه محرم به مداحی در هیات جفریز میپرداخت
در مراسم روضه خوانی های مرسوم بخاطر امانتدار بودن و منظم بودنش همواره مسئول پذیرایی بوده و در جریان شبیه خوانی در قلعه ی گوغر در چندین سال رییس لشکر جنیان بوده است
در دوران نوجوانی در جریان کوچ مهرجون به سیرجان به همراه تعدادی از جفریزی ها توسط راهزن ها دستگیر میشود که به علت خواندن دو بیتی و کردی های محلی با آن صدای خوشش اسباب آزادی اش را فراهم میکنددر سالهای پیش از انقلاب جز 8 نفر از مردان جفریزی بود که در جریان برف سنگین زمستان و کشته شدن عبداله گنجالی(گنجعلی) در برفهای حاشیه ی رودخانه ی دهوییه گوغر از جفریز به راه افتاده و با شکافتن برفهای یک و نیم متری و رسیدن به جسد آن مرحوم ایشان را در چشمه سبز تشییع و در قبرستان کیمیای حیدر به خاک میسپارند
بسیار سختگیر در نظم و مهربان و حق مردم شناس بطوریکه یادم نمیره که بچه بودم و گردتکانی بود همزمان با باشوم خدابخش ,صفر شهسواری هم در مجاورت ما گردو می تکاند و باشوم نشسته بود و هر گردویی که از آنطرف به داخل گروهایش می آمد را پس میفرستاد
و آخر هم در یکی از روزهای ماه مهر1371 با وجودی که هیچکس داوطلب تکاندن گردوی سخت روی شریکی بزرگ نبود در سن 61 سالگی از بالای گردوی بزرگ و قدیمی معروف به خونی به پایین سقوط کرد و با نوای یا حسین جان به جان آفرین تسلیم نمود

تو را با خشت جان با شور میخوانم
تو را با نغمه ی زیبای بلبل در کنار گل گلک های بهاران میسرایم ...
تو را من دوست دارم شباهنگام
وقت ناله ی مرغان حق بر قاقه ی1 گردو
تو را با خون دل از راه دور ازین شهر غریب بی چکاوک
تا سر چشمان سبز سبزپوشان میپرستم
تو آن هستی که کام اولین روز ولادت را بخاکت باز کردم
سلامم را پذیرا باش که امشب من سکوتم را شکستم
دوستان عزیز و بهتر از جانم سلام
سلامی به گرمی دستان و قلمهای پر توانی که در روزهای پر مشغله ای که دست تقدیر بر این بود که میان حقیر و گوغر بلاگ فاصله افتد همواره با ارسال و بیان پیامها و نظرات مشوقانه پیگیر حضور بنده در فضای با صفای گوغر بلاگ بودند در این فضای مجازی دست همه ی عزیزان را میبوسم و از خداوند بزرگ برای ایشان و خانواده ی های محترمشان آرزوی سلامتی و خوشبختی بیش از پیش را دارم
ولی هر از چندگاهی هم مهر بر لب نهادن بد نیست
زبان یخ میزند ولی جای مهر خوب است
ولی بازهم "زیباترین لب دنیا لب دریاست...
سکوت سکوت سکوت

(تصویر جفریز بالا,چمنهای وحشی و خودروی دره مشک)
گوغر
خوب می دانم که
در دامنه ی کوه عرش
در کنار روستای زیبای قلایی,
کمی بالاتر از چشمه قدمگاه گلابدان
آلاله ها خبر می دهند:"که بهار نزدیک است.
و من در امتداد رودخانه ی بندر,
و در سایه سار گردوهای کهنسالش
آرام و خرام دست هایم را چنباتمه کرده ام
و به آن می اندیشم
که در سرزمین مادری ام, گوغر
گلها که می رویند جای هیچ خار نیست...
و من صدای بهار را می شنوم
که پاورچین پاورچین پس از عبور از امواج سد اسفندران
در کوچه پس کوچه های گوغرسرک می کشد,
و صدا می زند: "فاذا رایتم الربیع فاکثروا ذکر النشور"
"هرگاه بهار را دیدید بسیار از روز نشر و قیامت یاد کنید".(پیامبر امین(ص)).
نوروز,ما پارسی زبانان بسترگاه رویدادهای تاریخی مهمی بوده است:
نوروز روزآرامش و نجاتست که کشتی نوح بر کوه جودی آرام گرفت.
نوروز روز نزول جبرییل امین بر پیامبر رحمتست
نوروز روز ولایتست روزبه امامت رسیدن امام علی(ع) در روز غدیر.
نوروز روزیست که امام مهدی (ع) بر دشمنانش پیروزی یابد
و امام صادق ( فرمود):" در نوروز ما منتظر ظهور و فرجیم"
و عزیزان بیاییم درلحظات خاص " احسن الحال" دعای فرج بخوانیم...
چون است حال بستان ای باد نو بهاری کز بلبلان بر آمد فریاد بی قراری
ای گنج نوش دارو بر خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری
هر ساعت ار لطافت,رویت عرق بر آید چون بر شکوفه و گل باران نو بهاری(سعدی)
درپناه پروردگار مهربان و زیر چتر دعای خیر پدر و مادر و خوبان عالم,سفره ی هفت سین زندگیتان مزین به سبزی و شادابی,برکت,توفیق,سلامتی,رزق و روزی,آرامش و پیشرفت باشد
هر روزتان نوروز, نوروزتان پیروز
(چشم انداز:یاد آن مادر مهربان و خنده رویی که در دوران جوانی شریک زندگیش را از دست داد و با تلاش وصف ناپذیر فرزندان صالحی را تحویل جامعه داد در اذهان مردم جفریز باقی خواهد ماند ولیکن افسوس که این مادر مهربان در این چند سال آخر عمر مبارکش داغ پسر و دختر جوانش را دید و با دلی شکسته به دیار باقی شتافت)
الفاتحه مع الصلوات

دشت عشاق برین غنچه ای پیدا شده است
در بهارش گل نرگس هویدا شده است
ای شگفتا که شمیمش برد هوش ز دل
حوری ملک ابد محو تماشا شده است
جنت انس و مکان مست تمنا گشته
جبرییل ملک الوحی مهیا شده است
بعد از این سلطنت و جام مرا کافی شد
جرم میخواری عشاق مبری شده است
دیده ی منتظران اشک فرج افشانست
عابد از لطف خدا نرگس بابا شده است.
آقاجان
با این دیدگان غبار گرفته
و قلب زنگار بسته
و دلی سر شار از دوده های بی وفایی
خواندم و خواهم خواند بنام آن مادر مهربانت
نرگس, اسم دخترم را
تا که شاید گذر هجر تو بر من نظری اندازد
ای عشق همه بهانه از توست.....

بی بی دائم میگفت:"کورک نشده ها برین بیرون,مش حبیب دندوناتونه میکشه ها..."
ما هم میترسیدیم و خف میووردیم پشت پلاس و چشم میدوندیم اوسا چکار میکنه,سر آخرم باشو,دو تا نری و شیشک زمین زد و تصدق سر بچه زاداش خونی زمین رخت,کنج اتاقه که نگاه میکردی,سر پساب هفت تا جغله دسشون حلال کرده بود...
استاد حبیب دلاک با جفریزیها حسابی دم خور بود از سلمانی بچه و بزرگ گرفته تاختنه کردن اطفال,دندان کشیدن,غسل و کفن و نماز میت و مراسم ختم خوانی, و این اواخر تزریق آمپول و سرم,
تو گوغر کسی نیست که ملا حبیب دلاک رو نشناسه از نسل پدر بزرگهای ما گرفته تا نسل سوم و بعضا چهارم انقلاب.
خاطره ای که مقدمه خدمتتون عرض کردم مربوط میشه به رکورد زنی استاد حبیب در ختنه نمودن هفت بچه جفریزی از یک خانواده و در یک ساعت که در نوع خود مهارت و صبر و حوصله ی مش حبیب را می رساند,این شغل دلاکی که از مشاغل سنتی گوغر محسوب میشده استاد دلاک کمتر پیش میامد که پول نقد از بابت اجرت کارش بگیره و در عوض در فصل خرمن های گندم و جو و نخود و گردو تکانی ارباب ها و کشاورزان حسابی از زیر دینش در می آمدند و همواره از نیکی از ایشان یاد میشود.
هیچ وقت از یادم نمیره تابستان72 بود دم ظهر,روی خیایان خاکی جفریز ایستاده بودم دقیقا کنار نیمکت سنگی که پاتق پیرمردها بود و در مجاورت آسیاب زینعلی حاج محمدی,پیرمردهاگاهی آفتاب میگرفتند و از خاطرات سربازی و کوهبند بندرعباس و دلاوری هاشون مینالیدن و گاهی هم میدان میدان گردو بازی بود که اغلب عموی پدرم ملایدالله صادقی که قد کوتاهی داشت و دسشت چپ بود قهرمان گردوبازی بود و دم برگشت به خانه ,کوش و نیفه شو پرگردو میکرد و میرفت,سرتون بدرد نیارم و از مسئله پرت نیافتیم,مش حبیب با اون خر بور و چالاکش از دور پیداش شد و آمد و آمد تا به تیربرق چوبی کنار همین پاتق رسید با طمائنینه ای خاص پیاده شد,ریسمان و میخ طویله ی خرش را به تیر چوبی بست و از خورجینش یک جعبه ی چوبی که در هلالی شکلش از بالا باز میشد را بیرون آورد و روی سنگ بزرگی گذاشت,منه صدا زد:"آهای پسر بیا ببینم بچه بار کی هستی"
من ساده ام با این فرض که ملا حبیب تحویلم گرفته بادی به غبغب انداختم و جلو رفتم و دستم را به عنوان مصافحه جلو بردم:"سلام من عبادم بچه زاده بخشعلی(خدابخش پدربزرگ مادری ام)"
ملا هم دستم را گرفت و آرام به روی سنگ نشاندم و بدون صلا بسم الله,از تو جعبه ی چوبیش که پر بود از لوازم سلمانی و دندانپزشکی,یک ماشین دستی سرتراشی استیل نما را در آورد و انداخت تو موهای من,موهای لخت و سیاهی که از بلای ابروها پیشانی را پوشانده بود تا بنا گوش,و اگه بخوام بهتر تفسیر کنم بچه ها رو لحاظ چشمهای بادامی و موهای لخت رو گوشم بهم میگفتند بروسلی..
خلاصه ی مطلب پس از جدال موهای زبر من و تیغ های کند ماشین استاد سلمانی که گاها اشکم را در می آورد,کله ای کچل و دق پدیدار شد که در گرما گرم تابستان نورافشانی یکی از برکاتش بود و پس کله ای خوردن از بچه ها و خندیدنشان دیگرش...
و اینک قسمتی از فایل تصویری زنده یاد مش حبیب از زبان ایشان را که در سال آخر عمرش در سیرجان گرفته شد را روی کاغذهای مجازی این رسانه می آورم تا یادی از آن پدربزرگ همه ی بچه گوغریها شود:
بسم الله الرحمن الرحیم
من حبیب الله معین الدینی متولد خرداد1306 بیدخان بردسیر هستم,دارای 4 پسر بنامهای حسین,حسن,احمد,علی و دو دختر.
من از ایام جوانی از بیدخان خارج شدم,به بردسیررفتم بعد باغین,عرب آباد رفسنجان,کوه پنج سیرجان که مادر حسین از کوه پنج است و الان هم گوغر ساکنم و سلمانی اهالی گوغر و جفریز از50 سال پیش
زندگی نامه ام را به صورت نظم در آورده ام:
به توفیق خداوند جهاندار بگویم سرگذشتم را به حضار
به بیدخان کاسبی کردم به بسیار که من راحت شوم یک لحظه از کار
ز سلمانی ندیدم یک امیدی دلا از کار سلمانی رمیدی
فراری گشتم از آبریز بیدخان دم رفتن نه سر داشتم نه سامان
ز بیدخون من سوی بردسیر دویدم به مهمانخانه ی احمد رسیدم
به بردسیر چند روزی آرمیدم هوای دلخوش خوبی ندیدم
سوی باغین برفتم رود کسبان به بخت خود همی افتان و خیزان
به بین راه دیدم کاروانی که بود همراه ایشان یک جوانی
......................................................................(سه بیت محذوف)
بگفت نامت چه باشد ای برادر که این سو نه رفیق داری نه یاور
بگفتم نام من ملا حبیب است گمان من که در غربت نصیب است
نصیب کار عالم این چنین است که خاک هر کسی در هر زمین است
کنون بر بگرفته تقدیر خدایی که در باغین ندارم آشنایی
یکی از قوم دان شاکری پور به باغین بود او زار و رنجور
سراغ خانه ی او را نمودم به راه دوستی من آزمودم
پی تحصیل او هر سو دویدم نشان از اصل و نام او ندیدم
........................................................(13 بیت محذوف)
به بیرون آمدم بی آشنایی بدیدم یک جوان خوش نمایی
رفیق گشتیم سوی سعدی برفتیم ز باغین خراب آندم گذشتیم
ز سعدی در رباط افتاد گذارم کبوتر خان بشد روزی قرارم
ز کفتر خان نشد هیچ ملک بهتر چرا هستند تمامی علم ماهر
تمامی مرد و زن رو به نمازند کنند رو را به درگاه خداوند
و من چندان نمودم عزت و ناس که گشتم بر همه خلقان سر افراز
ز بعد چند روزی استراحت دوباره پیش گرفتم را غربت
عرب آباد گرفتم جا و ماوی تمام مردمش گشتم ز همراه
همه چون خواهر و خواهر زادگانم همه گشتند یار مهربانم
به عزت من نمودم سرفرازی یقین کردم پی هر شب سه روزی
زبعد چند روز گشتم مسافر من از بهر وطن آزرده خاطر
به کوه پنج من برفتم زار و دلگیر کنون بشنو تو از این حکم و تقدیر
به من الفت گرفتند اهل کوه پنج نخوردم ذره ای در آن مکان رنج
پذیرایی نمودند چون که من را منم خدمت نمودم انجمن را
خدا میخواست که در بیدخون نگردم زنی از مردم آنجا گرفتم
تو میدانی که این بنده فقیره گرفتم دختر ممد امیره
بکردم چند و سالی زندگانی نمودم در زمانه کامرانی
پسر دارم یکی نامش حسینه که از خوبی مرا نور دو عینه
دو ساله بود و آن فرزند قابل دلم بر مال دنیا نیست مایل
بگیرم گوشه ای چون بنده باشم کنم شکر خدا تا زنده باشم
وطن را میکنم یاد هر شب و دم چنان که رشته ی عمرم شده کم
ز بیدخون هست دل من چون شب تار بریزد اشک مادامم به رخسار
زبهر قوم دانم دل کبابم گهی در آتش و گاهی در آبم
میان آب و آتش چند سازم شدم نزدیک جان خود ببازم
هوای قوم و دان دادم شبیخون شبانه من برفتم ملک بیدخون
پدر با خواهرانم چون که دیدند سراسیمه به نزد من دویدم
...........................................به اینجای شعر که رسید استاد حبیب معین الدینی کام تشنه شد و کمی هم خسته ,قرار بر این شد که ما بقی شعر و مخصوصا آنجاهایی که به گوغر و گوغریان میرسد تا حال حاضر را در هفته ی آینده اش بیان کند که متاسفانه توفیق حاصل نشد و سرانجام ایشان در سال 1389 به دار فانی شتافتند و در قبرستان بردسیر مدفون شدند
مش حبیب عزیز هنوز صدای تلاوت زیبا با گویش محلی ات در بلندگوی مسجد امام حسین جفریز, در فضای امیر آباد و چشمه سبز و امام زاده جعفر طنین اندازست یادت پایدار.
(توضیح اینکه بعضی ابیات محذوف به دو دلیل خصوصی بودن و همچنین بلند شدن بیش از حد شعر که ضرورت و اهمی نداشته اند کنار گذاشته شدند و در این شعر به مکانهایی نظیر سعدی,رباط,کبوتر خان و عرب آباد اشاره میشود که روستاها یا بخش هایی در مسیر جاده ی کرمان رفسنجان هستند)
این نامه را یک آموزگار دبستان در سال ۱۳۱۶ نوشته است و از اداره معارف استان خود درخواستی داشته است.
به
گزارش فارس، معلمان از قدیمالایام همواره باگذشتترین و صبورترین افراد
جامعه محسوب میشوند و خاطره معلمان تا سالها بعد و در دوران میانسالی و
کهنسالی نیز با انسانهاست.نامه آموزگار یک دبستان در 11 مهر ماه سال 1316
به اداره معارف و اوقاف استان محل زندگی خود، یکی از نمونههای باگذشت بودن
معلمان است.

در این نامه آمده است: «محترماً به عرض میرساند، راجع به پنجاه ریال اضافه که در این سال به دبستان 19 زواره داده شده و پنج ریال از آن حق این خادم منظور شده چون دعاگو از محل دیگر مدد معاش دارد تقاضا مینماید که امر و مقرر فرمایند پنج ریال به فراش دبستان داده شود چون دارای پنج نفر عائله است و هیچ مدد معاشی هم ندارد در خاتمه استدعا مینماید که عرایضم را قبول بفرمایند. محمدعلی صفا آموزگار دبستان 19 زواره.»
(منبع:وب سایت الف21 اسفندماه1391)
به دست خود درختی می نشانم
به پایش جوی آبی می کشانم
درختم کم کم آرد برگ و باری
بسازد بر سر خود شاخه ساری....
پامبر اکرم(ص)فرمود: «...كسي كه درختي بكارد، تا زماني كه يكي از مخلوقات خدا از آن بهره ميبرد، خداوند به او پاداش ميدهد».
از همین رو و اینکه درخت و درختکاری در اسلام از بهترین و مقدس ترین کارهاست و همواره از درخت با عنوان تعظیم کننده ی خداوند و نشانه های قدرت و قیامت و زندگی و زیبایی یاد می شود لازم دانستم پیشنهادی را خدمت نگاه و حضور مهربانتان تقدیم کنم:
گذشتگان ما روستازاده ها همواره علاوه بر کاشت درختان مثمر و باغداری رایج به کاشت درختان عام المنفعه ای نظیر سنجد,بید,گریج(زالزالک وحشی), می پرداخته اند که گاها این درختان در مکانهای پر رفت و آمد روستا مثل خیابان یا مکانهای گردشگری و لب جو و استخر و کناره ی جاده و.. کاشت می شده اند که علاوه بر نفع و استفاده ی شخصی باعث استفاده دیگران و رهگذران و متعاقبا دعای خیر ایشان بوده است ,در حدیث فوق به بهره بردن مخلوق اشاره شده و فقط منظور انسان نبوده و این یعنی پرنده ,حشره,حیوان و کلیه ی مخلوقات که از سایه,زیبایی,برگها و میوه و... درخت استفاده کنند خداوند به کارنده ی درخت پاداش می دهد و چه بسا بنابر روایت دیگری گاهی کاشت یک درخت عام المنفعه انسان را به بهشت میبرد,در تصویر فوق که دقیقا سر چشمه ی آب بزرگ جفریز واقع در قدمگاه جفریز بالاست درخت بیدی دیده میشود که قریب 60 تا 70 سال پیش توسط عموی پدرم,مرحوم نصرالله صادقی بر لب جوی و چمنهای آنجا کاشته شده بود که تمام جفریزیها و که بهترین مکان تفریحی در روستایشان این مکان می باشد همواره زیر این درخت روزگار و لحظات خوشی را سپری کرده اند عموی پدرم بچه باری گیرش نیامد ولی از نیکان روزگار بود و درختان عام المنفعه ی زیادی را سرپا کرد که هنوز خدابیامرزی مردم را بدرقه ی دنیای برزخی اش دارد,از آنجاییکه این درخت سال گذشته در اثر آتش هایی که پای این درخت به پا کرده بودند از درون پایه اش سست شده بود با باد تند و شوبادی ناگهانی سقوط کرد و خشک شد و همچنین درختان متعدد بید تلخی که از همین قدمگاه تا رودخانه ی پایین ملجا و پناه گردشگران بودند و اکنون به جز تعداد معدودی اثری از آنها نیست و همینطور درختان بیدتلخ و گریجی که لب چشمه ی مزار چشمه سبز در دهه ی 70 طنازی می کردند و درختان سنجدی که به همت آقای غول گله معلم و سپاه دانشی دهه ی 40 جفریز بطور منظم و همواری در خیابان جفریز کاشته شده بودند و از آنها هم به علت عدم نگهداری و کاشت درختان جدید خبری نیست لازم دانستم پیشنهاد درختکاری ولو به چند درخت را در جاهای مناسب بدهم تا کسانی که طالب پاداش و دعای خیر مردم و زیباسازی محیط های بکر گوغر عزیزمان هستند به این کار خیر اقدام نمایند از جاهای مورد نظر این جانب ورودی امیرآباد از سمت بافت و در کناره ی جاده,قبرستاهای گوغر,رودخانه و دامنه ی کوه بندر,اطراف سد اسفندران,منطقه ی کمپ گردشگری جفریز و..می باشد.
(عکس سال60 جفریزبالا,نشسته از راست,مرحوم ماشاله شاهدادی(نادعلی),مرحوم جعفرشاهدادی(قربانعلی),مرحوم خدابخش شاهدادی(زینل),اکبرگیلانی(عسکر),و پشت به تصویر رحمت الله صادقی(حبیب الله) و نوجوان ایستاده غلامعلی شاهدادی)
عکاس: مرحوم همتعلی شاهدادی
1:همان پیله ی کرم ابریشم که محفظه ایست که نوزاد برخی حشرات دور خود می تنند و دوره ی دگردیسی خود را در آن گذرانده و پس از تبدیل به حشره ی بالغ آن را می شکافند.
2:پیله به معنای عداوت و لجاجت مثل آدم بد پیله که میگن " فلانی بنای پیله را گذاشت"
3:پیله یا پیله خیم که همان چرک و عفونتی که از میان زخم برآید مثل پیله ی دندان(آبسه).
4:پیله به معنای نیرنگ و نادرستی که میگن" فلانی آدم بی شیله پیله ایه.
اما هدف از بیان مراتب بالا مقدمه ای بر شغل پیله وری که یکی از مشاغل سنتی ایران بوده که درگوغر عزیزمان نیز افراد محترمی به این شغل پیله وری مشغول بودند,می باشد.
پیله وردر عرف محلی به اشخاص دوره گرد ,خرده فروش و دستفروشی گفته می شده که دارو,اجناس عطاری,سوزن,ابریشم,پارچه,مهره و دکمه,وسایر ملزومات و خوراکی های روستانشینان و عشایر را از بازار شهر (آن زمان مثل بازار سیرجان و بندر عباس)تهیه نموده و گذشته ها با الاغ یا قاطر و بعدها با موتور و گاری یا ماشین یا حتی پای پیاده با کوله پشتی ,جهت فروش به در خانه ها و ایشوم عشایر و خیابان و بعضا مغازه ی موقت و کوچکی می آورده اند و نیازهای اهالی روستاهای دور افتاده از مرکز فروش را برآورده می نمودند.
از پیله وران مشهوری که به جفریز رفت و آمد داشتند می توان به مرحومین,آقاحسین آقابیگی معروف به آقو پیله ور که در جفریز در دهه ی 40 مغازه ی کوچکی نیز داشته و همچنین ابوالقاسم اسلامی معروف به سیداسلامی(اگه اشتباه نکنم برادر شیخ محمودعاقد) که پارچه های البسه ی جفریزی ها را تهیه می نموده و به تنخواه بر نیز معروف بوده(تن خواه همان لباس و پارچه و البسه), اشاره کرد,در اینجا لازمه علت اینکه بعضی جفریزی ها ابوالقاسم اسلامی را سید می نامیده اند را ذکر کنم و آن اینکه بر می گردد به بازار سیرجان و اینکه یکی از تجار بندری همواره آقای اسلامی را به علت خوش سیما بودن و داشتن پیشانی سفید رنگی ,سید خطاب می کرده و متعاقبا اعتراض ابوالقاسم را در پی داشته است که " من سید نیستم"
و در جواب آن فرد بندری با لهجه ی جنوبی میگه" کله شاقی در نبکن, جبینت اگو تو سیدن هو"
یعنی کله شقی و لجاجت نکن پیشانی سفیدت میگه سید هستی
در هر صورت هدف یاد از عزیزانی بود که با پای پیاده و کوله بار اجناس,با الاغی که بار ارزان نیازمندیها را داشت از شهر به روستا می آمدند و با حضور در سر خرمن ها و باغ ها,پلاس ها و خانه ها,و ایشوم و.. با داشتن وجدان تجارت به خدمتگزاری به گوغریهای عزیزمان می پرداختند ,یادشان گرامی

گوغر,
خوب می دانم که در دامنه ی کوه عرش1
در کنار روستای زیبای قلایی
و کمی بالاتر ازچشمه ی گلابدان2
قاصدک ها خبر می دهندکه
بهار نزدیک است
و اسفنگ و مکو و سریت بی قرارند3
بی قرار رقص شوباد 4رودخانه
که بر تن رعنای گون تنوره می کشد5
و من در کنار بنه ی یکه6
در امتداد جنگل تناور گناورکان جفریز7
آرام و خرام دستهایم را چنباتمه کرده ام
و به آن می اندیشم
که در سرزمین مادری ام ,گوغر
گلها که می رویند, جای هیچ خار نیست
1:کوه عرش,کوه مجاور روستای قلایی گوغر
2:گلابدان,چشمه و قدمگاه روستای قلایی که چمنهای وحشی و درختان بید تلخ و سد زیبایی اطرافش را محصور نموده است.
3:اسفنگ گیاه روییدنی فصل بهار شبیه تره
مکو همان اسفناج وحشی و سریت هم تره ی کوهیست
4:شوباد ,شب باد و باد سهمگین شبهای گوغر که در مسیر رودخانه ها تنوره می کشد
5:گون ,بوته ی کتیرا
6:درخت بنه یا همان پسته ی وحشی و منظور تک درخت بنه
7:جنگل گناورکان جفریز جنگل بکری مملو از ارچن و بنه و کهکم و...
کوچه پر آب
کارتن نم
کارتن خواب
*******
غرش ابر
سوزش باد
می رسد دردی به فریاد
آدمیت رفته از یاد....
من از آن روز که از دهکده مایوس شدم
بستم آن ساروغ و همیار اتوبوس شدم
رفتم از گوغر و کفش سفرم پاره نشد
پیرهن چاک و غزل خوان شه طوس شدم
حجره ی کوچک من پشت حرم پیدا بود
چون غزالی به شکار پر طاووس شدم
مدتی چند که کار من و دل آسان شد
عاشق دختر عاشق کش فردوس شدم
تیرمژگان سیه قلب مرا شاکی کرد
عاقبت شاه کش حجله ی عاروس شدم
گذر عمر همه طاقت من داد به باد
راهی ملک پدر با زن مانوس شدم
آمدم تا سر هجران غزل خورد به سنگ
گله دار ده جفریز به فانوس شدم
مادرم نیش زبان نوش عروسش می کرد
غرق در شورش امواج قیانوس شدم
غایت روز من از تارکه ی شب رد شد
حکم فصل من و زن دفتر قاموس شدم
من دگر زن نگرفتم که خدا می داند
تآخر عمر مجرد گه منحوس شدم
این حکایت که کشید عابد روشن اکنون
روزگار من عاشق کش سالوس شدم
خانه های کاهگلی را یادت هست سقف های تخته چوبی و یک اجاق هیزم سوزان...
گوغر بوی نان را فراموش کردی که در کوچه پس کوچه های جفریز میپیچید و اولین نانی که از تنور بیرون می امد بی بی صلوات میفرستاد...
نان تیری و تیراش و تابه بر فراز سه پایه و خلاشه هایی که میهمان آتش میشدند
گوغر
پلاس بزرگ باشو و شیر پیمانه ای و سه پایه ی مشک و عرق ریختن های متوالی پس از مشک زدن با بی بی و حسرت مسکه های که از سر مشک بیرون می امد
اسوارهای کشک و ترف و کلاغهایی که سر به یک دانه ی کشک فرود می آوردند و چه ساعتهایی که نگهبان کشکهای تازه زده شده ی و گسترانیده روی نوار چغ بودی و دریغ از اینکه کشکها را تو به یغما میبردی نه کلاغه...
گوغر
باشوها و بی بی ها که رفتند خیر و برکت را با خود بردند و من هنوز طعم خوش بلل نخودسبز روی آتش یک بوته ی جاز در زبانم بیتوته کرده ...
گوغر تو هم با ما سر نا سازگاری داری باشه ای سرزمین خوش یادگاران چشمه ساران کوهساران..
به کوههای وطن چشمانم افتاد
دوباره آتشی بر جانم افتاد
به کوههای وطن مادر غریبم
خدا درد دلی کرده نصیبم
پسینی که دلم یاد وطن کرد
نمیدونم وطن کی یاد من کرد
نمیدونم پدر بود یا برادر
خوشش باشه که هر کی یاد ما کرد

حمام عمومی جفریز
در اوایل دهه40 هجری شمسی و همزمان با تاسیس انجمن عمران و آبادی روستاها در سطح کشور,انجمن عمران روستای جفریز ضمن برگزاری انتخابات درون روستایی بین اهالی آن زمان ,تعدادی چند از سرشناسان, متنفذین و باسوادان مقیم را به عنوان اعضای انجمن روستا انتخاب میکنند,که از میان آنها میتوان به حسن خان برکمپ(حاج محمدی),محمدابراهیم حاج محمدی,احمدعلی شاهدادی و..اشاره نمود,حکم تنفیذ ایشان توسط رییس انجمن عمران و آبادی وقت بافت و با حضور در جفریز داده میشود,باتوجه به بدیع و تازه کار بودن, اعضا با انگیزه و روحیه ی وافری به کارهای عمران روستا میپردازند که از جمله کارهای جاوید آنها که سالیان سال و تا همین سالهای 71 -72 اسباب نظافت من الایمان را فراهم کرده بود,ساخت حمام عمومی جفریز بود که تصویر و حال مخروبه ی این روزهایش را مشاهده می کنید,اعضای انجمن پس از شور با اهالی متحد آن زمان جفریز اسباب طرح احداث این حمام را با انجمن عمران بافت در میان گذاشته و قرار براین میشود که به هر میزان اهالی خود یاری رساندند همان مقدار را نیز انجمن بافت اهدا نماید که اعضای فعال انجمن من جمله احمدعلی شاهدادی با ثبت قراردادی مبنی بر نسبت خودیاری یک به ده از محصولات صیفی و کشاورزی ماکین جفریز در سر خرمن های نخود,گندم ,جو و... دقیقا در تیرماه آن زمان با حضور جمعی در سر خرمن های پربرکت آن سالهای پر آب اعم از کشت بش(دیم) و آبی به اخذ میزان یک دهم از خالصه ی خرمن میپرداختند,البته به گفته ی اعضا این میزان اکثرا با توجه به معیشت مردم گرفته میشد که نهایتا در سر خرمنی که مثلا1000 من (سه کیلو) گندم برداشت نموده بودند برآورد 100 من زده میشد و 10 من گندم گرفته میشد که این کار بعضا از نارضایتی تعدادی از مالکین انجام میشد ولی اکثرا با رضا و رغبت اقدام به این کار مینمودند,نهایتا با جمع آوری خودیاری از محل محصولات کشتی و فروش آنها مبلغ7000 هفت هزار تومان(حدودسال42) پول نقداستحصال شده و با احتساب تخصیص 7000تومان بودجه انجمن بافت مبلغ 14000تومان و طی دو سالی که ساخت حمام طول کشید در اختیار استاد معمار سازنده ی حمام ,فردی بنام استادمحمد برهان بافتی,قرار میگیرد....
جای تعجب نیست که درسال 1340 شمسی مبلغ 7000تومان خودیاری که پول گزافی هم بوده توسط جفریزیها جمع آوری می شود زیرا با توجه به سالهای پربرکت و تر سالیهای آن زمان وسطح زیاد زمینهای حاصل خیز جفریز نسبت به سایر روستاها و همت بلند ابرمردان جفریزی که شخم گاو آهنشان از پشته ی جفریزپایین گرفته تا دهانه ی قدمگاه علی جفریزبالا,و از جنگل گناورکن تا چشمه ی عالیشاهی و دهانه ی پلنگی و کوه میخ و چیرم گودال, شکم زمینها را میشکافته و همه زیر سطح کشت دیم بوده و نقطه ای حتی در ارتفاعات تل و تپه ها نبوده که مرغزار جو و گندم و نخود نباشد...
زمین حمام که اکنون دقیقا در وسط خیابان جفریز قرار دارد,با همان پول خریداری شده و پس از حفر چاه آب و کشیدن جوی آبی جهت تامین آب مصرفی حمام از قنات گودسنگی جفریز و قرارداد میان آب به این معنا که هر 12 روزی یکبار وقفه میان آبگیری می افتاده و 24 ساعت کامل معادل 8 حبه ی جفریز آب به منبع حمام انتقال داده میشده البته این رسم میان آب رسمی بود که تا 10 سال پیش که قنات جفریز خشک نشده بود وجود داشت و 2 یا 3 بار در تابستان هر بار یک روز کامل آب قنات را در اختیار مالکین ملک کوهی قرار می دادند(کوهی ملک اسلامیها و پیام هاکه در گذشته ی نه چندان دور از سلطانعلی خان حاج محمدی بوده و آن را فروخته است و از لحاظ مالکیتی زیر مجموعه ی جفریز می باشد مثل زرخطیف یا همان خطاباد)....
کارگرها و اهالی و استاد برهان که در ساخت این حمام اشتغال داشتند اجرت خود را از بودجه کل اخذ میکردند,ساخت در دو سال و در فصل بهار و تابستان انجام میگرفته و اساتید خشت ساز روستا نظیر مش محمدعلی شاهدادی(عوض) و در علی و خدابخش شاهدادی(زینل) با خاک خشت خام میزدند و طرح بسیار زیبای این حمام 100 متر مربعی که در عمق 3 متری زیر زمین ساخته شده بود شبیه حمامهای دوره ی قاجار است که در ورودی حمام حوض کوچکی جهت شستن پاها و دمپایی و لباسهای زیر بنا شده بود و اتاقکی مجزا جهت نظافت شخصی,سپس مجموعه ی عمومی حمام با سکوهای آن که جهت چرک کردن و..استفاده میشده و در اواخرسالهای دهه ی 50 این حمام به 3 دوش مجهز میشود که هنوز دوشهای آب بر دیوار این حمام نیمه مخروبه ایستاده دلگیر بی توجهی اند..,خزینه ی این حمام,و دیگ مسی که با ملات سیمان پر شده بود و اوایل با هیزمهای کهکم و بنه و جاز مشعل گرمایشی این حمام فروزان میشد و بعدها گازوییلی شد از دیگر قسمتهای این مجموعه بودند...
اداره و مدیریت این حمام اوایل فصل مهرجون(پاییز)به مناقصه ی افراد متقاضی روستا که غالبا بایستی توانایی جسمی و اخلاقی والایی داشته باشند گذاشته میشد که فرد پیروز در مناقصه بلافاصله به جمع آوری هیزم سوخت از جنگل گناورکن جفریز میپرداخت و نرخ اجرت حمام را از انجمن استعلام میکرد مثلا در سالهای 69 و 70 و در دوران نوجوانی ام که تولیت این حمام به دست پدربزرگم خدابخش شاهدادی بود هر نفر2 تا 5 تومان میپرداخت و حمام در بهار و تابستان روزانه از صبح زود تا دم پسین غروب,و زمستانها فقط پنج شنبه و جمعه ها باز بود و سرویس دهی میکرد,نوبت هر دو ساعت در طول روز متوالی مردانه و زنانه تعویض میشد,آقاحسین شاهدادی,جعفر,مش محمود شاهدادی و...از دیگر متولیان این حمام بودند...
این حمام تا سالهای آخری که سر پا بود و خشکسالی به سراغ دیارمان گوغر نیامده بود علاوه بر اهالی جفریزمیزبان چهارطاقیها و تعداد زیادی از چشمه سبز و گودال و...بود,هنوز تمرین های نوحه خوانی و سینه زنی جوانان نوخاسته ی دهه ی 60 روستا در حمام جفریز را از یاد نبرده ام,میخواندند و صدا میپیچید مثل اکو یا آمپلی فایر...
آری این حمام هم در بغض تشنگی عقده کرد و نیمه مخروبه شد و پیرمرد و پیرزنان روستا که آن زمان جوانان احداث کننده ی این حمام به یادماندنی بودند در هجران جرعه های زلال آب شرب در دشت تنهایی نینوای وجودشان گم شده اند که آیا روزی رسد که بساط تانکرهای قامت راست روستا جمع شود و آب جیره بندی هفته ای یکبار با همت مسئولین روستا و شهرستان جای خود را به سیلان زندگی دهد,نمیدانم .. شاید...